eitaa logo
حکایت‌های شِیخ عَبدُالرَّحیم
621 دنبال‌کننده
958 عکس
2.1هزار ویدیو
11 فایل
─═༅🕯📜﷽📜🕯༅═─‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ " مِلَتی کِه تاریخِ خود را نَدانَد، مَحکوم بِه تِکرار آن خواهَد بود ... " . . استفاده از مطالب کانال (حکایات)، بدون درج لینک کانال شیخ عبدالرحیم، منع شرعی دارد 🙏
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❣ روزمون را زیبا و قشنگ کنیم با سلام بر ارباب ❣عادت سلام کردن به امام حسین (علیه السلام) را نشر دهیم... https://eitaa.com/joinchat/1633813156Ce1a9f12310
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═༅🌹﷽🌹༅═─‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‌‌‌‌‌‎‌ قسمت بیست و یکم در چگونگی دستگیری ماشاءالله خان سردار روایات مختلفی نقل شده است . اما موثق ترین آنها بدین صورت بوده که ماشاالله خان به پشتوانه امان نامه ای که با واسطه محقق الدوله از سفارت انگلیس گرفته بود ، روز اول ورود به دفتر وثوق الدوله ، دژبان حاضر در دفتر به او گفته قبل از ورود باید ده تیر کمری خود را تحویل دهید ، ولی ماشاءالله خان از دادن آن امتناع میکند . وقتی نخست وزیر از داخل اطاق صدای گفتگوی آنها را میشنود ، دژبان را صدا کرده و میگوید ، لازم نیست کلت کمری حضرت سردار را بگیرید ، و سپس با کلت کمری وارد شده و وثوق الدوله با گرمی از او استقبال کرده و صحبت ها را شروع میکنند ، ولی در حین گفتگو ، مامور پذیرایی ، برای آنها قهوه میآورد ، ولی سردار کاشی به علت اینکه مبادا او را با زهر مسموم کنند ، از خوردن آن خوداری میکند و نخست وزیر برای جلب اعتماد او ، هر دو قهوه را میخورد و به گفتگوها ادامه میدهد . همین بار اول برای ماشاالله خان عادی میشود که در نوبه های بعدی هم با کلت در دفتر نخست وزیر رفت و آمد کند ، لذا در حالی که او مسلح بوده ، بازداشت او امکانپذیر نبوده است . اما آخرین شب که با بهانه مهمانی به صرف شام از او دعوت کرده و نقشه دستگیری او قطعی میشود ، وثوق الدوله به ( گالرپ) رئیس سوئدی ژاندارمری میگوید ، هر وقت علامت دادم ، او را غفلتا دستگیر کنید . ماشاءالله خان وارد اطاق نخست وزیر شده و مذاکرات را شروع میکنند ، در دور آخر مذاکرات مجددا ماشاءالله خان درخواست قبلی خود را مبنی بر خرید اسلحه ها و اسب ها را به نخست وزیر میدهد ، که این بار وثوق الدوله سخاوتمندانه ! کوتاه آمده و میگوید ، چون به سردار اطمینان دارم ، درخواست های شما را میپذیرم . ماشاالله خان از جا برخاسته و در حال خروج از اطاق بوده که با اشاره سر به ( گالرپ ) که در اطاق روبرویی در انتظار نشسته بود ، دستور بازداشت سردار کاشی را میدهد . گالرپ جلو آمده و دستی به شانه ماشاءالله خان میزند و بنای دوستی با او میگذارد . با سردار کاشی مقداری خوش و بش کرده و آرام آرام با یکدیگر به سمت درب خروجی ساختمان نخست وزیر حرکت و از پله ها پایین آمدند . در جلو درب ساختمان اتومبیل فرمانده آماده بود و بلافاصله راننده که از قبل توجیه شده بود ، ماشین را روشن کرد . گالرپ در کنار اتومبیل به ماشاالله خان میگوید ، اگر حضرت