بغلم کرده و عطرش به برم هست هنوز
جان او درتن و جان و جگرم هست هنوز
خنده هایش همه در فکر و دلم می ریزد
گفته هایش همه در گوش و سرم هست هنوز
قلب من در تن او شکل گرفت
تپش سینه و آهنگ غمم هست هنوز
فنِ منطق به سرم بهر خدا کرد فرو
فوت و فنش به خدا در سر ما هست هنوز
نقش انقاد چونان بر تن سنگ افکنده
که حدیث ثقلینش به دلم هست هنوز
شکر حق را بکنم صبح به هنگام نماز
که در این عالم تزویر توی هست هنوز
๛شیفتهــ
برق چشمان تو بر قلب سیاه افتاده
مهر آن مُهره ی رنگین به دلم افتاده
زیر و رو میکشد این دل ،که نگاهش کردی؟
تپش و تق تق سینه به قلم افتاده
قلم از هول نگاهت به تنِش می لرزد
تن کاغذ ز سر شرم به عرق افتاده
آمدم شعر بگویم که تو یادم کردی
خاطرم رفته و شعر از قلمم افتاده
๛شیفتهــ
خانه ای خواهم ساخت
روی کوه های بلند
زیر این سقف خدا
لای یخ های قشنگ
خانه ی باشد که
بشوی مهمانش
بنشینی به برم
و بگویی از تو
از رخ و موی فر و چشم سیاه
بزند اشک به چشم
و سلاله بنشیند بر لب
و بنفشه بکشد قد ز رخ و دیده ی من
ونگاهت برسد بر خاطر
و تنم می لرزد
و نفس حبس شود
و ملائک بروند
و بماند بر دل
حسرت دیدین روی تو برین خاطر ما
๛شیفتهــ
من دلم پیشِ غریبی ست که نامش وتن است
و پی تک تک جان های غریب یمن است
من دلم پیش هر آن کس که تنش در خطر است
وز پی تک تک جان های غریب از وطن است
کودک و طفل و مریض و عجمی و عربی نامشان انسان است
و درست است که نام وطنم ایران است و تنم ایران است
اینکه نام وطنم ایران است نه فقط لق لقه ی بر دهن و دندان است
وتنم ایران است و سرشتم به غم هر نوع بشر انسان است
کار انسان نبود جز ز کل بر چیدن، وتنم ایران است
وطن من ز تن هر گل برچیده ز ظلم حیران است
๛شیفتهــ
ما که برای روی تو حیات خود هدر کنیم
کفر چه گوییم تورا بر دگران نظر کنیم
جان و جهان برای تو هیچ مرا امان مده
زنده کنم به بوسه ای باز مرا زمان مده
روح بکَش ز پیکرم دیده به دامنت کشم
تاکه مرا ز خود بری بر تن تو نظر کشم
غنچه ی کوچک لبت نرگس دیده ی ترت
ماه کند تورا سجود ، شمس کند عبادتت
دلبر ما ز هر کسی حسن فزون تر آورد
بر نظر دو دیده اش کفر به جود آورد
๛شیفتهــ
من برای نفس های بریده
شعر می خوانم
من برای دست های کوچک یخ زده
شعر می خوانم
من نفس های داغ زمین
از تب ویروس آدمیزادی را می شونم
و بر سرش فریاد میزنم
من شکایت دارم
که چرا
چنین مبتلاست
به تجاوز
به غرور
به زخم
به شکستی
تنی که گناه آراسته است
آه
من شعر می خوانم
برای بدن زخمی کودکانِ زنده در بطن زمین
که چه آرام در میان تجاوز های آدمیزاده
خسته نفس می زنند
پس دست هایشان
و چشم های معصومشان
من در انتظار خنده ی معصومانه ی پسر بچه ها نشسته ام
و شعر می خوانم
برای گیسوان سوخته ی دخترانه
پس سرهاشان کجاست
به کدامین خرابه خفته اند؟
من شعرهایم را داد می زنم
من داد می خواهم
دادِ گوشت های سوخته را
و پیکر های زنده در بطن زمین
پس کی می رویید دانه های کوچک
انسانیت
من شعر می خوانم
من داد می زنم
من
شما
ما شعر می خوانم
ما داد می زنیم
دروغ بارز انسانیت را
داد می زنیم...
#میناب
๛شیفتهــ