«زاویهٔ دید»
بچهتر که بودم، مادرم برایم قصهٔ فیل بزرگِ نادیده را میگفت؛ فیلی که لمس میشد، بدون آنکه دیده شود و هرکس تعریفی از آن ارائه میکرد. یکی فیل را بادبزن میدانست، چون گوشش را لمس کرده بود؛ آن دیگری شبیه ستونی بلند و استوار، چون پایش را لمس کرده بود و...
بهراستی که همهٔ آنها واقعاً فیل را لمس کرده بودند، اما به اندازهٔ تلاشی که برای لمس فیل داشتند و یا میزان دسترسی که برای لمس به آنها داده شده بود.
ماجرا همینجا تمام شد؟نه، فیل به بادبزن تشبیه شد، چون آدم ها بادبزن را دیده بودند، نه فیل را. به ستون تشبیه شد، چون ستون را لمس کرده بودند، نه فیل را.
این ماجرا همینجا تمام شد؟ نه.
در بین بقیه آنهایی که فیل را لمس هم نکرده بودند شایع شد. هرکدام کلاهی بر سر فیل گذاشتند، چون حتی گوش فیل را هم لمس نکرده بودند. این شد که فیل، بادبزن شد و بادبزن، ستون و ستون و بادبزن، فیل. اما داستان همینجا تمام شد؟ نه.
روزی فیل را دیدند؛ چه آن کسانی که لمس کرده بودند، چه آن کسانی که شنیده و آبوتابش داده بودند، و چه آن کسانی که نه دیده بودند و نه حتی شنیده بودند و فقط میدانستند فیلی هست. و البته آنهایی که نه دیده بودند و نه شنیده بودند....« همه فیل را دیدند؟»
رابطهٔ ما با معنا، حقیقت، آزادی و مفاهیم خسته کننده از این قبیل، بهراستی همین است: نه کامل است، نه جامع، نه مانع؛ یک فیل تمام عیار در ازدحام لمس و حرف و بی اعتنایی.
مسئله، زاویهٔ دید است؛ مسئله، میزان توانمندی حس است؛ مسئله، توان تخیل است؛ مسئله در اجتماعی بودن انسان است.
برای همینهاست که میگویم احمق پنداریِ دیدگاه مخالف، خود حماقت است. حقیقت چنان در تَخَیّلِ ناتوانیِ ادراک غرق است که...
چطور میتوان فهمید فیل بادبزن است یا ستون؟...
717.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شما و این شیفته ای که دوباره دست به قلم شد...
نوشتههایم خودآگاه نیستند؛ هر کجای روحم که درد بگیرد، همانجا گریه میکند و من هم فقط گریههایم را درون شیشههای مربا جمع میکنم. بعد میگذارمشان همینجا، توی حیاطِ خلوتِ شیفته، تا کپک نزنند. همین.
حالا شما هم قاشقی به مربایم بزنید؛ یا خوشایندتان است و مشتری میشوید، یا میروید و مربای گریههایِ دیگری را مزهمزه میکنید.
๛شیفتهــ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vccktwk&btn=شیفته
ناشناس جدید « اون یکی خراب شده ..»
#ح_س_ی_ن
#قسمت_اول
راستش را بگویم، من به نسب خود افتخار نمیکنم، اما در عزای پدر کمی خود را محقتر میبینم. تن و بدنم قبل از شروع محرم میلرزد که چگونه به مسجد بروم؟ قبل از محرم تمام فکر و ذکرم این است که چرا به سر و سینه میزنیم. شرمنده میشوم، از اشکهایم خجالت میکشم. محرم میرسد، صدای دیسکوهای مذهبی بلند میشود. هدف مولای ما چه بود؟ تخلیه هیجانات؟ جذب قشر جوان به مسجد با شور جوانی و جوگیری؟ مگر نه اینکه حسین خون خودش و اطفالش را داد تا تفکر کنیم و حیاتمان را در معبر دنیا به سمت تجلی عقبی پیش ببریم؟ این چگونه عزایی است که باعث هیجان میشود؟ بیایید محرممان را جور دیگری پیش ببریم. اشک بریزیم و به سینه بزنیم، اما نه به سبک گذشته. کمی بیشتر در حزن فرو برویم، کمی بیشتر حقیقت حسین را، عقل حسینی را، وجدان حسینی را بیدار کنیم. ما مذهبیها، ما مذهبیها چنین کنیم.
شعور حسینی اگر داشتیم، اصلاً نیاز بود حسینمان بشورد بر یزیدیان، ح،س،ی،ن شود؟
๛شیفتهــ