پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت
در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار
حتّی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت
گم بود درعمیق زمین شانه ی بهار
بی تو ولی زمینه ی پیدا شدن نداشت
دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
چون عقدهای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سرِ وا شدن نداشت.
✍️ #سلمان_هراتی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق ان شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق ،دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیداو پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت اواره ی صحرانشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاریت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
بر حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده است
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
✍️ #مرتضی_عبداالهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
شعرنوش
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق ان شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش
🔹 پاسخ به شعر: یک شبی مجنون نمازش را شکست
خواند لیلایم “شبی مجنون نمازش را شکست”
شکوه کرد و “بی وضو در کوچه ی لیلا نشست”
خواند این را تا که من عاشق به معبودش شوم
بشکنم بتهای نفس و یار مطرودش شوم
گفتمش لیلای من پس این حکایت گوش کن
جان مجنون، راز مجنون را شنو، جان نوش کن
با تو مجنون میشوم تا درک لیلایم کنم
عشق را بر دل نهم تا ترک بتهایم کنم
گویمش یا رب تو را در چشم لیلا دیده ام
صوت اقراء بسم رب، جز لحن او نشنیده ام
من که اکنون بعد عمری یافتم لیلای خویش
روی زیبایت ببینم در دل دریاش بیش
گر بگوید بنده خاموشی کن و کفرم مگو
گویمش لیلی نشد اینک دلیل گفتگو؟!
آن خداوندی که زد نقش رخ لیلای من
با زبان یار گوید با من شیدا سخن
آن خداوندی که گوید بنده ام پرواز کن
گویمش پرواز من همراه لیلا ساز کن
گر بگوید بنده بس باشد دگر من را بخوان
گویمش در کثرت لیلا و من، خود را بدان
✍️ #محمدسعید_پروانه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
✍️ زنده یاد دکتر #افشین_یداللهی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
🪑 برنامه #صندلی_داغ
👩 مهمان این هفته #استاد_محبوبه_نوری
👨⚕️ میزبان #منصور_کلامی_فرد
🕰 شنبه _ رأس ساعت 22:00
🟠 گروه ادبی فرهنگی #جرعه_نوشان
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
🟢 لینک گروه:
https://eitaa.com/joinchat/1455227103Cf5db4020c3
🌹
میوزد هرگاه موهایت درون روسری
اندکی آهستهتر! چون هرچه دارم، میبری
چادرت را باد میگیرد میان دستهاش
لحظهای که قصد داری از کنارم بگذری
گاه میخندی و گاهی پلک بالا میبری
دلربایی میکنی، حتی به زیر روسری
میتوان فهمید از این پا و آن پا کردنت
میل داری آتش اندازی به جان دیگری
در نگاهت آنچه من دیدم، کسی دیگر ندید
خوشة خورشید چیدم از شبی نیلوفری
حرف من بود آنچه دیگر شاعران هم گفتهاند
عشق هرکس محترم؛ اما تو چیز دیگری
✍️ #مهدی_طباطبایی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
رفتی و خاطــره ها هــــمدم بارانم کرد
سینه ام تنگ تر از فصل زمستانم کرد
من که از شعر و غزل هیچ نمی دانستم
خط چشمان تو یکباره غزلخوانم کرد
دیدی آن باد که افتاد پر روسری ات
باد بود آنکه بدین گونه پریشانم کرد
من که از مدرسه یک عمر فراری بودم
گرمیِ دستِ تو راهیِ دبســـتانم کرد
دل سپردم به همین سعی و صفایت برگرد
شاید این بار دو چشم تو مســلمانم کرد
✍️ #حسین_شعله
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
«کافه گردی ها بماند» بعد باران صبر کن
برف بازی جای خود آمد بهاران صبر کن
