eitaa logo
🇮🇷 ๛شیفتهــ
215 دنبال‌کننده
89 عکس
25 ویدیو
23 فایل
پراکندگی های به هم پیوسته. معنا در جست و جوی انسان. فلسفه در زندگی روزمره. ادبیاتِ برآمده از زخم های ‌واقعی🌚 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vccktwk&btn=شیفته «دفترچه » https://eitaa.com/shifte530
مشاهده در ایتا
دانلود
سوره مبارکه نمل آیه 84 حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءُو قَالَ أَكَذَّبۡتُم بِـَٔايَٰتِي وَلَمۡ تُحِيطُواْ بِهَا عِلۡمًا أَمَّاذَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ (۸۴) تا زمانی که (به پای حساب) می‌آیند، (به آنان) می‌گوید: «آیا آیات مرا تکذیب کردید و در صدد تحقیق برنیامدید؟! شما چه اعمالی انجام می‌دادید؟!» --***** این آیه سوره نمل به نظر من یکی از قشنگ‌ترین آیات قرآنه. خداوند نمی‌گه چرا ایمان نیاوردین؟ چرا منو نپرستیدین؟ چرا از گناه دوری نکردین؟ می‌گه چرا تحقیق نکردی ببینی این چیزی که من فرستادم چیه؟ درسته یا غلطه؟ این «چرا تحقیق نکردی» خیلی حس خوبی داره. دقیقاً مثل هزاران «چرا اندیشه‌ورزی نکردین»، «چرا تعقل نکردین»ی که تا حالا توی قرآن دیدم. این «چرا تحقیق نکردین و آیات منو بدون تحقیق رد کردین» نشون می‌ده خدا از من و شما انتظار نداره فقط بگیم چشم؛ انتظار داره بریم تحقیق کنیم، بفهمیم، تعقل کنیم، تدبر کنیم، تفکر کنیم و بعد بر اثر همین کارا، اصلاً دیگه لازم نیست ما تلاش کنیم برای چشم گفتن؛ خود به خود زانو می‌زنیم در برابر این همه منطق و کمال.
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینم دیدار آشنا را
بسم رب الغریب «فیلسوف مریض درون...» این روزها اصلاً آن‌چنان که باید باشد نیست. صدای تلویزیون را دوست ندارم؛ شبکه‌ها، کانال‌های خبری، آدم‌های توی خیابان. همه‌چیز عجیب است، عجیبِ آزاردهنده؛ مثل کشیدن ناخن به دیوار گچی، مثل راه رفتن مورچه، مثل خوردن زهرمار... نه، مثل بغض است. مثل غم‌باد. انگار اصلاً متعلق به این فضا نیستم. و نیستم... و... کاش نبودم. سکوت! دکمهٔ مغز را می‌زنم. بلند می‌شوم. دهانم خشک است. بطری بزرگ کنار تخت را برمی‌دارم. فانتا جواب‌گو نبود؛ دیشب جایش را با کولای دو لیتری عوض کردم. این یکی بهتر است. آب خنک اندوه سر صبح را می‌شوید؟ نه، نمی‌شوید. هیچ‌وقت نشسته؛ فقط رقیقش می‌کند. اصلاً، آب و قوطی کولا خودش یادآور درد است؛ مؤمن. پوشیدن لباس و حرص خوردن که گفتن ندارد. کار هر روز است. از خانه بیرون می‌زنم. جلوی در خانه گربه‌ای دراز کشیده چرت می‌زند. چرتش را پاره می‌کنم. خب که چه؟ چرا ما بیدار باشیم و توی چاقْ بچه‌یِ تنبلْ، خواب! از در خانه تا ایستگاه یک کوچهٔ باریک است که شاید ده قدم باشد یا نباشد. مهم نیست. مهم این است که تا به ایستگاه رسیدم، اتوبوس جلوی پایم ایستاد. باز بگو دنیا بد است... چشم‌هایم را تنگ کرده‌ام. از بغل چشم آدم‌ها را می‌پایم. خانمی آن‌طرف‌تر نشسته، یک روسری نارنجی دارد و از پنجره بیرون را تماشا می‌کند و گاهی ابروهایش را بالا می‌دهد. ایستگاه اول یا دوم، دختری کنارم می‌نشیند. کاملاً متفاوت. خنده‌ام گرفته. خارج نرفتیم، خارج آمد پیشمان. ذوق که دارم، شعف هم که فراوان است. غم هم که صبح به دست آب روان دادیم، البته تا شب که روی سرمان آوار شود. سرم را می‌چرخانم. در دانشگاه را که می‌بینم، صندلی را ترک کرده از در می‌پرم پایین. هیچ هم جلوهٔ بدی ندارد؛ غم‌ها را تکاندم بریزد. هوا خنک است. هوای اواسط شهریور را دوست دارم؛ خنکی پاییز چپه شده توی کاسهٔ تابستان. کد دانشجویی، پیاده‌روی روی سنگ‌فرش و دیدن درخت‌ها خودش یک خانه‌تکانیِ دل است. دنیا بجنگد، زمین بلرزد، فساد