عشق در میان روزمره ترین کارها رسوخ می کند؛ می سوزاند، می کشاند، رنج میدهد، از کارمی اندازد، خم می کند، عشق...
عشق، عشق تماما بی تابیست و سوختن و سوزانیدن.
واما شوق، شوق انسان را به ورای روزمرگی میکشاند، به ورای تپش، به ورای سوختن.
شوق، شوق بی تابی را به فرار تبدیل می کند، شوق تماما جان را به تکاپو می اندازد؛ شوق، همان لحظه ایست که عشق بیدار می شود. شوق عشقِ بیناست، عشق عاقل است، شوق همان عشق در جریان است،عشق در حال فرار به سمت معشوق
๛شیفتهــ
یک جمله به شیفته...
پ.ن) جواب ناشناس ها رو از داخل صفحه ی ناشناس چک کنید؛ اینجا نمیزام ...
www.iranseda.irPart02_انسان در قرآن.mp3
زمان:
حجم:
18M
📓انسان در قرآن
🖊 مرتضی مطهری
گاهاً لب هایمان را به هم فشار میدهیم، تا نظراتی که به عقیدهی خودمان درست است را بیان نکنیم. میترسیم؛ میترسیم که نقدمان کنند. می ترسیم که خدایی ناکرده عقیده ی محبوبمان را نپذیرند، میترسیم که عقیده ما بر خلاف نظر کسانی باشد که به تأییدشان نیاز داریم.
از مسخره شدن می ترسیم!
و همین باعث میشود همه ی این نظرات و عقاید را برای خودمان نگهداریم و تا آخر عمر یدک بکشیم، و دچار شویم به مرض جزم اندیشی! مرضی که درمانش جز تبادل نظر با دیگران نیست، می خواهم بگویم انسان نیاز دارد که بگوید، اشتباه کند، نقد بشود، غرور اش بشکند،گاهی مسخره شود تا با تبادل، حتی به شیوه ی درد ناک باعث گسترش شود. باعث رشد، باعث فهم، تبادل باعث هرس شدن شاخه های درخت اندیشه است، هر چند این هرس شدن تا حد زیادی دردناک باشد.
๛شیفتهــ
هر چیز «زیادی» را دوست ندارم، تکلیف چیزهای زیادی بد که مشخص است. اما چیز های خوب زیادی را هم دوست ندارم؛
هر چیزی با قید زیادی را نمی خواهم، زیادی خوشمزه، زیادی زیبا، زیادی مهربان، زیادی عاشق، زیادی، زیادی همیشه کار را خراب می کند.
کم بودن چه؟ چیز های بد که تکلیف شأن معلوم است.اما کمی زیبا؟ کمی عاشق؟ کمی مهربان؟به گمانم که قید کم قابل تحمل تر است. اما هنوز کافی نیست، کمی بیشتر می خواهم؛ اما نه آنقدر که زیادی شود!
๛شیفتهــ
www.iranseda.irPart03_انسان در قرآن.mp3
زمان:
حجم:
20.8M
📓انسان در قرآن
🖊 مرتضی مطهری
بین قبور قدم میزنم، نام ها آشناست، همه را می شناسم، حداقل یک بار به گوشم خورده است، اسم کوچکشان را می گویم. فکر میکنم که آری چنین است؛ روزی مادری بلند صدا میزده :«آهای علی اکبر ننه، موقع آمدن نان هم بگیر!» با خودم فکر می کنم، حلاجی می کنم، این نوجوان ۱۷ ساله آن جوان۲۰ ساله آن دیگری ۲۷ ساله ای که دختر بچه ی را در آغوش دارد، با کدام آرمان جنگیده اند؟آرمانشان چه بود..؟ دست می کشم روی شیار سرخ شهید، دستم می رود بالا تر، روی نام بسیجی « بسیجی شهید » چقدر عجیب است، و باز فکر میکنم آرمانشان چه بود، انقلاب؟ جو گیر شدند؟ بدن چه ؟ برای جوگیر شدن لازم است انسان بسوزد؟ مثلاً می شود بروی جایی که تیر مستقیم از چشمت عبور کند و از پشت سرت خارج شود؟ دستم میرود پایین تر روی شیار سیاهِ عمیق و پر پیچ و تابِ علی،علی اکبر چه خوب است که چنین نام عمیقی روی سینه آدم بنویسند، ولی خاک عجب بویی دارد ! با خودم فکر میکنم که آرمانشان چه بود؟ آرمان علی ها چیست، این علی ها ...
๛شیفتهــ
پراکنده می نویسم، پراکنده می خوانم، پراکنده زندگی میکنم البته که همه چیز منظم است؛ یک نظم پراکنده ی عجیب... .
๛شیفتهــ
دنیای عجیبی داریم، این دنیای عجیب پر از نظریات گوناگونی ست که مانند صاحبانشان خاکستری اند، خاکستری تیره و روشن، و البته که نظریات افراد همیشه چند درجه روشن تر از صاحبانشان بوده و هستند، چرایی آن هم مربوط است به مسئله مقبولیت، آدم ها مقبول بودن را دوست دارند؛ مقبولیت برای خودشان، برای دیگران، و برای اشخاص سفید تر...