میخوابم و بیتابم و امشب تو یارم نیستی
مردی کنارم آمده، اما کنارم نیستی
لبخند دارد بر لبش، چشمان او وحشی شده
چشمانِ من گریان و تو در اشکزارم نیستی
حال دلم، دلتنگی و وِرد زبانم اسم تو
داغی نشاندی بر دل و خود داغدارم نیستی
همچون پرستویی رها، من پر کشیدم سوی تو
دل را سپردم بر تو اما دلسپارم نیستی
صبر و قرارت بودم و هر دم کنارت بودم و
من بیقرارت بودم اما تو قرارم نیستی
یکروز گفتی عاشقی آن هم دروغی محض بود
در روزگارت بودم و در روزگارم نیستی
با این همه ناچاریَم، معشوقِ من چاره تویی
بیچارهات گشتم ولی حتی دچارم نیستی
جان و دلم دلتنگ تو، در سینهام آهنگ تو
من انتظارت میکشم، در انتظارم نیستی؟!
پر شد غزل از "نیستی"؛ "هستی" تو آیا یاد من
هر دم به یادت بودم و حتی به یادم نیستی
#نسترن_دل
مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است
خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است
هر زمان یادت می افتم مثل قبرستانم و
سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده است
ناسزا گاهی پیام عشق دارد با خودش
این سکوت بی رضایت نه؛ به من برخورده است
غیر از آن آیینه هایی که تقعر داشتند
تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است
تیر غیب از آسمان یک روز پایین می کشد
آن کسانی را که ناحق عشق بالا برده است
آن گلی را که خلایق بارها بو کرده اند
تازه هم باشد برای من گلی پژمرده است
#کاظم_بهمنی
قصدِ رفتن داری و این پا و آن پا میکنی
خوب می دانی چه داری با دلِ ما میکنی
خوب می دانی قرارِ ما از اول این نبود
با تمامِ خوبیات بد با دلم تا میکنی
زیرِ لب آرام می گویی "خداحافظ عزیز"
آتشی در سینه با این جمله برپا میکنی
تا نبینی اشکِ من را، سر میاندازی به زیر
از تو ممنونم که تا این حد مدارا میکنی
باشد اشکالی ندارد، بیخیالِ آنچه بود
بیخیالِ عشقِ پنهانی که حاشا میکنی
زندگی یعنی نمایشنامه ای با درد و آه
آخرین نقشِ خودت را خوب ایفا میکنی
میرسد روزی که برمیگردی و من نیستم
جایِ من این شعر را با گریه پیدا میکنی
#شهراد_میدری
آنقدر ساده ام که گمان می کنم تو هم
مانند من به آنچه نشد فکر می کنی!
حتی خیال می کنم این من، خود تویی
اینجا نشسته ای و به خود فکر می کنی
شاید نباید این همه باور کنم ترا
شاید که اتفاق نیفتاده ای هنوز
شاید تجسم غزلی عاشقانه ای
جامانده در خیال من از خواب نیمروز
حتی اگر خیال منی دوست دارمت
(ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت)
تو رفته ای و من به خدا غبطه می خورم
از بس که روز و شب به خدا می سپارمت
بگذار با خیال تو این روزهای تلخ
در استکان لب زده عمر حل شود
بگذار کام مرگ هم از شهد این خیال
روزی که هم پیاله من شد عسل شود
#مجید_آژ