_خونه خوبیه مگه نه؟
-خوبه،فقط بزرگه.حالا با چی پُرش کنیم؟
رجب دوربرش را نگاه کرد و آهسته گفت:بابچه.
خندیدم و گفتم:راست میگی،مگه با همین پنج تا فسقلی پرش کنیم،وگرنه الان که حتی به اندازه کافی فرش نداریم،چه برسه به بقیه وسایل.
-بابارجب،نسرین ِرجبپور.
_چیزی که تو اتاق نیست،دنبال ِچی میگردی؟
-دنبال جوونیم.
مادر با تعجب نگاهم کرد، ولی حرفی نزد.زیر پنجره نشستم و گفتم:《وقتی اومدم توی این اتاق،یه تازه عروس بودم با هزار تا امید و آرزو.چقدر زود همه چیز رو با رجب چیدیم.در و دیوارا رو باهم رنگ زدیم.حالاکه دارم میرم،مادر پنج تا بچه ام.》
مادر آهی کشید و گفت:دنیا همینه دیگه؛چقدر زود بزرگ شدی طوبی!
_چقدر زود پیر شدم مامان!
◇نسرین ِرجب پور.