ما امتداد جاده سبز غديريم
نسل حضور ساده سبز غديريم
ايمان ما آبى، نگاه دين ما سبز
آيينه سجّاده سبز غديريم
باور كنيد آبادتر از ما نبينند
وقتى خراب باده سبز غديريم
يك آسمان مهريم و شب را مىشناسيم
بر خاك غم افتاده سبز غديريم
آلاله ييم و در يقين شيعه خود
سرخيم، تا آزاده سبز غديريم
پايان اين چشم انتظارى، سبزِ سبزست
تا رهسپار جاده سبز غديريم
ما (آتش) جا مانده بعد از كاروانيم
امّا به پا استاده سبز غديريم
#سیدمحمود_علوی_نیا (آتش)
اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است
ولی برای رسیدن بهانه بسیار است
بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم
مگر عزیز من! این عشق دستبردار است
کسی به جز خودم ای خوب من چه میداند
کـــه از تــــو، از تو بریدن چقدر دشوار است
مخــــواه مصلحتاندیش و منطقـــی باشم
نمیشود به خدا، پای عشق در کار است
تـــو از سلالهی سوداگران کشمیری
که شال ناز تو را شاعری خریدار است
در آستانـــهٔ رفتـــن، در امتداد غــــروب
دعای من به تو، تنها، خدانگهدار است
کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد
کـــه در گزینشِ این انتخـــاب، ناچـــار است
همان غروب، غریبانه گریه خواهی کرد
برای خاطرههایـــی کــه زیرآوار است
#محمد_سلمانی
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است
گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
گفتم ز فیض بپذیر این نیم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جان است
فیض_کاشانی
شبیـهِ خندهٔ کَس نیست، طرزِ لبخندت
شبیهِ معجزه ای نیست دستِ ترفندت
میـانِ این همه دلبـر، که پخشِ بازارند
نبـوده هیـچ کسی، ذره ای همـانندت
به گورِ تک تکِ اجداد خویش خندیدند
بـه غیـرِ مـن هـمـه عشاقِ آرزومندت
بـه روی گردنِ من مُهـرِ ملکیت بنشان
همیشـه بـا رژِ سـرخِ لـبِ هنـرمندت
سؤال کرده ام از شیخِ شهـر ، فتـوا داد
کـه غیرِ خنده حرام است بر لبِ قندت
بـه خوابم آمده بـود و مرا صدا میکرد
پـدر! پـدر!! و شبیـهِ تـو بـود فـرزندت
قسم به اسمِ عزیزان، روالِ مردمِ ماست
شنیده ام که به نامِ من است سوگندت
#علی_زعیم
شوق درون به سوی دری میکشد مرا
من خـــود نمیروم دگری میکشد مرا
یاران مدد که جذبهٔ عشق قوی کمند
دیگر به جـای پرخطری میکشد مرا
از بار غم چو یکشبه ماهی به زیر کوه
شکل هـــلال مو کمـــــری میکشد مرا
صــد میل آتشین به گناه نگاه گرم
در دیدهٔ تیز بین نظری میکشد مرا
من مست آن قدر که توان پای میکشم
امداد دوست هـــــم قدری میکشد مرا
دست از رکاب من بگسل محتشم که باز
دولت عنـــــان کشان بدری میکشد مرا
#محتشم_کاشانی
همه روز میبـری دل، همهجـا نهـان ز مایی نه پیـام میفـرستی، نه جمـال میگشایی
نه شکیب مانده در دل، نه قرار مانده در جان
تـو بگـو عزیــز جانــم، چـــه کنــم اگـر نیایی
همـه شـب در انتظــارم، همـه دم امیـدوارم
همه جا به خویش گفتم که تو دربرم میآیی
شب و روز غــرق نـورم چـه کنم هنـوز کورم
که تـو در برم نشستی و نبینمت کجـایی؟
ز طبیـب کـــار نـایـــد ز دوا هنــــر نخیــــزد
تو فقـط مــرا طبیبـی، تـو فقـط مـرا دوایـی
به دوچشم خویش گفتم:تو کجا و پای دلدار؟
مگــر از کــرم تـو پــا را بـه نگاه من بسـایی
قدم از غمـت خمیــده، اجلـم ز ره رسیــده
چه شود که تا نمردم تو شبی ز در درآیـی؟
چه لیـاقتی بـه چشمم کــه رخ تـو را ببینـد
کرمت به من همین بس که ندیده دلربایی
چه جسارتم که خود را به تـو آشنـا بخوانم
بگــذار تـــا بگـویــم کـه تـو بـا مـن آشنـایی
#غلامرضا_سازگار