سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت
من ماندم و شبی که هوای سحر نداشت
زین داغ، سنگ سوخت ولی من نسوختم
چشمان من شراره غیرت مگر نداشت؟
میخواستم دل، این دل مجروح بشکند
تا صبحدم گریستم اما اثر نداشت
دیشب خیال سوخته چون شمع نیمهجان
تا صبح از مزار شما چشم بر نداشت
باور کنید آینهای سوخت، خاک شد
آیینهای که جز نفس شعلهور نداشت
یک شب، کدام شب؟ شب مرگ ستارهها
یک کهکشان سوخته دیدم که سر نداشت
بر دوش باد صبح، چو خاکسترش گذشت
«گفتم کفن زمانه از این خوبتر نداشت»
#علیرضا_قزوه
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
چه حاجت است به این شیوه دلبری از من؟
تو را که از همه ی جنبه ها سری از من
📌درخت خشکم و هم صحبت کبوترها
تو هم که خستگی ات رفت، می پری از من
اجاق سردم و بهتر همان که مثل همه
مرا به خود بگذاری و بگذری از من
من و تو زخمی یک اتفاق مشترکیم
که برده دل پسری از تو، دختری از من
گذشت فرصت دیدار و فصل کوچ رسید
دم غروب، جدا شد کبوتری از من
نساخت با دل آیینه ام دل سنگت
تویی که ساختی انسان دیگری از من
چه مانده از تو و من؟ هیزم تری از تو
اجاق سوخته ی خاک بر سری از من
چه مانده باقی از آن روز؟ دختری از تو
چه مانده باقی از آن عشق؟ دفتری از من
#علیرضا_بدیع
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
4_6003477570924840454.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
سنه ده قالماز
[برای تو هم نمیمونه]
فولکلور
#حسین_ضروری
شعر: #توفیق_قلی_اف (؟)
خواننده: #رشید_بهبودف
بهلول وار ، فارغ از اندوه روزگار
خندیدهایم ! ما به جهان یا جهان به ما
کاری به کار عقل ندارم به قولِ عشق
کشتی شکسته را ، چه نیازی به ناخدا...
#فاضل_نظری
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
عکس آن لبهای میگون در شراب افتاده است
حیرتی دارم که چون آتش در آب افتاده است
ظاهرست از حلقه های زلف و ماه عارضت
در میان سایه هر جا آفتاب افتاده است
چون طبیب عاشقانی، گه گه این دل خسته را
پرسشی میکن، که بیمار و خراب افتاده است
بلبل افغان میکند هر لحظه بر شاخی دگر
جلوه گل دیده و در اضطراب افتاده است
چون #هلالی را به خاک آستانش دید گفت
این گدا را بین، که بس عالی جناب افتاده است
#هلالی_جغتایی
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
جنگ یک جدول تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد
پدرم ضربدر چهل درصد، حاصلش بخش بر زمین باشد
عدهای را ضریب منفی داد، عدهای را به هیچ قسمت کرد
تا هر آن کس که سوء نیت داشت، تا ابد زیر ذرهبین باشد
یک نفر فکر آب و خاک که نه، در پی نان و آب بود از جنگ
خطر جبهه را خرید به جان، تا پس از جنگ خوشنشین باشد
یک نفر پشت خاکریز خودی، لشکرش را که در محاصره دید
سر خود را گذاشت روی زمین، تا دعاگوی سرزمین باشد
یک نفر فارغ از معادلهها، بیخیال تمام مشغلهها
روی میدان مین قدم زد تا، ته این سطر نقطهچین باشد
در جواب کسی که میگوید، پدر از جنگ دست پر برگشت
هر دو تا آستین او خالیست، تا جوابش در آستین باشد
همقطار پدر که عکاس است، گفت در هشت سال جبهه و جنگ
حسرتش ماند بر دلم یک بار، پدرت رو به دوربین باشد
#محمد_حسین_ملکیان
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان