eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
Behrang AliBabaeiBehrang AliBabaei _ Shab Amad.mp3
زمان: حجم: 12.9M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ سکوت شب میتواند دلیلی باشد برای شروع دلتنگی درست از همان لحظه‌ای كه بداني شنونده‌ای نيست برای شنيدن دلتنگی هايت...‌ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
می خوام یه اعتراف کنم! من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره... از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه ما رو می زد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می رفتم پایین و در رو واسش باز می کردم، اونم می گفت ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو می گفت عزیزم! پیر زنه همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو' چایکوفسکی را بهش یاد می داد و خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بی استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می گرفت... اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می دونستم پیر زنه همسایه فقط بلده همین آهنگ 'دریاچه قو' را یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن ها و صدای زنگ نیست واسه همین همه هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش! اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن 'دریاچه قو' ! شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می زدن، پیر زنه فقط جیغ می کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می لرزید! تنها کسی که لذت می برد من بودم، چون پیر زنه هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت ها دست کاری شده... همه چی داشت خوب پیش می رفت،هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز! تا اینکه پیرزنه مرد،فکر کنم دق کرد! بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته... یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر! دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو...این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می لرزید؛ 'دریاچه قو' رو به مضحکی هرچه تمام با نت های اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا! کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می کردن از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم آهنگ 'دریاچه قو' نبود! اسمش شده بود 'وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود' فکر می کنم هنوزم یه پسر بچه ام! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
من محدودم به شعرهایے ڪه نمی‌توان سرود! به تصاویرے ڪه هیچ فیلم‌سازی نقطه‌ے آغاز و پایانش را نمی‌داند، و نت‌هایے ڪه هیچگاه نواخته نشده‌اند... دوست داشتن یعنے تو. یعنے محدود به حصار چشم‌هایت! در عین آزادگی 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
FatimaFatima _ Rabete.mp3
زمان: حجم: 8.2M
🔹 نام اثر ✍️ نوشته 🎤 صداخوانی 📀 تنظیم 🕊 ارائه شده در کانال وقتی بار عاطفی رابطه به تنهايی روی دوش توست، يعنی مدت هاست پايان شكل گرفته و تو بيخودی درگير مانده ای... انگار كه از يک سراشيبی تند با كلی ذوق بالا بروی و وقتی نفست گرفت، ببينی كه به هيچ جای مشخصی نرسيده ای. آن وقت نفرت و خستگی را جايی ميان قفسه ی سينه و شكم احساس می كنی. چيزی شبيه به يک دل بهم خوردگی. حق داری كه دلت بخواهد راه رفته را بازگردی كه لااقل در ناكجاآباد گم و گور نشوی. يكی از سخت ترين قسمت های هر ماجرای احساسی همين فاجعه ی افتادن بار عاطفی روی دوش يک نفر است. يا بايد كوله پشتی نفر مقابل هم پر باشد و يا به كل بی خيال ماجرا شد و بدون سرزنش، پايان را پذيرفت. سخت است اما سخت ترش زمانی ست كه می بينی بخاطر هيچ، مدت ها خودت را از خيلی چيزها محروم كرده ای. از ديدن مهربانی و لذت همنشينی با ديگران محروم شده ای. از لحظه های شاعرانه ای كه هر كدام خاطره ای می ساختند، دور مانده ای. و هيچ چيز بدتر از سرخوردگی در رابطه نيست. كه نتيجه اش می شود، يک دلمردگی تهوع آور غم انگيز. حواست باشد مبادا انرژی عشق را برای رابطه ای كه تمام شده، هدر بدهی... 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