پدرمان را درآورد؛ دانشگاه هست، درخت و کتاب هم دارد. اتفاقاً شام هم قیمه داریم. درود بر امید و آب خنک. در کتابخانه را باز می‌کنم. نگهبان، پیرمرد مهربانی است که لب‌هایش را برایم کش آورده؛ مرا می‌پاید. هنوز زبان باز نکرده‌ام که با لهجهٔ بامزهٔ مشهدی‌اش، که سعی دارد کنترلش کند، می‌گوید: «ته راهرو سمت چپ، بنر دِرِ.» می‌روم. ته راهرو، سمت چپ. نشست فبک. چشم‌هایم را می‌بندم و آخرین خط‌ونشان‌ها را برای فیلسوف مریض درونم می‌کشم: «ساکت باش. یاد بگیر. نظر نده!» فایده‌ای ندارد. یک ساعت اول می‌توانم لالش کنم، اما طولی نمی‌کشد که همه‌چیز را توی مشتش می‌گیرد، می‌ریزد وسط میز کنفرانس. اندوه‌ها؛ اندوه‌های جامعه، تربیت، پرسشگری. ساعت شش و سی دقیقه، از در کتابخانهٔ مرکزی بیرون زده‌ام. فیلسوف باز کز کرده، دهانش را بسته. کرکرهٔ مغز و قفل دهان را هم بسته. به کرکره لگد می‌زنم: «خوب شد؟ نشستِ فبک رو آباد کردی؟» فیلسوف سکوت می‌کند؛ تا به خانه می‌رسم و بطری کولا را سر می‌کشم و زیر پتو می‌خزم، همچنان خفه شده. گور به گور. صبح باز بیدار می‌شود... پدرم را درمی‌آورد. ๛شیفتهــ
به بنی صدر چی؟ پ.ن) شیفته هدایت شو خجالت بکش
شیفته را جانی باشد پریشان، جسمی باشد درمانده، اعضا و جوارحی باشد که تا بر آن دست ببری؛ چون خاکسترِ نرم به هوا برود و بر در و دیوارِ وجود بنشیند و زار شود؛ و در میانِ زاریِ جسم، روحی برخیزد که امید به عدالتش باشد و در جست‌وجوی آن همی‌گردد؛ و چون گردد، از این گردش به گیجی و تحیّر درآید، بی‌انصافی را قی کند و بر زمین افتد. چون نورِ حق تعالی در نظرش روشن شود، بر زمینِ ناهموار چون اطفالِ مادرندیده بدود و باز از گیجیِ جماعتِ دنیازده بر زمینِ گرم فرو رود؛ و شیفته خود فرومایه‌ای باشد در منتهای علیه دنیازدگی. ๛شیفتهــ
معرفی کتاب کتاب :«تربیت کودک» نویسنده :«علی صفایی حائری » این کتاب رو بخونید اگر : دغدغه ی جامعه و فکر رو دارید و به دنبال علت شرایط موجود کشور هستید . جمله :« اولین چیزی که باید به کودک آموخته شود پرسشگری است». پ.ن) با تمام مطالب کتاب موافق نیستم.
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتم برای خودم اکسپلور را زیر و رو می‌کردم و حرص می‌خوردم که چشمم به محتوای جالبی خورد. نظر نمی‌دهم که این پدیده امر درستی هست یا خیر؛ اصلاً به من مربوط نیست که این خانم در حق فرزندش ظلم می‌کند یا خیر. اما دوست دارم راجع به این ویدئو کمی بنویسم. کلماتی که این خانم استفاده می‌کند جای تعامل دارد. در جایی از ویدئو اشاره می‌کنند: «و من ترجیح می‌دهم که بچه‌ای که من دارم بدون شست‌وشوی ذهنی باشد؛ یعنی خودش ببیند، فکر کند و تصمیم بگیرد.» تا اینجا زیاد هم بد نیست؛ مادر می‌گوید دوست دارم خودش ببیند، فکر کند و تصمیم بگیرد... بعد ادامه می‌دهند: «دختر من کلاس زبان فرانسه می‌رود، کتاب می‌خواند، تئاتر می‌بیند.» و در کپشن نوشته‌اند که به مدرسه غیررسمی می‌رود که مدیریت کسب‌وکار را در سن یازده‌سالگی به او آموزش می‌دهد. این‌ها همه مهارت‌های خوبی هستند؛ چیزهایی که منِ تازه‌جوان‌شده به‌تازگی یاد می‌گیرم. اما مسئله این‌ها نیست. تعریف شست‌وشوی ذهنی چیست؟ بچه‌ای که اجتماع انتخابیِ مادرش را می‌بیند و البته چیزهایی را یاد می‌گیرد که مادرش می‌خواهد، و تا حد مطلوبِ مادرش با اجتماع آشنا می‌شود، در حال شست‌وشوی ذهنی است؟ یا بچه‌ای که در اجتماع با انسان‌های مختلف و رویکردهای مختلف آشنا می‌شود و در کنار آن‌ها می‌تواند مفاهیمی را که مادرش صلاح می‌داند نیز یاد بگیرد و خودش انتخاب کند که کدام درست است و کدام غلط؟ پ.ن) قشنگ مشخصه تحت سلطه فبک قرار گرفتم یا نه؟