ملافه بزرگ و سفیدی آوردند و آدم آهنی را با آن پوشاندند. روی ملافه نوشته شده بود:«خراب است».
زیر آن ملافه سفید که درست مثل کفن بود،ادم آهنی ساکت بود ولی شب، وقتی باد از بیرون به داخل سالن نمایشگاه می وزید و با خود رایحه گل های درخت بلوط و صدای خش خش برگهایش را می آورد، صدای شکسته و آهسته ای از زیر ملافه سفید می آمد. به نظر می رسید که کسی چیزی یاد میگیرد و دایم می گوید :«بال بالی.... بلوط...به او آسیب رسید.»
Lویتاتو ژیلینسکای🎭
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟🎠
Lهوشنگ ابتهاج