روسری را باد با خود می برد کاری بکن
یک نفر آن جا جلو تر مانده حیران صبر کن
زنگ گوشی ، مادرم ، ای وای می داند که من
عاشقت هستم هنوزم من فراوان صبر کن
فکر کن روزی فراموشم کنی حالا فقط
روبه رویم ایستادی نا مسلمان صبر کن
اخم کن، حالا بخند اما، مرا ترکم نکن
نحس شد فالم قسم دادم به قرآن صبر کن
لطف کن یک بار هم در اول هر مصرعی
واژه ها را پشت هم بگذار، ای جان صبر کن
یادگارت را نگه می دارمش من تا ابد
یک زبان باشیم ما ، کر گوش شیطان صبر کن
✍️ #حسن_ایزدی "تنها"
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
به لرزه می افتد تمام جسم و جان من
چون می رسد نگاهت به نگاه من
دل می بری چنان که امانم نمی دهی
زیبایی آنقدر که وا مانده دهان من
وقتی قدم می زنی کنار شانه ام
بوی بهار می دهد فصل خزان من
گیسو به باد می دهم از زیر روسری
بر باد داده ای تو چون خود دودمان من
مرد منی عاشقانه هایم برای توست
چون با منی خون غزل دارد رگان من
زیبا شود دهانت وقت خندیدن
محشر شود وقت بوسه بر لبان من
✍️ #سیمین_مبرهن
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
زیر جهان چادرت دختر که هستی
مردانه هایم خویش را گم می کند باز
یا اتفاقی دیدنت یک حس خوب است
وقتی غرورت باد دارد دررگ ناز
ترفند آش و کاسه ی نذری بهانه است
شاید شروع عشق ما اینجا شد آغاز
وقتی شمال روسری ات باد می خورد
احساس سردم یکسره می رفت اهواز
از بس درون کوچه مشغول تو بودم
نقل من و تو شد برای این زنان راز
شاید سر صحبت نباید باز می شد
از دست فکر مردم افسانه پرداز
اندازه ی یک شهر با تو حرف دارم
شیرینی تلخ شراب ناب شیراز...
✍️ #مجتبی_بناگر
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
باخبر هستی نگاهم بیقرار چشم توست؟
عاشق دیوانهات چشمانتظار چشم توست
اختیار قلب من دیگر ز دستم رفتهاست
از زمان دیدنت، در اختیار چشم توست
شک ندارم دور چشمان تو میگردد زمین
گردش زیبای دنیا بر مدار چشم توست
من تصوّر میکنم گاهی تو در آیینهای
این خیالاتیشدنها یادگار چشم توست!
ناز چشمان تو، خالق را به وجد آوردهاست
خالق زیبای عالم هم دچار چشم توست
طبعِ شعرم با کس دیگر نمیسازد، ولی
تا بخواهی، طبعِ شعرم سازگار چشم توست
میکُشی پیوسته با چشمان زیبایت مرا
قتلهای ساکت و آرام، کار چشم توست!
ادّعای دلبری هر کس که دارد باطل است
دلبری کردن فقط در انحصار چشم توست
لایق چشمان تو هرگز نگفتم مصرعی
سالها دیوان شعرم شرمسار چشم توست
واژهها را از حروف چشمهایت چیدهام
دلربایی از دل ما، شاهکار چشم توست...
✍️ #سید_احمد_حسینیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
بیاور سوزنِ عشق و، نخی از تار مویت را
بدوز این پارهِ قلبی، که می خندد، به رویت را
دلی صدپاره دارم روی دست، از دردِ مهجوری
به جانم می پذیرم ، نوشداروی رفویت را
ببین تیر غمت بر جان نشسته باز می خندم
تو باشی قاتل جانم! دهم جانم به کویت را
صدایت مرهمی باشد برای زخم های دل
دهن وا کن صدایم کن ببوسم من گلویت را
کمی نزدیکتر، تا من، دوباره جان بگیرم از؛
شمیم عطر آغوشت! نگیر از من تو بویت را
ضیافت های تنهایی نمی آید به من دیگر
نگاهی کن ، تو این تنها اسیرِ رو به رویت را
دو کوزه از شراب نابِ مردافکن، زِ چشمانت؛
بریز و مستِ مستم کن ، وَ خالی کن سبویت را
اگر گاهی شوی ردّ از، خراب آبادِ تاریکم!
برای من همین کافی که دارم کورسویت را
نگردد خاطرِ شادت مُکدّر، از غم و دردم!
که می ترسم بگیرم از تو احوال نکویت را
شدم رسوای عشقت راضی ام از حال و روزِ خود
نمی خواهم به پای من گذاری، آبرویت را
نماز عشق می خوانم، به پای ماندنت جانم!
تو نیّت کن به خونِ من، به هر وعده وضویت را
سرم سرگرم یادت می شود حتّی نباشی هم!
که در رویای تو پرورده این دل ، آرزویت را
✍️ #افسانه_احمدی "پونه"
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh