eitaa logo
شعرنوش
181 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
ایستاده‌ام تقاطع ولی‌ عصر و تخت‌ طاووس. سیگار کنت قرمز می‌کشم. یک زن می‌آید درست سر تقاطع می‌ایستد. کمی نگاهم می‌کند. می‌آید نزدیکم، در گوشم می‌گوید: «حرفی برای گفتن داری!؟ حرفی که نجات‌ بخش باشد! مثلاً از عمق جانت بگویی دوستم داری و من باور کنم! فقط حرفی بزنی که بتوانم باورش کنم. همین...!!» چیزی نمی‌گویم. حتی سرم را پایین می‌اندازم. کمی دورم می‌چرخد. نگاهم می‌کند. مستأصل می‌آید و در گوشم زمزمه می‌کند: «سرت را پایین نینداز. اقلیم و زمانۀ ویرانی است اینجا که تو ایستاده ای؛ اینجا که من ایستاده ام. حرف نجات‌ بخشی در کار نیست. حتّی کلمه‌ای که بشود باورش کرد.» می‌دَوَد و خودش را به شیشۀ جلوی اولین ماشینی که با سرعت غیر مجاز می‌راند، می‌کوبد... ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
بنده به هر دختری درخواست دادم، گفت نه! شعله خانم پاسخ رد داد و مریم گفت نه! نسترن زد بر ملاجم لنگه‌کفشش را سریع! شانس آوردم که نسرین عین آدم گفت نه! نازگل با خنده گفت از من نخواه این را و رفت... نازنین آورد بر ابروی خود خم، گفت نه! تا به هستی عشق را ابراز کردم، فحش داد! تا به نرگس گفتم او را دوست دارم گفت نه! کار کردم روی ذهن یاسمن، گفتم به او پاسخ منفی بدی من می‌خورم سم! گفت نه! گفتمش: قطّام حتی پاسخ منفی نداد هانیه! من بهترم از ابن‌ملجم! گفت نه! خواهر اصغر که سنّش هست از من بیش‌تر من به او انداختم رو... تازه او هم گفت نه! هم خودش هم مادرش راضی شدند اما چه سود! پای محضر ناگهان بابای شبنم گفت نه! آمدم به «سین» بگویم I am a Lover، ولی در میان جمله‌ام هنگام I am، گفت نه! اولش انگار مهسا پاسخش منفی نبود من نفهمیدم چه شد او نیز کم‌کم گفت نه! آن قدَر گفتند نه! این بار می‌گویم به یاس «خط بکش دور مرا لطفاً»، که بلکم گفت نه! ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔴 شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم در آن یک شب، خدایا! من عجایب کارها کردم جهان را روی هم کوبیدم، از نو ساختم گیتی ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را سخن واضح‌تر و بهتر بگویم، کودتا کردم خدا را بنده ی خود کرده، خود گشتم خدای او خدایی با تسلط، هم به ارض و هم سما کردم میان آب شستم سر به سر برنامه ی پیشین هر آن چیزی که از اول بود، نابود و فنا کردم نمودم هم بهشت و هم جهنم، هر دو را معدوم کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم نماز و روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب خدایی بر زمین و بر زمان، بی کدخدا کردم نکردم خلق، ملا و فقید و زاهد و صوفی نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم! نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال نه کس را مفت خور و هرزه و لات و گدا کردم نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران به قدرت در جهان خلع یدت از اهل ریا کردم ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد به مشتی بندگان آبرومند اکتفا کردم هر آن کس را که می‌دانستم از اول بود فاسد نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم سری داشت کو بر سر، فکر استثمار کوبیدم دگر قانون استثمار را زیر پا کردم رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم نه بر یک آبرومندی دو صد ظلم و جفا کردم نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم نگویندم که تا ریگی به کفشت هست از اول نکردم خلق شیطان را، عجب کاری به جا کردم چو می‌دانستم از اول که در آخر چه خواهد شد نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه کردم خدمت و مهرو صفا کردم زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهمیدم خطا کردم...! ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی میان دوزخِ عشقت پریشان و گرفتارم چرا ای مرکبِ عشقم چنین آهسته می رانی تپش های دلِ خسته ام چه بی تاب و هراسانند به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی؟ دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
