در شعرِ تازهام خبری از خیال نیست
بغضم جواب داده که جای سوال نیست
در روزگارِ من متشاعر زیاد هست
اما زبانِ شعرِ من از قیل و قال نیست
ای طفلِ نورسیده دنیای واژهها
باور کن این زبانِ فروبسته لال نیست
هر دلبری که لایق پیغام عشق نیست
هر سینه را که طاقت این شور و حال نیست
طبعِ روان چه فایده وقتی که شعر ما
جز بر زبانِ مردم بیاعتدال نیست
دنیای شعر، برکهای از نور و روشنیست
دنیای ما اگرچه همیشه زلال نیست
وقتی شبیهِ شعرِ خودم درد میکشم
حس میکنم به قله رسیدن محال نیست
#پوریا_شیرانی
پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بس که گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را
برده داران زمان ها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
بزم سازان جهان می از سبوی پر خورند
من تهی پیمانه بودم...سرکشیدم خویش را
#معینی_کرمانشاهی
منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحر خیز جوانش برسد
خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد
پرده چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروي کمانش برسد
لیله القدر بیاید لب آیینهی درک
سوره فجر به تاویل و بیانش برسد
نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد
شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد
ظهر آن روز بهاري چه نمازي بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد
#قاسم_صرافان
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است
گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
داني كه رسيدن هنر گام زمان است
آبي كه برآسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
از روي تو دل كندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و ديغا كه در اين بازي خونين
بازيچه ي ايام دل آدميان است
اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي
دردي ست درين سينه كه همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند
يا رب چقدر فاصله ي دست و زبان است
خون مي چكد از ديده در اين كنج صبوري
اين صبر كه من مي كنم افشردن جان است
از راه مرو سايه كه آن گوهر مقصود
گنجي ست كه اندر قدم راهروان است
#هوشنگ_ابتهاج
نمکین هستی و قندی، نه به این و نه به آنت
نه به دریاچه یِ قم، نه به گزِ نصفِ جهانت
شده آیینه حسودت که چنین ناز و قشنگی
حق بده قرصِ قمر اینهمه باشم نگرانت
چشم بادامی و آویزه یِ گوش ات شده گردو
مویِ تو فندقی و پسته شکرخندِ دهانت
جعبه آرایشی از عشوه و لبخند طلب کن
تا بگوید چه میاید رژِ قرمز به لبانت
گُلِ رویِ تو و مویِ تو و بویِ تو بنازم
شده پروانه به پروانه عجب رقص کنانت
برف پیراهنِ شال ابریِ گُل دامنه یِ مه!
ای فدایِ قد و بالایِ سهند و سبلانت
دشتی از خوشخط وخالان،مژه برگشته غزالان
صفی از سرمه کشیده همگی چشم چرانت
بوسه دادی به من از دور و همه شهر خبر شد
وای از دستِ نسیمی که شده نامه رسانت
عشق یعنی چه به آواز بهار و به شکفتن
دلخوشم با تو و با خش خش تصنیف خزانت
باز نقاشیِ من با کلماتم غزلی شد
تا نگویی پس از این از هنرِ فرشچیانت
#شهراد_میدری
از شب پلی زد دلهره، تا چشمهایت
شور دلم آرام شد با خنده هایت
در کوچههای ماه، یادت پرسه میزد
طبع پلنگم باز هم کرده هوایت
در آسمان شعر، بال من تو بودی
حالا غزل میریزد از چشمم، به پایت
ای سنت دیرینهی ما دل سپردن
جز دل نباشد هیچ چیزی هم بهایت
فرهاد کشتن گرچه رسم قصهها بود
سر میبُرم من جان شیرین را برایت
#مهتاب_بهشتی