سردار فرصت داشته باشند ، مقداری در شهر بچرخیم و باهم گفتگو کنیم . از آنجایی که کلت کمری ده تیر به کمر سردار کاشی بسته و امان نامه سفارت انگلیس در جیب بغل او بود ، ابایی نکرده و سوار بر ماشین میشود . چندین بار در شهر گردش کردند و گالرپ با تعریف از اوضاع سوئد سر او را گرم کرد ، تا اینکه خودرو به ناگاه متوقف شد و سردار نگاه کرد و دید جلو پادگان باغشاه هستند و بلافاصله متوجه نقشه آنها شد و دست به ده تیر برد ، اما قبل از او گالرپ با قنداقه پارابلم به شقیقه سردار کوبید و ژاندارم هایی که از قبل در آنجا کمین کرده بودند بر سرش ریخته و دستبند ها را به دستش زدند و به داخل باغشاه منتقل کردند . گالرپ یک دقیقه بعد خبر دستگیری ماشاالله خان را به وثوق الدوله داد و او دستور داد فورا به (وستال) رئیس شهربانی تحویلش دهید و از قول من به او بگویید فردا صبح به دارش بزنید . ماشاءالله خان سردار باتفاق یکی دیگر از یاران خطرناکش به نام پهلوان رضاعصار که به رضا کچل معرف بود ، در میان جمعیت زیاد تماشاچیان به میدان توپ خانه منتقل و نخست طناب دار را به گردن سردار انداختند ، در احوالات سردار در آن لحظات نوشته اند ، بسیار ترسیده بود و بیحال و بی رمق شده بود . ماشاءالله خان که مرگ را جلو چشم خود احساس میکرد ، رو کرد به پهلوان عصار و گفت ، ایکاش گوش به حرف پدر پیرم داده بودم و خود را به مهلکه نیانداخته بودم . وقتی طناب را به گردن او انداختند ، از جیب بغل خود ، امان نامه سفارت انگلیس را در آورده و به رئیس شهربانی نشان داد . رئیس شهربانی به مامور گفت چند دقیقه صبر کنید تا بازگردم . او با وثوق الدوله تماس گرفته و موضوع امان نامه را به اطلاع نخست وزیر رساند . وثوق الدوله میگوید ، فضولی موقوف ، ما با سفارت هماهنگ کرده ایم ، فورا اعدامش کنید . رئیس نظمیه به محل اجرای حکم بازگشته و به ماشاءالله خان میگوید اگر وصیتی داری بگو ، سردار که از همه جا ناامید شده بود ، باحالتی وحشت زده و پریشان میگوید ، وصیتی ندارم ، فقط در شاه عبدالعظیم دفن ام کنید . اما در چهره رضا عصار ترسی دیده نمیشد و حتی با دست خود طناب را به گردن انداخت .
با دستور مامور اجرای حکم ، طناب ها بالا کشیده و در لحظاتی بعد ، پیکر بی جان آنها از حرکت ایستاده و در میدان توپخانه ، برای همیشه طومار یکی از اشرار طغیانگر کاشانی به نام ماشاءالله خان سردار در هم پیچیده شد . ادامه دارد ... https://eitaa.com/sheykhabdolrahim
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣داستان مردی که نشان دادن جايگاهش را از امام رضا علیه السلام خواست ... (جهت مزاح به مناسبت اين ايام شادی) https://eitaa.com/joinchat/1633813156Ce1a9f12310
🌙 دعای روز پانزدهم 🤲 اللَّهُمَّ ارْزُقْنٖي فِيهِ طٰاعَةَ الْخَاشِعيٖنَ، وَ اشْرَحْ فٖيهِ صَدْرٖي بِإِنٰابَةِ الْمُخْبِتيٖنَ، بِأَمٰانِكَ يٰا أَمَانَ الْخَائِفيٖنَ. ❣ای خدا در این روز طاعت بندگان خاشع خود را نصیب من گردان و شرح صدر مردان فروتن خدا ترس را به من عطا فرما به حق امان بخشی خود ای ایمنی دل‌های ترسان. https://eitaa.com/joinchat/1633813156Ce1a9f12310