به دل هوای تو را دارم و بر و دوشت
که تا سپیدهدم امشب کشم در آغوشت
چُنان نسیم که گلبرگها ز گل بکند
برون کنم ز تنت برگ برگ تن پوشت
گهی کشم به برت تنگ و دست در کمرت
گهی نهم سر پر شور بـر سر دوشت
چه گوشوارهای از بوسههای من خوشتر
که دانه دانه نشیند به لالهی گوشت
گریز و گم شدن ماهیان بوسهی من
خوش است در خزه مخمل بنا گوشت
ترنمی است در آوازهای پایانی
که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت
چو میرسیم به آن لحظههای پایانی
جهان و هر چه در آن میشود فراموشت
چه آشناست در آن گفتوگوی راز و نیاز
نگاه من با زبان نگاه خاموشت
#حسين_منزوى
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر ، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
#حامد_عسکری
از شهر عطار آمدی یا قصه های مولوی؟
در بیستون دیدم تو را یا بارگاه خسروی؟
شهزادۀ شهنامه ای یا تاجری از بوستان؟
شاید برایم خوانده ای از مثنوی معنوی!
آهنگ چشمان تو را من در کجا بشنیده ام؟
در وردهای هندوان یا آیه های عیسوی؟
از دشتهای زاگرسی یا آذران آبادگان؟
این خنده ها را دیده ام! کوردی گیان یا ساروی
بوی بهاران میدهی! از باغ فردوس آمدی؟
یا چیده ای باغی ز گل از دشت های دنیوی؟
بگذشته ای از مرزها از خط تردید و یقین
کین گونه در اندیشه ام ایمان و باور می شوی
در قلب من پاینده ای ای آشناتر از نفس
هر چند چون خورشید و مه از قاب چشمم می روی
دانم که این کوته غزل، گویای حُسن تو نبود
یک روز تقدیمت کنم، هفتاد دفتر مثنوی...
#آرزو_رحیمی
اثری نمانْد باقی ز من اَندر آرزویت
چه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت
همه روز گرد کویَت، همه شب بر آستانت
غرضی جز این ندارم که نظر کنم به رویت
خِرد و ضمیر و هوش و دلو جانو چشم من شد
ز همه خیالْ خالی، به جز از خیال رویت
پس از این به دیده خواهم به طواف کویَت آیم
که بِسود تا به زانو قدمم به جستوجویت
ز نسیم جانفزایت، دلِ مرده زنده گردد
ز کدام باغی ایجان کهچنین خوشاست بویت..
#امیرخسرو_دهلوی
یار من کو؟ بی دلم ، دائم هوایش میکنم
توبه كردم ، باز دارم ادعایش میکنم
چشم و گوشم را پس از این توبه هم دادم به او
او بخواهد باز هم جان را فدایش میکنم
چونکه میترسم صدای ناله ام را بشنود
دزدکی با سوز دل ، در خود صدایش میکنم
یک جهان در پایکوبی از شکست توبه ام
توبه می افتد به پایم من فنایش میکنم
رنج ترک ساغر و شاهد برایم مشکل است
بیخودی با توبه ام دارم جفایش میکنم
یار من هم باده می خواهد ، ندارم چاره ای
توبه ام را بشکنم ، بعدا قضایش میکنم
ماجرای قطره های برف را نشنیده ای؟
بی صدا حل می شوم در خود ثنایش میکنم...
#عزت_زاهدی