دلم یک باغ می خواهد که در یک عصر پاییزی ببینم از غزل در استکانم چای می ریزی تو را وقتی تصوّر می کنم با چتر می آیی شبیهِ شاخه ی یاسی که در باران دِلاویزی هوای هر دو سویِ پنجره، بعد از تو بارانی ست دلم یکریز می بارد، چه اقرار غم انگیزی قدم هر جا که بگذاری، به هم می ریزی آنجا را تو یک جغرافیای خاص داری، زلزله خیزی شبیهِ بحثِ مرگ و زندگی یا مثل خون هستی که محتاجِ تو أم، مثلِ یک مردِ دیالیزی که یلداهای بسیاری تو را در خواب می بینم که در آئینه با موی بلندِ خود گلاویزی هنوز از شعرهایم بوی عطر سیب می آید و می دانم تو هم در خنده ات از سیب لبریزی خزان؛ خِش خِش که می آیی، از آن یارِ دبستانی برای مرد پاییزی بیاور نامه ای؛ چیزی... ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
یک شاخه گل کوچک مریم طلب من صـد تا طـلـب توسـت یـکـی هـم طـلـب مـن بـگـذار کـه ایـن بار بـدهکـار بـمانـی قـلـبی که بـه دسـتـان تو دادم طـلب من خـوشــحالی ام ایـن بود بدهکار تـو هـستم ایـن بـار فقـط غـصـه، فقـط غـم طـلب من زخـمی ست از این درد که درمان نتوان کرد انـدازه ی ایـن فاجـعـه مرهم طـلـب مـن چـشـمان من انـگار که از تو گـله دارند دلــداری تــو شــادی عالــم طـلـب مـن بـایـد طلـبم صـاف شود با تو و با عشـق یـک بوسـه و یـک سیـلی مـحکم طـلـب مـن ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت درمن غزلی درد کشید و سر زا رفت سجاده گشودم که بخوانم غزلم را سمتی که تویی عقربه ی قبله نما رفت در بین غزل نام تو را داد زدم داد آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت؟ من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت با شانه شبی، راهیِ زلفت شدم اما من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت؟ می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت... ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
🔹 نام اثر ✍️ نوشته و اجرا 📀 تنظیم 🕊 ارائه شده در کانال 🎧 با هم بشنویم 👇👇 🍁 @shernosh
نه مرادم نه مریدم نه پیامم نه نویدم نه سلامم نه علیکم نه سیاهم نه سپیدم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمایم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم نه سرابم ، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم نه چنین است سرنوشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم: حقیقت نه به رنگ است و نه بو نه به های است ونه هو نه به این است ونه او نه به جام است و سبو گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنَود این راز گهر بار جهان را: آنچه گفتند و سرودند تو آنی خودِ تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن، نقطه ی عشقی تو اسرار نهانی همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای هم همه ای تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک خدایی نه که جزیی نه چون آب در اندامِ سبویی خودِ اویی به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی و گُلِ وصل بچینی ✍️ 📚 از مجموعه ی (انتشارات پژوهه) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
تم آوای کلیسا، وهم نجواهای بودا ورد معبدای هندو، جرأت انکار خدا خط مبهم کتیبه، باغ های سبز بابل طاق های تخت جمشید، ناله های ویولن سل فکر فلسفه فریبی، هنر و تاریخ و عرفان بازی تولد و مرگ، احتمال صفر امکان به دنیا اومدم تا، عاشقت باشم مکث کن آقای تاریخ، قدرت و ثروت و شهرت امپراتوری تزویر، محنت و لعنت و وحشت من جهان بینی ندارم، من الفبای جدیدم من فقط عشق، فقط تو، من به آرامش رسیدم قرن ها میان و میرن، یه چرا بدون پاسخ من و تو هزار سال بعد، عشق، زندگی، تناسخ به دنیا اومدم تا، عاشقت باشم ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh