امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است
گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
داني كه رسيدن هنر گام زمان است
آبي كه برآسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
از روي تو دل كندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و ديغا كه در اين بازي خونين
بازيچه ي ايام دل آدميان است
اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي
دردي ست درين سينه كه همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند
يا رب چقدر فاصله ي دست و زبان است
خون مي چكد از ديده در اين كنج صبوري
اين صبر كه من مي كنم افشردن جان است
از راه مرو سايه كه آن گوهر مقصود
گنجي ست كه اندر قدم راهروان است
#هوشنگ_ابتهاج
نمکین هستی و قندی، نه به این و نه به آنت
نه به دریاچه یِ قم، نه به گزِ نصفِ جهانت
شده آیینه حسودت که چنین ناز و قشنگی
حق بده قرصِ قمر اینهمه باشم نگرانت
چشم بادامی و آویزه یِ گوش ات شده گردو
مویِ تو فندقی و پسته شکرخندِ دهانت
جعبه آرایشی از عشوه و لبخند طلب کن
تا بگوید چه میاید رژِ قرمز به لبانت
گُلِ رویِ تو و مویِ تو و بویِ تو بنازم
شده پروانه به پروانه عجب رقص کنانت
برف پیراهنِ شال ابریِ گُل دامنه یِ مه!
ای فدایِ قد و بالایِ سهند و سبلانت
دشتی از خوشخط وخالان،مژه برگشته غزالان
صفی از سرمه کشیده همگی چشم چرانت
بوسه دادی به من از دور و همه شهر خبر شد
وای از دستِ نسیمی که شده نامه رسانت
عشق یعنی چه به آواز بهار و به شکفتن
دلخوشم با تو و با خش خش تصنیف خزانت
باز نقاشیِ من با کلماتم غزلی شد
تا نگویی پس از این از هنرِ فرشچیانت
#شهراد_میدری
از شب پلی زد دلهره، تا چشمهایت
شور دلم آرام شد با خنده هایت
در کوچههای ماه، یادت پرسه میزد
طبع پلنگم باز هم کرده هوایت
در آسمان شعر، بال من تو بودی
حالا غزل میریزد از چشمم، به پایت
ای سنت دیرینهی ما دل سپردن
جز دل نباشد هیچ چیزی هم بهایت
فرهاد کشتن گرچه رسم قصهها بود
سر میبُرم من جان شیرین را برایت
#مهتاب_بهشتی
کمان نهم به کمان زلف ز نیروی عشق
تو گر نشانهی تیر نگاه من باشی
من از دو نرگس مست تو چشم آن دارم
که آگه از نگه گاه گاه من باشی
از آن به چشم خود ای اشک مسکنت دادم
که در بیان محبت گواه من باشی
به گریه گفتمش آیا گذر کنی بر من
به خنده گفت اگر خاک راه من باشی
#فروغی_بسطامی
در دلم گل دادنت را هی نكن رويای خود
ريشه ات را توی قلبم كنده ام از جای خود!
بی خودی آن خاطراتی را كه خاكش كرده ام
نبشِ قبرش مي كنی ، با زير چشمی های خود
با صدای پای تو ديگر نمي لرزد دلم ،
پنبه كردم توی گوشِ ساده لوحی های خود
تازه برگشته ، نخواه از من كه بيرونش كنم
بعدِ چندی كه نشسته عقلِ من در جای خود
روزهای برده داری ات سرآمد ، من يكی ...
دوست دارم نوكر خود باشم و آقای خود،
طاقت مهمان ندارم ، بيخودی جا خوش نكن
تا تو را بيرون نكردم ، خود برو با پای خود..!
#جواد_منفرد