eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
از ستاره ها دورتر نمی روم تو همین جا منتظر باش به گنجشک ها گفته ام هوای دلتنگی ات را داشته باشند تا من برگردم جایی میان همین ستاره ها چمشه ای ست پوشیده از علف های نقره ای مگر تو نمی خواستی زیر نور ماه بنشینی و درخت ها و گربه ها و شیروانی های نقره ای را - تماشا کنی؟ ماه، از آب همین چشمه نوشیده است که این همه مهتابی ست کنار پنجره منتظرم باش! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
167.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت... "حمید"، بریم بیرون بگردیم؟ گفتم الان که بیرونیم! گفت نه! بریم یه جا که خیلی آروم باشه، یه جایه قشنگ یه جایی که دلمو قرص کنه. همینطور که ماشینو تو کوچه های تنگ و شلوغ میروندم، شروع کردم به فکر کردن! کجا می تونستم ببرمش؟! جایی که هم قشنگ باشه هم دلشو قرص کنه و هم بنزین ماشینم تموم نشه یواش سرشو خم کرد. گذاشت رو شونه ام. بزور می تونستم دنده رو عوض کنم... چندبار صورتش رو روی شونه ی راستم، عقب و جلو کشید... تا خوب جاگیر شه؛ بعد آروم گفت "رسیدیم" ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
مبر پای قمار عشق ، ای دیوانه! هستت را ندارم بیش از این تاب تماشای شکستت را تو خار چشم بودی! خانه ی یک عمر پا بر جا که حالا شهر دارد جشن میگیرد نشستت را نمازت را رها کن نصفه ، از مسجد بزن بیرون که میترسم کسی بو برده باشد چشم مستت را تبر را بر زمین بگذار و نفرین کن ، دلِ خونم! نه خود را خسته کن دیگر ، نه قوم بت پرستت را.. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
چرا تمام چهره‌ها چهره‌ی توست؟ مگر فراموشت نکرده‌ام! چرا در سَرم، تمام یادها یادِ توست؟ مگر فراموشت نکرده‌ام! چرا هر حسرتِ گذشته‌ام متعلق به تو و در هر آرزوی آینده‌ام تصویرِ توست مگر فراموشت نکرده‌ام! چرا در چشمم تو در گوشم تو در قلبم تو در روحم تو... مگر فراموشت نکرده‌ام! نه...نتوانستم چون در این نبرد منی که می‌خواهد به دوست‌داشتنت ادامه دهد بسیار بسیار قوی‌تر است از منی که تصمیم گرفته فراموشت کند. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
Dariush EghbaliDariush Eghbali _ Man Az To.mp3
زمان: حجم: 10.3M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ اکنون کجاست، چه می کند، کسی که فراموشش کرده ام... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم سحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیم تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم همه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کامم تو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیم من اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتم به هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیم تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایت صله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟ صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟ نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟ تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسان که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
باز پنج شنبه،، و باز جمعه اي كه بي تو به تكرار مي رسد... و "من" اين روزها معجوني مي خواهم بدون طعم "تلخ" قهوه و دود شبيه به يك لبخندِ بدون درد، در "حوالي نگاه آرام تو" و"كسي" كه بداند در امتدادسنگين اين خلسه ي طولاني تو با كدام جمعه مي آيي...! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
با من با سکوت همیشگی ات با چشم هایت مشاعره کن لب هایت را فقط برای بوسیدن می خواهم... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
شاید نفسگیرترین زیبایی را زنان وقتی دارند که مردی را پناه می دهند در معبد تن خود. بعد از تنانگی، زمانی که مرد رها شده از همه دردها و رنج ها، کودکی سرخوش است و پنهان می شود در خاک مقدس تن زن. در این حال، خوب که نگاه کنی، زنان خود اغلب غمگینند، یا ساکت، یا ساکت و غمگین. انگار که به نیکی دریافته اند سهمشان از این دنیا همین است، همین صخره شدن در مسیر تندباد. همین پناه بودن و نجات آدمیزاد گم شده در خود. زنان، چراغ های دریایی اقیانوس خلقتند، با نوری به بهای جان. نشانه های زیبایی بر مسیر. زن اگر نبود، همین تن ساده زن، کتف برهنه زن اگر نبود، استخوان ترقوه و انحناهای نفسگیر زن اگر نبود، اعجاز بوسه اگر حذف می شد از دنیا، جهنمی که مقیمش هستیم از این هم که هست داغ تر می شد. همین شکوه عزیز تنانگی را انگار برخی مردها خوب درک نمی کنند، نه که نخواهند، شاید مغز ساده مرد تحلیل پیچیدگی رابطه ای شورانگیز را بلد نیست. زن اما نه فقط با تن، که با همه جان خود پا به این وادی مقدس می گذارد، که او بی که بداند یا بخواهد پیامبری برگزیده است بر بلندای مناره های تن. و مردی که به درک آیین عبادت تن با تن رسیده باشد، مقیم سرخوش بهشت است در دوران امتداد دوزخ. خود به قدر بوسه ای اگر مجال باشد، یا شبی، یا عمری. مرد ابر بود، در اسفند دلگیر. رسید به زن، خاک تن زن کویر بود. ابر دلش گرفت و بارید، باهار شد... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
هیچ احساسی ندارم اما تو باور مکن که همیشه این گونه ام! من با تو شب هایی دارم که تا صبح در آغوش هم تنگ می چسبیم و می غلتیم و در هم می رقصیم . و صبح هنگام به نماز می ایستیم بی وضو به شکرانه ی شب هایی که می گذرد با هم و روزهایی که می گذرد بی هم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
حالا من و تنها من و تنها دو چشم‌تر از بی‌قراری‌های عصر جمعه تنها‌تر... لعنت به پایانی‌ترین ساعاتِ هر هفته لعنت به رویایی كه دیگر یادمان رفته لعنت به آغوشت به آغوشش به تنهایی لعنت به من وقتی که با هر بغض می‌آیی... لعنت به من وقتی هنوز از عطر تو مستم! لعنت اگر در انتظار دیدنت هستم... اصلاً مگر راهی برای دیدنتم هم هست اصلاً مگر حرفی به جز بوسیدنت هم هست اصلاً همین حال و همین روز و همین ساعت اصلاً به شبهای بدون بودنت لعنت ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh