تو دلت سنگ و دلم چشم به در دوخته است
نزن آتش به درختی که خودش سوخته است
به خدا رسم وفا نیست، دلی را ببری
که وفا را، خودش از محضرت آموخته است
چه بگویم به خدایت، که جهان باخبر است
که در این دل چه حریقی که برافروخته است
گل من سرکش و زیباست، دل آراست، ولی
حیف! در سینه جفا و ستم اندوخته است
قصد او چیست؟ که عمری به اسارت ببرد؟
یوسفی را که به صد قافله نفروخته است؟
#محسن_نظری
ای که مهتابِ رُخت سایه بیفکنده به ماه
دل ما بر دل تو سخت ارادت دارد
میشود گاه بیایی و به ما سر بزنی
چون نگاه تو بهشت است ، سخاوت دارد
در پی چشمهی احساسم و حیران توام
دیدن روی تو از دور غرامت دارد
تو بگو یاور من ، فلسفهی دوری خود
ورنه جبریست نبودِ تو ، که طاقت دارد ؟
آسمانِ دل من ابریِ بیحوصله شد
تا تو فریاد زدی عقل شهامت دارد
تا کجا سوی تو آیم ؟ تو چرا دور روی ؟
مگر این دشت پر از خار سیاحت دارد ؟
ای "سراچه" ! بکش این رنج که در پایانش
چون ببینی که خدا در تو عمارت دارد
#علی_غفاری
باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد
یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد
خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را
وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد
هر دو مخدرند که بیچاره می کنند
باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد
هر کس نظاره کرد تو را دلسپرده شد
فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد
عارف اگر برای تقرب به ذات حق
زاهد اگر برای ملامت نگاه کرد
تو بی گمان مقدسی و کور می شود
هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد
#مسلم_محبی
تو ای رقیقِ عمیق! ای شراب کهنهی من
بریز جرعهی صبحی به خواب کهنهی من
چنین که جوی روان کردهام به گریهی خود
به چرخ آمده است آسیاب کهنهی من
هنوز پاسخ من جز تو نیست پس بپذیر
که قصد تازه ندارد جواب کهنهی من
چقدر عکس تو اصلا به من نمیآید
چقدر مستَحَقَت نیست قاب کهنهی من
به هیچ گوهر نااصل دل نخواهم بست
که جُسته است تو را گنجیاب کهنهی من
تو آفتاب و من آیینهی غبارآلود
چه کوچک است تو را بازتاب کهنهی من
برای تسویهی دوریات نیامدهام
چقدر مانده فقط از حساب کهنهی من؟
فریدون مشیری
جنگل همهی شب سوخت در صاعقهی پاییز
از آتش دامن گیر ای سبز جوان برخیز!
برگ است که میبارد! چشم تو نبیند کاش
این منظره را هرگز در عالم رویا نیز
هیهات... نمیدانم این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقهی «چنگیز»!
خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟
و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!
تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش
من فلسفهای دارم یا خالی و یا لبریز
مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز
#محمدعلی_بهمنی