شبی گذشت که حالم شبیه باران بود
خیال چشم تو و چتر و یک خیابان بود
مرا به سمت نفسهای بی کسی می برد
و عاشقی که دچار غم فراوان بود
من و خیال تو وشعر دور هم بودیم
اسیر بغض عجیبی که در گریبان بود
شبی که خش خش باران ندایی از غم داشت
گمان کنم که خدا هم چو من پریشان بود
و عشق گفت به دریا بزن کمی دل را
دلم میان همین عشق و عقل حیران بود
دچار زلزله ای از درون خود بودم
تمام روح وتنم خسته بود و ویران بود
چقدر بی تو زمان لحظه های سردی داشت
هوای بی نفسی در دل زمستان بود
شبی که آب گذشت ازسرم هزار وجب
نبودن تو و درد و خیال و طوفان بود
#رسول_حاجیلو_وفا
تو را صبحی مهآلود از دل یک خواب آوردم
تنت را ریختم در شیشهی مهتاب، آوردم
خریدم از پریها جفت مروارید چشمت را
و از اعماق دریاهای بیپایاب آوردم
خود من يافتم در قصهها تخم نگاهت را
تو را من کاشتم، من سایه بودم، آب آوردم
بپرس این دستهای هرزهی آمادهی چیدن
کجا بودند وقتی کالیات را تاب آوردم؟
بریز از خویش زنبیل مرا از خواستن پر کن
برای شاخههایت یک زمستان خواب آوردم
#مهدی_فرجی
Mohammad Reza Shajariyan ~ MusicNab.ComMohammad Reza Shajariyan - Sobh Ast Saghiya 128 _ MusicNab.Com.mp3
زمان:
حجم:
11.9M
#شجریان
#حافظ
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
مینای دلم سنگ صبور دگری داشت
گر با خطِ ابروی کمانی شرری داشت
دریای غمت گوهر دُردانه نشان داد
اين بحر گرانْ موج، عجب دردِ سری داشت
ما گمشدهی وادی حیرتزدهگانیم
ای کاش سفرهای دلم راهبری داشت
هر ناله و فریاد که درگاه تو کردیم
انگار نه انگار که آتش اثری داشت
بیگانه دلم را شکند هیچ غمی نیست
از دوست بپرسید: "چرا او تبری داشت"
در شعرِ تازهام خبری از خیال نیست
بغضم جواب داده که جای سوال نیست
در روزگارِ من متشاعر زیاد هست
اما زبانِ شعرِ من از قیل و قال نیست
ای طفلِ نورسیده دنیای واژهها
باور کن این زبانِ فروبسته لال نیست
هر دلبری که لایق پیغام عشق نیست
هر سینه را که طاقت این شور و حال نیست
طبعِ روان چه فایده وقتی که شعر ما
جز بر زبانِ مردم بیاعتدال نیست
دنیای شعر، برکهای از نور و روشنیست
دنیای ما اگرچه همیشه زلال نیست
وقتی شبیهِ شعرِ خودم درد میکشم
حس میکنم به قله رسیدن محال نیست
#پوریا_شیرانی
پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بس که گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را
برده داران زمان ها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
بزم سازان جهان می از سبوی پر خورند
من تهی پیمانه بودم...سرکشیدم خویش را
#معینی_کرمانشاهی