نفهمیدے پریشانم از این چشمان پژمردہ ؟
ازاین شعرے ڪہ حرفش را میان بغض ها خورده
دلم مے خواست تا یڪ شب بگویم “دوستت دا…” نه
امان از عقل مغرورے ڪہ من را تا جنون برده
از این زیباییت یوسف چہ خواهد ماند، مے دانے ؟
ترنجے غرقہ در خون و زلیخایے ڪہ افسرده
تو دیگر در دلم مُردے … خدا باشد نگهدارت …
رقیبانم ڪمین ڪردند ڪرڪس گونہ بر مرده
خداحافظ ڪہ دستانت … خداحافظ ڪہ چشمانت
ڪہ گیسویت… خداحافظ ڪہ دل خونم دل آزرده
#مجید_ترڪابادی
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
#فاضل_نظری
عشقبازی میکنی در خلوت شبهای من
ای خیال دوست شبها بادل تنهای من
میرسی از راه هرشب دست وپا، گم می کنم
ای همه پنهان درون سینه پیدای من
مینشینی چشم می دوزی به این دیوانگی
مینوازی عشق را درحسرت و حاشای من
میبری تاخواب دیگر بسترم را تا سکوت
اینچه امروزیست مست افتاده در فردای من
پیرهن جامانده باید خواب را باور کنم
وای از این دیوانگی های تو و ای وای من
خواب می خواهم فقط خواب بلندی تا ابد
این تو و من بود دیشب یا توی منهای من
خلوت خاموش و خاطر خواه می خواهم بیا
ای خیالت تخت خفته در دل شبهای من
#علی_مظفر
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد
همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
یه هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد
بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بهجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
می وصل نیست #وحشی به خمارِ هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد
#وحشی_بافقی
کاش هر صبح به دیدار تو بیدار شدن
تو دوا باشی و با عشق تو بیمار شدن
با تو بودن همه عمر نفس در نفسات
سر به گیسوی تو از عطر تو سرشار شدن
حُسن آن نیست که آن کودک کنعانی داشت
حُسن را چشم تو بایست خریدار شدن
تو اگر باغچه را نیم نگاهی بکنی
گل بابونه ندارد غم بی بار شدن...
#کریم_سهرابی