با تیشهی خیال تراشیدهام تو را
در هر بُتی که ساختهام دیده ام تو را
از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را
هرگُل به رنگ و بوی خودش میدمد به باغ
من از تمام گلها بوییده ام تو را
رویای آشنای شب و روز عمر من!
در خواب های کودکی ام دیده ام تو را
از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را
زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را
با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی
در هر سوال از همه پرسیده ام تو را
از شعر و استعاره و تشبیه برتری
با هیچ کس به جز تو نسنجیده ام تو را
#قیصر_امین_پور
اگر با من کسی میگفت کهاین دنیا چه بدکار است
وگر اندیشهام میداد از جورش که بسیار است
اگر در گوشِ من میخواند نجوایی که هُش دارم
وگر میگفت بیمار است و مکّار است و غدّار است
کجا با دستِ خود هیزم بر این آتش میافزودم؟
کجا پا مینهادم بر زمینی کهاینچنین خوار است؟
کسی با من نگفت اینجا که در ظاهر گلستان است
نهالِ حزن بسیار و درختِ اشک پُربار است
چه گردونی که ما در گردشش همواره پایینایم؟
چه دنیایی که دون است و زبون و پستمقدار است؟
میانِ مردمانش خون و آتش حکم میراند
میانِ عاشقانش راه ناهموار و دشوار است
اگر از پیشه میپرسید، اینک کارمان زاریست
وگر احوال میپرسید، اینک کارمان زار است!
بگو با آنکه عزمِ زادن از مادر به سر دارد
بگو برگرد! کهاین دنیای ملعون مردمآزار است
#فریبرز_رضانواز
نفهمیدے پریشانم از این چشمان پژمردہ ؟
ازاین شعرے ڪہ حرفش را میان بغض ها خورده
دلم مے خواست تا یڪ شب بگویم “دوستت دا…” نه
امان از عقل مغرورے ڪہ من را تا جنون برده
از این زیباییت یوسف چہ خواهد ماند، مے دانے ؟
ترنجے غرقہ در خون و زلیخایے ڪہ افسرده
تو دیگر در دلم مُردے … خدا باشد نگهدارت …
رقیبانم ڪمین ڪردند ڪرڪس گونہ بر مرده
خداحافظ ڪہ دستانت … خداحافظ ڪہ چشمانت
ڪہ گیسویت… خداحافظ ڪہ دل خونم دل آزرده
#مجید_ترڪابادی
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
#فاضل_نظری
عشقبازی میکنی در خلوت شبهای من
ای خیال دوست شبها بادل تنهای من
میرسی از راه هرشب دست وپا، گم می کنم
ای همه پنهان درون سینه پیدای من
مینشینی چشم می دوزی به این دیوانگی
مینوازی عشق را درحسرت و حاشای من
میبری تاخواب دیگر بسترم را تا سکوت
اینچه امروزیست مست افتاده در فردای من
پیرهن جامانده باید خواب را باور کنم
وای از این دیوانگی های تو و ای وای من
خواب می خواهم فقط خواب بلندی تا ابد
این تو و من بود دیشب یا توی منهای من
خلوت خاموش و خاطر خواه می خواهم بیا
ای خیالت تخت خفته در دل شبهای من
#علی_مظفر
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد
همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
یه هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد
بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بهجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
می وصل نیست #وحشی به خمارِ هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد
#وحشی_بافقی