eitaa logo
🇮🇷 ๛شیفتهــ
215 دنبال‌کننده
89 عکس
25 ویدیو
23 فایل
پراکندگی های به هم پیوسته. معنا در جست و جوی انسان. فلسفه در زندگی روزمره. ادبیاتِ برآمده از زخم های ‌واقعی🌚 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vccktwk&btn=شیفته «دفترچه » https://eitaa.com/shifte530
مشاهده در ایتا
دانلود
14050606پیام_رهبر_معظم_انقلاب_به‌مناسبت_هفته_دولت.pdf
حجم: 173.3K
📖 متن کامل پیام رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت هفته دولت 🔗 https://rahbar.ir/s/1849 💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
🇮🇷 ๛شیفتهــ
جلد هشتم کتاب پیشوایان هدایت امام صادق علیه‌السلام
🇮🇷 ๛شیفتهــ
جلد اول کتاب پیشوایان هدایت «پیامبر اکرم صلوات الله علیه وآله وسلم»
إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا به یقین، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ایمان و زنان با ایمان، مردان مطیع (فرمان خدا) و زنان مطیع (فرمان خدا)، مردان راستگو و زنان راستگو، و مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق کننده و زنان انفاق کننده، مردان روزه دار و زنان روزه دار، مردان پاکدامن و زنان پاکدامن ومردانى که بسیار به یاد خدا هستند و زنانى که (بسیار خدا را) یاد مى کنند، خداوند براى همه آنان آمرزش و پاداش عظیمى فراهم ساخته است.
سوره مبارکه نمل آیه 84 حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءُو قَالَ أَكَذَّبۡتُم بِـَٔايَٰتِي وَلَمۡ تُحِيطُواْ بِهَا عِلۡمًا أَمَّاذَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ (۸۴) تا زمانی که (به پای حساب) می‌آیند، (به آنان) می‌گوید: «آیا آیات مرا تکذیب کردید و در صدد تحقیق برنیامدید؟! شما چه اعمالی انجام می‌دادید؟!» --***** این آیه سوره نمل به نظر من یکی از قشنگ‌ترین آیات قرآنه. خداوند نمی‌گه چرا ایمان نیاوردین؟ چرا منو نپرستیدین؟ چرا از گناه دوری نکردین؟ می‌گه چرا تحقیق نکردی ببینی این چیزی که من فرستادم چیه؟ درسته یا غلطه؟ این «چرا تحقیق نکردی» خیلی حس خوبی داره. دقیقاً مثل هزاران «چرا اندیشه‌ورزی نکردین»، «چرا تعقل نکردین»ی که تا حالا توی قرآن دیدم. این «چرا تحقیق نکردین و آیات منو بدون تحقیق رد کردین» نشون می‌ده خدا از من و شما انتظار نداره فقط بگیم چشم؛ انتظار داره بریم تحقیق کنیم، بفهمیم، تعقل کنیم، تدبر کنیم، تفکر کنیم و بعد بر اثر همین کارا، اصلاً دیگه لازم نیست ما تلاش کنیم برای چشم گفتن؛ خود به خود زانو می‌زنیم در برابر این همه منطق و کمال.
