شیفتگان تربیت
* #هـــو_العشــق🌹 #پـلاک_پنهـــان #قسمت149 صغری بالشت را مرتب کرد و به سمانه کم
* #هــــو_العشـــق🌹
#پــلاک_پنهـــان
#قسمت150
ــ خونریزیم زیاد بود،برای همین سریع از هوش رفتم.
آهی کشید و ادامه داد:
ــ وقتی بهوش اومدم یاسر بالا سرم بود،سرگیجه داشتم وبی خبری از اطرافم بیشتر کلافم کرده بود،هر لحظه منتظر بودم تو بیای تو اتاق.اما یاسر حرفایی زد که اصلا باب میل من نبود اما باید اینکارو میکردم،نه اینکه مجبور باشم اما باید این قضیه تموم می شد.
دستی به صورتش کشید و کلافه گفت:
ــ قرار بود فقط چند ماه زنده بودنم مخفی بمونه اما کار طول کشید،تیمور یه خلافکار ساده نبود،مثل یه درخت بود با کلی شاخه،برای نابودیش باید اول شاخه هارو میشکوندیم.
این شد که کار چهارسال طول کشید.
سمانه با بعض زمزمه کرد:
ــ چرا خودتو تو این چهار سال نشون ندادی؟بلاخره فقط من.
ــ نمیشد سمانه،تیمور فک میکرد من کشته شدم ،و این به نفع ما بود،پس نباید خودمو به کسی نشون بدم،چندبار خواستم بهت نزدیک بشم اما بعد پشیمون شدم،چون مطمئن بودم اولین دیدار باتو جون تو به خطر میفته.
ــ میتونستیم مخفیانه همدیگرو ببینیم،چرا سختش کردی کمیل
دستان سمانه را در دست گرفت و گفت:
ــ تیمور اونقدرا که فک میکنی ساده نیست،من بعد از چهارسال اومدم دم در خونه و تو رو دیدم یه بارهم که اومده بودی سر مزار..
سمانه با شوک گفت:
ــ اون،اون تو بودی؟
ــ آره من بودم،بعد چند بار که دیدمت تیمور شک کرد،و اون شب لعنتی اون اومد سراغت،فهمیدیم که زیر نظری
سمانه با یادآوری آن شب و آن مرد وحشتناک ناخوداگاه لرزی بر تنش نشست.
ــ اون تیمور بود،شک کرده بود و برای همین خودش سراغ تو اومد،سمانه باور کن دست و پام بسته بود،تو این چهارسال به من سخت تر گذشت،دور از تو مادرم،صغری،خانوادم،دیگه امیدی جز یه روز بیام پیشتون امید دیگه ای نداشتم.
دست سمانه را نوازش کرد و با لبخند غمگینی ادامه داد:
ــ بعضی شبا تا صبح نمیخوابیدم،مینشستم خاطراتمونو مرور میکردم،دعواهامون،بیرون رفتنا،لجبازی های تو.
ــ حرص دادنای تو،زورگویی هات
کمیل نگاهی به اخم های درهم رفته ی سمانه کرد و بلند خندید
ــ اِ نخند،مگه من چیز خنده داری گفتم ،حقیقتو گفتم.
کمیل که سعی می کرد خنده اش را جمع کند سرش را به علامت "نه"تکان داد.
* ادامه.دارد.... *
شیفتگان تربیت
* 💞﷽💞 🎋♻️🎋♻️🎋♻️🎋♻️🎋♻️🎋♻️🎋♻️🎋 #بادبرمیخیزد #قسمت149 ✍ #میم_مشکات سیاوش زیر چشمی به راحله انداخت.
* 💞﷽💞
🌟💙🌟💙🌟💙🌟
#بادبرمیخیزد
#قسمت150
✍ #میم_مشکات
ان شب تا صبح خواب های اشفته دید و صبح کسل و بی حوصله از جا بلند شد.
نگاهی به گوشی کرد، خداروشکر خبری نبود. میترسید. می ترسید مبادا پیامی رسیده باشد...پیامی که تمام خوشی های زندگی اش را از بین ببرد. رفت تا صبحانه اش را بخورد. تغیر حالت راحله از دید پدر و مادر مخفی نماند. پدر با تعجب نگاهی به همسرش انداخت و اشاره ای به راحله کرد. مادر آرام چشم هایش را بست.
وقتی پدر رفت، مادر کنار راحله نشست، دستش را روی دستانش گذاشت:
- چیزی شده دختر مامان?
راحله گیج سرش را بالا آورد. دوست نداشت کسی چیزی بفهمد. هنوز خودش هم نمیدانست چه خبر شده. دوست داشت اول خودش سر از ماجرا در بیاورد و بعد بقیه بدانند:
-نه، هنوز که چیزی نشده
- خب قبل از اینکه اتفاقی بیفتد باید کاری کرد، وقتی اتفاقی افتاد چه فایده!!
