.
ای معـلم! شمــع بـزمآرای جــان
روشـنیبخش زمیـــن و آسمــــان
بـا مصــائب سـاختـی و سـوختی
تـا کـه مــا را، واژهای آمــوختی
مکتب عشاق، از تأسیس توست
عاشقی سرمایهٔ تدریس توست
تـا که ما را درس عشق آمـوختی
چشـم ما را بر بـــدیهــا دوختی
ای معــلم! ای بــزرگ اســتاد مهر
ای فــروزانتــر ز خورشــید سپهر
ای چـــراغ معـــرفـتآمـــوز مــا
روشــناییبخـشِ شـام و روز مــا
مـا گل بـــاغ و گلســتان تـوییــم
جمله شـاگـــرد دبســتان تـوییــم
عطر دانش از شمیم روی توست
صورت گل سیرت نیکوی توست
چشــم ما هــر روز از روی شمـــا
میشود روشن به الطــاف خــدا
در گـلـســــتـان ادب، آلالــــــهای
نـور علمی، معــرفت را هــالــهای
چون اساس قصر علم و دانشی
بــرج دانـش را تــو در افــزایشی
در سپهــر معـــرفت، آمـــوزگـــار
ذرهای را مـیکنـی خــورشــیدوار
گر که اکنـون تـابشـی از ما بود
از فـــروغ روی تــو یکجــــا بــود
ما همه جسمیم و روح ما تویی
بی تو ما غرقیم و نوح ما تــویی
تـوسن اندیشه زیــر پــای توست
برترین شعــر زمـــان آوای توست
ای معــلم! مـا بــدهکـــار تـوییــم
تـا ابــد، مـدیـون ایثـــار تـوییــم
ای معــلم! خــانــهات آبـــاد بـــاد
نــام تـو همواره ما را یـــاد بــــاد
(ســــــاقی) میخـانهٔ عـرفـان تویی
آنکه سازد مست جاویدان تویی
#سیدمحمدرضا_شمس (ساقی)
به جنونم برسان ای که جهانم شده ای
همه شب فکر توام، روح و روانم شده ای
برود نام تو بر لب، چو بگویم سخنی
تو دگر در همه جا ورد زبانم شده ای
بزند پر همه شب، قلبِ من از سینه ی خود
به که گویم غمِ دل، راز نهانم شده ای
نروی از دل دیوانه برون دلبر من
که نفس های منی، راحتِ جانم شده ای
شده ام کافر و تنها به تو من معتقدم
تو همان مسجد و تکبیر و اذانم شده ای
بِرَهانم که شدم خسته از این عقل دگر
به جنونم برسان ای که جهانم شده ای
#حمیدرضا_آب_روان
هجوم خاطرات تو به عمق لحظه های من
میان گریه گفتن خدا خدا خدای من
مرا شکسته بی صدا از آشیانه رفتنت
کبوتر نگاه تو پریده از هوای من
غزل غزل دویده ام به اعتماد بودنت
به اعتماد بودنم چه می کنی برای من
منم مریض بوسه ای میان بازوان تو
اگر چه حسرتی شده رسیدن دوای من
شدم غریق آبی نگاه بی کرانه ات
شدی در اوج موج غم خدا و ناخدای من
چه می رسد از این گریز ناگزیر بی هدف
تو و عبور کردن از سوال کو کجای من
نفس نفس بریده ام از این عبور سهمگین
که رفتی و ندیده ای غریو های های من
غزل گرفته بغض من به کنج خاطرات تو
تو را بهانه می کند غزال تیز پای من
و چکّه چکّه می چکم غزل فقط برای تو
به روی خط کاغذی که می شود دعای من
تو بی بهانه رفته ای منم که زخمه می کشم
به تار شعر کهنه ای که می دهد صدای من
#علی_نیاکوئی_لنگرودی
دیشب ای بهتر ز گل در عالم خوابم شکفتی
شاخ نیلوفر شدی در چشم پر آبم شکفتی
ای گل وصل از تو عطر آگین نشد آغوش گرمم
گرچه بشکفتی ولی در عالم خوابم شکفتی
برلبشای بوسهی شیرینتر ازجان غنچه کردی
گل شدی بر سینه ی همرنگ سیمایم شکفتی
شام ابرآلود طبعم را دمی چون روز کردی
آذرخشی بودی و در جان بی تایم شکفتی
یک رگم خالی نماند از گردش تند گلابت
ای گل مستی که در جام می نابم شکفتی
بستر خویش از حریری نرم چون مهتاب کردم
تا تو چون گل های شب در باغ مهتابم شکفتی
خوابگاهم شد بهشتی بسترم شد نو بهاری
تا تو ای بهتر ز گل در عالم خوابم شکفتی....
#سیمین_بهبهانی
حل نشد با دل من مسئلهی چشم شما
میکنم لحظه به لحظه گِلهی چشم شما
اگر از ماندنِ تکراری من دلگیرید
میروم سر نرود حوصلهی چشم شما
قطرهاشکم که به هنگام وداع افتادم
وَ جدا ماندهام از قافلهی چشم شما
آخر آوار شود سقفِ دل لرزانم
در امان نیستم از زلزلهی چشم شما!
فکر پرواز به یک جنگل دیگر بودم
که گرفتار شدم در تلهی چشم شما
#هادی_جانفدا