بی تو با شعر و غزل‌هایم و دیوان چه کنم؟ رفتی و بعد تو با فصل زمستان چه کنم؟ ترس دارد به خدا خانه و شهرم بی تو با غم و نیمه شب و گریه‌ی پنهان چه کنم؟ به خدا عاشق تو بوده‌ام و هستم من رفتی و بی تو بگو با شبِ تهران چه کنم؟ عشق تو گشته ببین قاتل بلفطره‌ی من بی‌تو با کوچه‌ی پر عطرِ تو و باران چه کنم؟ من فراموش نکردم که کنارت بودم خاطرات تو شده قاتل این جان چه کنم؟ دوستت دارم و این گشته تمام غمِ من دین من، بی تو بگو با غمِ ایمان چه کنم؟ ای عزیز دل من، شعر و غزل منزل توست رفتی و بعد تو با دفتر و دیوان چه کنم؟ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
مي خواستم کمي، فقط کمي دوستت داشته باشم ... از دستم دَر رفت! عاشقت شدم... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
در سلطنت چشم تو هــر کار حلال است خـون کردن و آتش زدن و دار حلال است... دیشب زده ام فال به "حافــــظ" که در آمد: هـــر پیـک تو از کُنج لب یـار حلال است... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
دهانم؛ بخش کوچکی از خاطره‌ای دور که بر صورتم جا مانده است، قابِ خالیِ مشکوکی بر دیوار که راز شادمانی‌اش را به‌ روی خودش نمی‌آورَد با آن نمی‌توانم بخندم نمی‌توانم حرف بزنم تنها می‌توانم سکوت کنم همچون زنی که تصمیم دارد در زیباترین لباسش بپوسد، همچون زنی که دست می‌کشد بر جای خالیِ دست‌های کسی و چشم‌هایش را می‌بندد و لبخند می‌زند، همچون زنی که کارش خاطره‌بازی است در شب‌های دلتنگی و پوستش... پوستش لباسِ کارش است. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
هر چیزی به خوردمان می‌دادند حفظ می‌کردیم، آنقدر از روی کتاب‌های درسی می‌نوشتیم که تمامش را از بر شده بودیم. می‌توانستیم با یک دست دو سه تا خودکار را مدیریت کنیم، همزمان هم با خودکار آبی می‌نوشتیم هم با قرمز و هم با سیاه. تمام لباسهایمان خودکاری می‌شد. آنقدر مشق داشتیم که توی خواب هم دستمان توی هوا می‌چرخید. دلمان خوش بود به صدآفرین و هزار آفرین ، فرقش فقط یک کلمه بود ، نمی‌دانم معلم از کجا تشخیص می‌داد که این چند صفحه مشق، صدتا آفرین دارد یا هزار تا آفرین و بعضی وقت‌ها هم که به ندرت اتفاق می‌افتاد صدهزار تا آفرین. اصلا این آفرین‌ها کجا می رفت ، چیکار می کرد ، کجا روی هم جمع می‌شد؟ توی صف ، بعد از اینکه دعوا سر کجا ایستادن تمام می‌شد ، مناجات می‌خواندیم. معمولا مناجات را سربه‌راه‌ترین و تمیزترین دانش‌آموز مدرسه می‌خواند. او جملات را بدون میکروفون ، یکی یکی و بلند بلند می‌خواند و ما پشت سرش. مناجات با خدا هم جزو تکالیفمان بود. آن روزها همه چیز تکلیف بود، البته که این روزها هم کم تکلیف نداریم ، کم مجبور نیستیم، کم تنبیه نمی‌شویم، فقط تحملمان بیشتر شده و البته امکانات تحمل. نمی‌دانم اگر این مناجات‌ها نبود ، اگر این دعاهای طوطی‌وار نبود چه اتفاقی برایمان می‌افتاد. ما که بی‌گناه بودیم ، ما که بچه بودیم، ما که این همه مشق نوشتیم و مناجات خواندیم ، پس چرا آرزویی برآورده نشد؟ مشکل از ما بود یا مدل دعا کردنمان؟ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
تجربه‌ی عشق، هیچ‌گاه اشتباه نیست و هر آدمی که شما با او عشق را تجربه کردید، یکی‌ از مهم‌ترین، با ارزش‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین انسان‌هایی‌ست که وارد زندگی‌تان شده است؛ حتی اگر نتیجه‌ی عشق، آن چیزی نیست که‌ می‌خواستید، فقط بدانید، شما «عشق» را با آن‌ فرد تجربه کردید، پس شما با قلب و تمام ناهشیارتان و تمام وجود درونی‌تان دوستش دارید. حتی اگر از دستش داده باشید. «عشق» با ارزش‌ترین و دردناک‌ترین اتفاقی‌ست که یک انسان می‌تواند با تمام وجودش تجربه کند... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
به دَست‌هایم شَک نکن به عاشقانه‌هایی که کشیده‌ام روی پوستِ تَن‌اَت و به حرف‌هایی که هر از چندگاهی نمی‌زنم! من اینجا یک فنجانِ نیم‌خورده دارم یک صندلی کنارِ بی‌حوصلگی‌هایم و صداهای زندانی که گاه‌گاه سر می‌کشند از استخوان‌هایم از موهایم سینه‌ام و ریزریز می‌شوند روی پیراهنِ غروب ... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh