اثری نمانْد باقی ز من اَندر آرزویت
چه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت
همه روز گرد کویَت، همه شب بر آستانت
غرضی جز این ندارم که نظر کنم به رویت
خِرد و ضمیر و هوش و دلو جانو چشم من شد
ز همه خیالْ خالی، به جز از خیال رویت
پس از این به دیده خواهم به طواف کویَت آیم
که بِسود تا به زانو قدمم به جستوجویت
ز نسیم جانفزایت، دلِ مرده زنده گردد
ز کدام باغی ایجان کهچنین خوشاست بویت..
#امیرخسرو_دهلوی
یار من کو؟ بی دلم ، دائم هوایش میکنم
توبه كردم ، باز دارم ادعایش میکنم
چشم و گوشم را پس از این توبه هم دادم به او
او بخواهد باز هم جان را فدایش میکنم
چونکه میترسم صدای ناله ام را بشنود
دزدکی با سوز دل ، در خود صدایش میکنم
یک جهان در پایکوبی از شکست توبه ام
توبه می افتد به پایم من فنایش میکنم
رنج ترک ساغر و شاهد برایم مشکل است
بیخودی با توبه ام دارم جفایش میکنم
یار من هم باده می خواهد ، ندارم چاره ای
توبه ام را بشکنم ، بعدا قضایش میکنم
ماجرای قطره های برف را نشنیده ای؟
بی صدا حل می شوم در خود ثنایش میکنم...
#عزت_زاهدی
هم نشین گل اگر باشی معطر می شوی
سرتر از صدها گلاب قمصر می شوی
همنشین با بی خردبی اعتبارت می کند
پیش استاد سخن بی شک سخنور می شوی
از زمین بگذر مسافر خانه ای متروکه است
آسمان باشی گذرگاه کبوتر می شوی
هم صدای بلبل خوشخوان نباشی جغد شوم
پیش لامذهب بدان کم کم تو کافر می شوی
عشق را معنی به بد مستی مکن سنگ صبور
پیش لیلای زمان مجنون دیگر می شوی
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم
با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم
دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت
من چو باد صبح از آنجا با تهی دستی گذشتم
من از آن پیمان که با چشم تو بستم سال پیشین
گر تو عهد دوستی با دیگری بستی گذشتم
چون عقابی میزنم پر در شکوه بامدادان
من که با شهبال همت زین همه پستی گذشتم
پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
گفتی شتاب رفتن من از برای توست
آهسته تر برو که دلم زیر پای توست
با قهر میگریزی و گویا که غافلی
آرام سایهای همه جا در قفای توست
سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم
در این سری که از کف ما شد هوای توست
چشمت رهم نمیدهد به گذر گاه عافیت
بیمارم و خوشم که دلم مبتلای توست
خوش میروی به خشم و به ما رو نمیکنی
این دیده از قفا به امید وفای توست
ای دل نگفتمت مرو از راه عاشقی؟
رفتی، بسوز، اینهمه آتش سزای توست
ما را مگو حکایت شادی که تا به حشر
مایئم و سینهای که در آن ماجرای توست
بیگانهام ز عالم و بیگانهای ز ما
بیچاره آن کس که دلش آشنای توست
بگذشت و گفت این به قفس افتاده کیست
این مرغ پر شکسته محزون همای توست
#سهیل_مطوری