هم اینکه بر شب ِچشمت غم ِ جهان افتاد
غمِ ندیدنت ای ماه ، بر زبان افتاد
شبیه کاسه ی چینی شکست قامتمان
هم اینکه قلبِ تو گفتند...ناگهان افتاد!
همیشه ماه تر از ماه خنده میکردی
بروی هر ضربانی که بینمان افتاد
کنار خستگی ات آسمان زمین میخورد
پرنده بودی و پرهات از آشیان افتاد
چقدر پنجره ی چشم تو تماشا داشت
به یاد ِقند لبت، آب بر دهان افتاد!
حواس ما به تو اما حواس تو پرت است
کنارِ این همه اشکی که تـــوأمان افتاد
تمام عمر کمت را به دوش خواهم برد...
غم نداشتنت نازنین، به جان افتاد!
#صفیه_قومنجانی
کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی
چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی
گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی
سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب
چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی
عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی
من که میدانم تو هم چون شمع گریان می شوی
گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت
همچو ابر نوبهاران اشکریزان می شوی
بشکند پیمانه ی صبرم، ولی در چشم خلق
چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی
بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن
پای تا سر آتش و سر تا به پا جان می شوی
مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان بی همزبان در این گلستان می شوی
#رحیم_معینی_کرمانشاهی
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
#فروغ_فرخزاد