نسیم خنکی میوزید. میخواست یاد مرده ها بیندازد که چند روز دیگر پاییز است. مرده ها کاری به پاییز ندارند. مرده ها روزگار را با خودشان بردهاند زیر خاک.🍂
Lمعبدِزیرزمینی
خوابی را میان این علف ها گم کردهام
دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست 🌾
Lسهراب سپهری
ملافه بزرگ و سفیدی آوردند و آدم آهنی را با آن پوشاندند. روی ملافه نوشته شده بود:«خراب است».
زیر آن ملافه سفید که درست مثل کفن بود،ادم آهنی ساکت بود ولی شب، وقتی باد از بیرون به داخل سالن نمایشگاه می وزید و با خود رایحه گل های درخت بلوط و صدای خش خش برگهایش را می آورد، صدای شکسته و آهسته ای از زیر ملافه سفید می آمد. به نظر می رسید که کسی چیزی یاد میگیرد و دایم می گوید :«بال بالی.... بلوط...به او آسیب رسید.»
Lویتاتو ژیلینسکای🎭
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟🎠
Lهوشنگ ابتهاج