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینم دیدار آشنا را
بسم رب الغریب «فیلسوف مریض درون...» این روزها اصلاً آن‌چنان که باید باشد نیست. صدای تلویزیون را دوست ندارم؛ شبکه‌ها، کانال‌های خبری، آدم‌های توی خیابان. همه‌چیز عجیب است، عجیبِ آزاردهنده؛ مثل کشیدن ناخن به دیوار گچی، مثل راه رفتن مورچه، مثل خوردن زهرمار... نه، مثل بغض است. مثل غم‌باد. انگار اصلاً متعلق به این فضا نیستم. و نیستم... و... کاش نبودم. سکوت! دکمهٔ مغز را می‌زنم. بلند می‌شوم. دهانم خشک است. بطری بزرگ کنار تخت را برمی‌دارم. فانتا جواب‌گو نبود؛ دیشب جایش را با کولای دو لیتری عوض کردم. این یکی بهتر است. آب خنک اندوه سر صبح را می‌شوید؟ نه، نمی‌شوید. هیچ‌وقت نشسته؛ فقط رقیقش می‌کند. اصلاً، آب و قوطی کولا خودش یادآور درد است؛ مؤمن. پوشیدن لباس و حرص خوردن که گفتن ندارد. کار هر روز است. از خانه بیرون می‌زنم. جلوی در خانه گربه‌ای دراز کشیده چرت می‌زند. چرتش را پاره می‌کنم. خب که چه؟ چرا ما بیدار باشیم و توی چاقْ بچه‌یِ تنبلْ، خواب! از در خانه تا ایستگاه یک کوچهٔ باریک است که شاید ده قدم باشد یا نباشد. مهم نیست. مهم این است که تا به ایستگاه رسیدم، اتوبوس جلوی پایم ایستاد. باز بگو دنیا بد است... چشم‌هایم را تنگ کرده‌ام. از بغل چشم آدم‌ها را می‌پایم. خانمی آن‌طرف‌تر نشسته، یک روسری نارنجی دارد و از پنجره بیرون را تماشا می‌کند و گاهی ابروهایش را بالا می‌دهد. ایستگاه اول یا دوم، دختری کنارم می‌نشیند. کاملاً متفاوت. خنده‌ام گرفته. خارج نرفتیم، خارج آمد پیشمان. ذوق که دارم، شعف هم که فراوان است. غم هم که صبح به دست آب روان دادیم، البته تا شب که روی سرمان آوار شود. سرم را می‌چرخانم. در دانشگاه را که می‌بینم، صندلی را ترک کرده از در می‌پرم پایین. هیچ هم جلوهٔ بدی ندارد؛ غم‌ها را تکاندم بریزد. هوا خنک است. هوای اواسط شهریور را دوست دارم؛ خنکی پاییز چپه شده توی کاسهٔ تابستان. کد دانشجویی، پیاده‌روی روی سنگ‌فرش و دیدن درخت‌ها خودش یک خانه‌تکانیِ دل است. دنیا بجنگد، زمین بلرزد، فساد پدرمان را درآورد؛ دانشگاه هست، درخت و کتاب هم دارد. اتفاقاً شام هم قیمه داریم. درود بر امید و آب خنک. در کتابخانه را باز می‌کنم. نگهبان، پیرمرد مهربانی است که لب‌هایش را برایم کش آورده؛ مرا می‌پاید. هنوز زبان باز نکرده‌ام که با لهجهٔ بامزهٔ مشهدی‌اش، که سعی دارد کنترلش کند، می‌گوید: «ته راهرو سمت چپ، بنر دِرِ.» می‌روم. ته راهرو، سمت چپ. نشست فبک. چشم‌هایم را می‌بندم و آخرین خط‌ونشان‌ها را برای فیلسوف مریض درونم می‌کشم: «ساکت باش. یاد بگیر. نظر نده!» فایده‌ای ندارد. یک ساعت اول می‌توانم لالش کنم، اما طولی نمی‌کشد که همه‌چیز را توی مشتش می‌گیرد، می‌ریزد وسط میز کنفرانس. اندوه‌ها؛ اندوه‌های جامعه، تربیت، پرسشگری. ساعت شش و سی دقیقه، از در کتابخانهٔ مرکزی بیرون زده‌ام. فیلسوف باز کز کرده، دهانش را بسته. کرکرهٔ مغز و قفل دهان را هم بسته. به کرکره لگد می‌زنم: «خوب شد؟ نشستِ فبک رو آباد کردی؟» فیلسوف سکوت می‌کند؛ تا به خانه می‌رسم و بطری کولا را سر می‌کشم و زیر پتو می‌خزم، همچنان خفه شده. گور به گور. صبح باز بیدار می‌شود... پدرم را درمی‌آورد. ๛شیفتهــ