انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی
هر لحظهی همراهی ما خاطرهای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی
نفرین به وفاداریات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی
چون خاطرهی غنچهی پرپر شده در باد
در حافظهی باغچهها هستی و رفتی
جا ماندن تصویر تو در سینهی من! آه!
این آینه را آه که نشکستی و رفتی
#فاضل_نظری
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
نهادم آینه ای پیش روی آینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی
#حسین_منزوی
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تظنُّ انَّکَ بحاجه الی الاختفاء،
بینما انتَ تحتاجُ الی مَن یجدکَ فقط
.
فکر می کنی که نیاز داری مخفی و گُم بشی؛
در حالی که فقط به یک نفر نیاز داری که پیدات کنه!
از مرزِ ابرهای بهاری عبور کرد
چشمی که ردّ پایِ شما را مرور کرد
تنها به شوقِ لمس شما ابرِ بیامان
یک شهر را به وسعتِ باران نمور کرد
روزی هزار مرتبه تقویمِ ناامید
تاریخِ روزِ آمدنت را مرور کرد
تأثیرِ یک غروبِ غمانگیزِ جمعه بود
مضمون این غزل که به ذهنم خطور کرد
اصلاً خیال روی شما، سالهایِ سال
دیوانِ شاعرانِ جهان را قطور کرد
#حمیدرضا_برقعی
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلند می پرم اما ، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
نهادم آینه ای پیش روی آینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی
#حسین_منزوی
حالا ڪہ دل شبیہ بهاران نورس است
از چشم تو ترانہ سرودن مرا بس است
این لب عصارہ از تب گندم وَ سیب داشت
بے هرم بوسہ ، غنچہ ے احساس نارس است
گل ڪردہ بوتہ بوتہ مویم بہ شانہ ات
گل ها بدون حرمت دستان تو خس است
شیرین شود نگاہ من از خندہ هاے تو
با بغض ، طعم خاطرہ ے لحظہ ها، گس است
تن پوش پاڪ و سادہ این گفتگوے ناب
در حرمت صداقتمان ، همچو اطلس است
در چار فصل سبز طبیعت ، اگر دمی
دستے بہ دست یار نباشد ، هوا پس است
انبوہ واژہ هاے زمینے چہ مبهمند
در وصف عشق ، نبض الفبا چہ بے ڪس است
صدگونہ گفتہ اند سخن ، در حریم دوست
مهرسڪوت وعشق بیاور ، سخن بس است
#زیبا_حسینی_جیرندهی
دُردانہ ام ! چہ مے بَرے از من ، قرار را ؟
بنشین دمے ! ... ڪہ با تو ببینم بهار را
آہ اے طلوعِ معجزہ ، اے عشقِ بت شڪن !
بشڪن سڪوت تلخ و بُتِ انتظار را ...
سرخ است آنچنان لبِ نوشَت ، ڪہ میشود
شیرین ڪنے بہ ڪامِ دلم ، زهر مار را !
برگرد ، روزگار من از مرگ بدتر است
برگرد ، تا بہ خون بڪشم ... روزگار را
اے عقل ! زیر بارِ خِرَد ، درد تا بہ ڪی؟
یڪ بار بر زمین بزن این ، ڪولہ بار را
در خواب ، بوسہ بر لب رویایے اش زدم ،
آیا ، ... بہ بندہ مے دهد این افتخار را ؟
#محسن_نظری