Zohreh KarimiZohreh Karimi _ Mashougheye Man.mp3
زمان:
حجم:
8.1M
🔹 نام اثر #معشوقه_ی_من
🎤 صداخوانی #زهره_کریمی
🎧 آواز #مهتاب_امامی
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
Parisa HasanloParisa Hasanlo _ Keyke Amanati.mp3
زمان:
حجم:
6M
🔹 نام اثر #کیک_امانتی (قصۀ کودک _گروه سنی ب)
✍️ نوشته ی #کلر_ژوبرت
🎤 قصه گو #پریسا_حسنلو
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
گفت میخوام برم یه عکس خوب بگیرم وقتی مردم دنبال عکس نگردن، برای همهتون هم میفرستم داشته باشید، یه سری توی جمع گفتن خدانکنه این چه حرفیه میزنی، صد سال زنده باشی و از این تعارف تیکه پاره کردنها. من تصادفی از آدمهای جمع با گوشی عکس میگیرم، یک سری از عکسها شبیه این عکسهای دو دقیقه قبل از شهادته، یک بیخیالی عظیم، لبخندی نرم، دنیا به هیچ کجایت نیست و این حرفها، گفتم صبر کن ممد، چندتا عکس دارم ازت ببین کدوم خوبه، نگاه کرد و کلی خوشحال شد، چهارتا فحش تعریفی هم اونوسط به من داد، دوتا از عکسهارو فرستادم براش، سال ۹۸ بود، یادمه هوا گرم بود، گفت دوست دارم توی تابستون بمیرم. باز همه گفتن لال بشی ممد، زبونت رو گاز بگیر. من فقط خندیدم. خندیدم به اون چشمهاش که برق میزد.
پنجشنبه رفته بودم بهشت زهرا، مادرش یکی از همون عکسهارو رو قاب گرفته بود آورده بود گذاشته بود روی خاکش، قبلش بیل بیل خاک میریختن روی ممد، یه لحظه اومدم بگم نریزید نامردا، خفه میشه، اون زیر، ممد پاشو دارن خاک میریزن روت، پاشو ممد. اما خاک ریختن، تپه شد، آب ریختن روی اون تپه، خاکها نشست کرد. خواهرش خودش رو انداخت روی خاک، اما مادرش؟ مادرش نشسته بود نگاه میکرد به اون تل خاک، ممد اون زیر خوابیده بود. لابد فکر میکرد ممد اون زیر سردش میشه. ممد توی آخرین روزهای اسفند مرد. نه سرد بود نه گرم. بارون بود.
▫️ #از_میان_همینطوریهای_روزانه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
ڪاش یڪ تو
در میان عاشقانههایم
قدم میزد شاید دفتر شعرم
این همه از ناگفتهها سرشار نمیشد
و شانههاے شعرم بر دیوار تنهایی
سڪوت نمیڪرد...
✍️ #پویان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
به تنت رسیدم
به رویای شرارتم...
با لبهایت تا صبح سخن خواهم گفت
و قصه ی سینه های سخاوت مندت را خواهم خواند
با دستهایم کمرت را به ترانه ی آغوش خواهم سرود
تا اصیل ترین آتشفشان تنت را بیدار کنم...
چه شهوتی خواهد شد
چه لجاجت قشنگیست
دستها روانه ی پا
پاها به یورش دست
جنگ تا سرحد نفسهای به لرزه افتاده
لشکر زور گوی مردانه
و کاخی به پیکرانه ی تسلیم...
تو می کُشی
من برنده
تو آه می کشی
من به سوختنی شبیه آب!
من فلسفی نیستم
چرای جهان را دفن کرده ام.
«به چگونه بودنت می اندیشم فقط»
به هر جایی که حیا زشت باشد
عیب باشد!
شاید بهشت همین است
جایی که حوریان برهنه در کاخهای بهشتی
عَسَلانه آغوش می شوند!
هر جا حیا نباشد بهشت است
خدا گفته...
✍️ #ابراهیم_بلاغی
📚 #بت_شکن
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
این روزها، هر گلی را تماشا می کنم ، تصویری از تو را به خاطرم می آورد
و هر عطری را که نفس می کشم ،رایحه ای از بودنت را ...
این روزها به هر سمتی ،سر بر می گردانم تو را می بینم واز هر مسیری که می گذرم به تو می رسم
تو با تمام آدم هایی که می شناسم تفاوت داری،
تو عشق را می فهمی
با شعر عجینی
با حافظ و ابتهاج،
با شمس و شاملو ،
با جمله های عاشق و واژه های مست ...
