خانه ای خواهم ساخت
روی کوه های بلند
زیر این سقف خدا
لای یخ های قشنگ
خانه ی باشد که
بشوی مهمانش
بنشینی به برم
و بگویی از تو
از رخ و موی فر و چشم سیاه
بزند اشک به چشم
و سلاله بنشیند بر لب
و بنفشه بکشد قد ز رخ و دیده ی من
ونگاهت برسد بر خاطر
و تنم می لرزد
و نفس حبس شود
و ملائک بروند
و بماند بر دل
حسرت دیدین روی تو برین خاطر ما
๛شیفتهــ
من دلم پیشِ غریبی ست که نامش وتن است
و پی تک تک جان های غریب یمن است
من دلم پیش هر آن کس که تنش در خطر است
وز پی تک تک جان های غریب از وطن است
کودک و طفل و مریض و عجمی و عربی نامشان انسان است
و درست است که نام وطنم ایران است و تنم ایران است
اینکه نام وطنم ایران است نه فقط لق لقه ی بر دهن و دندان است
وتنم ایران است و سرشتم به غم هر نوع بشر انسان است
کار انسان نبود جز ز کل بر چیدن، وتنم ایران است
وطن من ز تن هر گل برچیده ز ظلم حیران است
๛شیفتهــ
ما که برای روی تو حیات خود هدر کنیم
کفر چه گوییم تورا بر دگران نظر کنیم
جان و جهان برای تو هیچ مرا امان مده
زنده کنم به بوسه ای باز مرا زمان مده
روح بکَش ز پیکرم دیده به دامنت کشم
تاکه مرا ز خود بری بر تن تو نظر کشم
غنچه ی کوچک لبت نرگس دیده ی ترت
ماه کند تورا سجود ، شمس کند عبادتت
دلبر ما ز هر کسی حسن فزون تر آورد
بر نظر دو دیده اش کفر به جود آورد
๛شیفتهــ
من برای نفس های بریده
شعر می خوانم
من برای دست های کوچک یخ زده
شعر می خوانم
من نفس های داغ زمین
از تب ویروس آدمیزادی را می شونم
و بر سرش فریاد میزنم
من شکایت دارم
که چرا
چنین مبتلاست
به تجاوز
به غرور
به زخم
به شکستی
تنی که گناه آراسته است
آه
من شعر می خوانم
برای بدن زخمی کودکانِ زنده در بطن زمین
که چه آرام در میان تجاوز های آدمیزاده
خسته نفس می زنند
پس دست هایشان
و چشم های معصومشان
من در انتظار خنده ی معصومانه ی پسر بچه ها نشسته ام
و شعر می خوانم
برای گیسوان سوخته ی دخترانه
پس سرهاشان کجاست
به کدامین خرابه خفته اند؟
من شعرهایم را داد می زنم
من داد می خواهم
دادِ گوشت های سوخته را
و پیکر های زنده در بطن زمین
پس کی می رویید دانه های کوچک
انسانیت
من شعر می خوانم
من داد می زنم
من
شما
ما شعر می خوانم
ما داد می زنیم
دروغ بارز انسانیت را
داد می زنیم...
#میناب
๛شیفتهــ
آرزو کرده که ای کاش زمان برگردد ؟
تیر های ز کمان رفته ، چمان برگردد ؟
تیر ما رفته و برگشته به دامن افسوس
زه این تیرکمان از سر او برگردد
تیرِ برگشتِ به جز غم به دلم راه نبرد
رفتِ برگشته چه سود ، بادگری بود، نبود
نامه برْ دار ببر تیر چمان برگشته
نامهِبر را ببر ای تیر ،زمان برگشته
دل ما پیر بماند ،یارْ ، قسم خورد برفت
نه همان کس سفر رفته ، همان برگشته
๛شیفتهــ
شاید به پر کاه حیاتم بخریدند
شاید که خریدند و دلم را برهیدند
شاید که نظر کرد عجل بر دل زارم
جان را بگرفت از تن کرد شاد روانم
این جان پر از عیب پر از کرده ی ناپاک
جانی که به جانان نرساند تن ناپاک
کی ارزد کی باشد و کی کرده کند پاک
این جان پر از عیب ،نخواهد تن ناپاک
جانان من اما به پرکاه،به جهانی بخریدم
این ذره ناپاک ،به پاکی بکشیدم
هی بوسه به جانم بزد و کرد مرا مست
هر بوسه بجانم بنشست کرد مرا هست
از کاه تنم کوه بساخت حضرت جانان
این ذره ی بیجان شده ،یک تکه ز جانان
๛شیفتهــ
شیفتهــ๛ «دفترچه»
شاید به پر کاه حیاتم بخریدند شاید که خریدند و دلم را برهیدند شاید که نظر کرد عجل بر دل زارم جان ر
تصویر مناسب این متن پیدا نشد