-آخه هنوز نمیدونم چی شده... دوست ندارم زود قضاوت کنم
مادر با همان رفتار عاقلانه خودش نگذاشت مهر مادری اش غلبه کند و با سوالات پی در پی، حوصله دخترش را سر ببرد یا زیر زبانش را بکشد.
از یک جایی به بعد باید بگذاریم بچه ها حریم خصوصی داشته باشند و اگر دلشان خواست ما را در آن راه بدهند.
نباید به بهانه پدر و مادر بودن و نگرانی هایمان به زور وارد دنیا و افکار خصوصی شان شویم. باید گذاشت تنهایی فکر کنند، تصمیم بگیرند و آن وقت حتما خودشان به سراغ ما خواهند آمد. تنها کافی ست به آنها اطمینان دهیم که بهشان اطمینان داریم و اگر دلشان خواست می توانند روی کمک ما حساب کنند. شاید گاهی بهای بزرگی را برای این تنهایی بپردازند اما هرچه این تنهایی و این بها در سنین پایین تری باشد، خطر کمتری متوجه شان خواهد بود.
و چقدر راحله آرام میشد میشد از این فهم مادر. مادر با لبخندی که چون اکسیری غم هایش را میشست گفت:
- هر وقت دوست داشتی میتونی روی کمک من حساب کنی... فقط قبل ار اینکه دیر بشه
راحله با نگاه و لبخندش از مادر قدر دانی کرد و به اتاقش رفت. باید برای مراسم های بعد عروسی خواهر اماده میشد. مراسم پا تختی و پا گشا و ...
چند روزی به همین دید و بازدید ها و مراسمات گذشت. بیشتر مواقع گوشی را خاموش میکرد چون سیاوش در کنارش بود و نیازی به گوشی نبود. خوشبختانه خبری از نیما نشد و راحله کم کم داشت خیالش راحت میشد و فکر میکرد حتما نیما لافی زده بوده که در اثباتش مانده است و برای همین حالا همه چیز تمام شده...
داشت به آرامش قبل برمیگشت تا آن روز صبح. تازه از خواب بیدار شده بود.
آن روز قرار بود سیاوش دنبالش بیاید تا بروند برای مراسم نامزدی سید کادو بخرند. هرچند حوصله اش را نداشت.
زینب را دوست داشت، سید هم پسر قابل احترامی بود اما هدیه خریدن دل خوش می خواهد و ذهن آسوده. داشت فکر میکرد بهانه ای ندارد برای به هم زدن قرار.
دوست نداشت حرفی از پیام ها به سیاوش بزند. همین طور که دست زیر سرش گذاشته بود و در فکر بود، صدای گوشی بلند شد. چراغ چشمک زن گوشی دلهره عجیبی به جانش انداخت.
سر جایش نشست. دست های لرزانش را دراز کرد سمت گوشی... بله پیام نیما بود.... بازش کرد
یک..دو...سه ...
پنج عکس از سیاوش بود، آن هم کنار دختر های آنچنانی در حال بگو بخند...
دستش را روی دلش گذاشت. احساس دلپیچه میکرد. گویی دل و روده اش را به هم میپیچیدند. عق زد... دلش مالش میرفت و حالت تهوع گرفته بود. دستش را جلوی دهانش گذاشت و دوید به طرف دستشویی... چیزی نخورده بود، با شکم خالی عق میزد...
خوشبختانه کسی خانه نبود. پدر که سر کار رفته بود. شیما هم هدفون را روی گوشش گذاشته بود و مثلا داشت درس میخواند! مادر هم برای دیدن همسایه بیرون رفته بود. سر بلند کرد و به چهره خودش در آینه خیره شد. حس کرد در این چند روز چند سال پیر شده است. هرچند تمام این روزها خودش را بشاش نشان میداد تا کسی پی به آشوب درونش نبرد. اما با این حال رنج ها خسته اش کرده بود.
چشم هایش داغ شد. اشک هایش همچون باران سرازیر شدند. نباید میگذاشت کسی چیزی بفهمد. صورتش را شست. حرف های سیاوش را در ذهنش مرور کرد. باید صبر میکرد. آنقدر سیاوش را دوست داشت که سریع تصمیم نگیرد. برای خراب کردن همیشه وقت هست. سیاوش گفته بود دروغ نمیگوید و نگاهش موقع ادای این کلمات، آنقدر قاطع بود که امیدی در دل راحله نگه دارد. یا شاید راحله دلش میخواست امیدی بماند.
خودش را به زحمت به تختش رساند و دراز کشید. جنگی در مغزش راه افتاد. شاید اصلا فوتو شاپ بودند.
توان نداشت دوباره ببیندشان. دوباره قضایا را در ذهنش کنار هم چید. هرچه باشد سیاوش برای گرفتن عکس و فیلم از نیما باید خودش هم در این مراسم ها حضور میداشت. پس حرف نیما درست بود? سیاوش هم مثل نیما بود? نه، سیاوش نمیتوانست... اصلا چرا?
باید سیاوش را میدید. دیگر بیش از این نمیتوانست منتظر بماند. سیاوش باید توضیح میداد و قانعش میکرد.
#ادامه_دارد