سازم بشکست آخـــر از آهنگ صدایت
ای دوست کجایی که دلم کرده هوایت
یک لحظه چـرا وا نکنی پنجــره ها را
کـز راه هـــوا بوی گل آید ز سرایت
از کوچه ی ما مثل نسیمی گذری کن
می میرم اگر کم بشود مهر و وفایت
چنگــــم شود آشفته سه تارم بنوازد
وقتی بسرایم غــــــزلی تازه برایت
بی تابم و یک لحــــظه ی آرام ندارم
بازآ کـــه بیاویزم از آن زلف رهـایت
حیران شدم ای گل که چرا قدر ندانی
با این همه حسنی که چنین داده خدایت
روزی که عسل،گوشه ی چشمی بنمائی
برخیزم و یکباره کنم جــان به فدایت
#علی_قیصری
چه میشود که شب و روز گرد کوی تو گردم
در انتظار بر افکندن نقاب تو باشم
چه میشود که گهی از در عتاب در آئی
که از قصور نه شایسته خطاب تو باشم
چه میشود که نجوئی ز من حساب و کتابی
غریق بحر کرمهای بیحساب تو باشم
#فیض_کاشانی
آنجاکه به عشاق دهی، درد محبت
دردی هم از این عاشق دلخسته،دوا کن
لنگان به قفای جَرَس افتاده ی عشقیم
ای قافله سالار، نگاهی به قفاکن
چون زخمه به ساز دل این پیر خمیده
چنگی زن و آفاق پر از شور و نوا کن
او در حرم هفت سرا ،پرده ی عفت
خواهی تو بدو بنگری ای دیده، حیا کن
در گلشن دل، آب و هوائی است بهشتی
گل باش و در این آب و هوا، نشو و نما کن
#شهریار
هر زمان چشمان تو ، من را تماشا می کند
این دلم لب های سرخت را تمنا می کند
روسری را پس زدی اما نگو چشم باز کن
رقص موی ات در نگاهم راه پیدا می کند
گرچه حساسیتم این ماه افزون گشته است
قرص چشمانت ولی این را مداوا می کند
من نمیگویم لبانت را برایم وا کنی
غنچه تا نوری ببیند خود لبش وا می کند
درد من این است ای جانا چرا لبهای من
گرچه دلتنگ است ولی ... امروز و فردا می کند
#سهیلا_نظری
گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است، این حق تا ابد بر گردنم
تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیلهای پیچیده از غمهایِ عالم بر تنم
بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت
دست زیر شانه ام مگذار! باید بشکنم
من که عمری دل برای دوستان سوزاندهام
حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم
گرچه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بویِ گیسوی تو را میجویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر بر شانه یاری گذاشت
از تو میپرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟
فاضل_نظری