سکوت میکنم و عشق، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوعِ خویشتنداری است
تمامِ روز، اگر بی تفاوتم؛ اما
شَبَم قرینِ شکنجه، دچارِ بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیدهای، هر چیز
به جز من و تو و عشقِ من و تو، تکراری است!
مرا ببخش! بدی کردهام به تو، گاهی
کمالِ عشق، جنون است و دیگرآزاری است
مرا ببخش اگر لحظههایم آبی نیست
ببخش اگر نَفَسَم، سرد و زرد و زنگاری است
بهشتِ من! به نسیم تبسمی دریاب
جهانْ جهنم ما را، که غرقِ بیزاری است...
#حسین_منزوی
از اینجا میروم روزی، تو میمانی و فصلی زرد
بگو با این خزان آرزوهایم چه خواهی کرد
از اینجا میروم شاید همین امروز یا فردا
تو خواهی ماند تنها در حصار خشتهایی سرد
از اینجا میروم تا شهر فرداهای نامعلوم
که آنجا سرنوشتم هر چه پیش آورد، پیش آورد
از اینجا میروم، اینجا کسی آیینهباور نیست
که دارد آسمانش سنگ میبارد زمینش گرد
در آن آغاز بعد از من، در این پایان بعد از تو
که خواهی دید خیلی فرق دارد، مرد با نامرد
تو را در خوابهایم بعد از این دیگر نخواهم دید
تو را با آبها، آیینهها معنا نخواهم کرد
#محمد_سلمانی
کسی را پیدا کن که ..
ذوق کند، که سبز باشد، بکر باشد،
دیوانه باشد...
کسی را پیدا کن که با تو از
طرح ناموزون
ابرها، به دهکدههای خیال برسد
که سرکش باشد و با تو
بدون آسمان و بال،
پرواز کند،که با تو چای
بنوشد و شعر بخواند
و دیوانگی کند.
دنیا به قدر کافی،
آدمِ بیذوق دارد..
دنبال کسی باش که ذوق
داشتهباشد و از تماشای
ماه و شب و کهکشان،
به وجد بیاید و
حضور و حرفهاش
تو را جانی دوباره ببخشد
و ترغیب کند
به زیستن ...🍀
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی
شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی!
جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
#سیمین_بهبهانی