تو خوب ترین اتفاقِ دنیایِ منی
و من نمی دانم !در این شب های بی قرار که برایت عاشقانه های تازه می نویسم،تو به شانه ها کدام غزل پناه می بری و دلتنگی هایت را، در گوش کدام ترانه زمزمه می کنی !!؟
حرف بزن رویای روشن من
از خودت بگو...
بگو که چهار گوشه ی دلت آرام است و آسمان نگاهت آبی...
بگو که چراغ خانه ات روشن است
گلدان های اتاقت به گل نشسته اند
و ماه به میهمانی پنجره ات آمده...
بگو که آرام بگیرم
که شعر از دهانم چکه کند
و عشق در تار و پود وجودم جاری شود
از خودت بگو جان دلم
بگو تا جهانم روشن شود
بگو تا خوشبختی ،سلول هایم را فتح کند
✍️ #آذین_قانع
📚 #نامه_ای_برای_تو
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
باید کسی در آغوشم میکشید، باید کسی آرامم میکرد. من قوی بودم اما دردها از من قویتر شدهبودند، من جسور بودم اما روزگار از من جسورتر شده بود، سیل اندوه را به سمتم روانه میکرد و میخواست بایستم و قوی باشم، اما دوام آوردن و ایستادگی در نهایت اندوه محال بود! من باید تنهی درختی را محکم میگرفتم تا دوام بیاورم، و حوالی من هیچ درختی برای پناه بردن نبود!
همهی ما از یک جایی به بعد از شدت بیچارگی، ریشه در زمین میکوبیم و درخت میشویم، سنگ میشویم، سخت میشویم و میایستیم.
حقیقت این است که ما قوی بودیم؛ چون چارهای به جز قوی بودن نداشتیم ...
✍️ #نرگس_صرافیان_طوفان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
اگر از این شهر جان سالم به در ببرم !
خطوط باران را
روی آسمان نقاشی می کنم "
"مزرعه ی قهوه را در چشم های تو می کارم"
قهوه برای تو خوب است!!!
برای شب بی خوابی هایت،
که به من فکر کنی!
برای من
که هر روز راس ساعت ۵ عصر
کنار پنجره ای
نزدیک باغچه ای پر از گل های بنفشه و نیلوفر
با عطر تو چای می نوشم!
اگر از این شهر جان سالم به در ببرم !
شبی کنار مهتاب
"رو اندازی از ستاره برایت می گسترانم"
پیراهنم را پر می کنم از ساقه ی شب بو،
و به تو می گویم؛
که امروز هیچ خانه ای خراب نشد،
هیچ کودکی نگریست،
هیچ لبخندی سردش نشد،
بیا باهم عکسی دونفره بیاندازیم؛
و آنرا میان انگشت هایمان قاب کنیم"
تا تصویر لحظه هایی که
با سرانگشتانمان
لبان یکدیگر را می بوسیم
زیباتر دیده شود...!
اگر از این شهر جان سالم به در ببرم !
کول بَرها را از سردشت پایین می کشم؛
و می نشینم روزها کنار رودخانه ی گَهر!
و از میان ریل های قطار تا اروند رود،
نام تو را ؛
با صدایم
به گرد تونل ها می کشم...
شاید هوا معتدل تر شود،
و زندگی عشیره ای باشد ؛
مهاجری از تبار تو،
که
به سمت من کوچ می کند...!
اگر از این شهر جان سالم به در ببرم !
ورود هیچ کس را به آن ممنوع نخواهم کرد ،
جایی میان مزارع قهوه ی چشم هایت
اتراق می کنم"
در حالی که نیلوفرها را به روی انگشت هایم
لاک و مهر خواهم کرد!
بنفشه ها را چتر موهایم می کنم"
و به بی خوابی تو فکر می کنم!
"عطر تو را روی تنم می پاشم"
"چهار گوشه ی دلت را می بوسم"
"و به اتفاق چشم هایت
چای می نوشم......"
✍️ #زینب_سادات_حسینی(ترنّم)
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
▪️ پ.ن
"تو یک نفر نیستی،
طعم لحظه ای ناممکن نخواهی بود.
تو جمعیتی در من،
لذت یک عمر؛
تمام منی"
🌼 @shernosh