مامان لعیا،توی تنگ بلور قلیان چند گل پلاستیکی رنگارنگ می انداخت و با هر پکی که میزد ،گل ها با صدای قل قل آب بالا و پایین میپریدند. رو به روی مامان لعیا و این بساط دراز میکشیدم و دست هایم را زیر چانه میزدم و محو تماشای گل های پلاستیکی توی تنگ و قل قل آب میشدم .گاهی آنقدر در رویاهای کودکانه ام فرو میرفتم که احساس میکردم خودم هم داخل تنگ هستم و با گل ها جست و خیز میکنم.
Lپاییز آمد
آن شب به اندازه همه سال های مجروحیت رجب گریه کردم.چه روز هایی که به اتاقش می آمدم و او آن قدر بیحال نفس میکشید که شک میکردم زنده باشد.چه شب هایی که از درد خوابش نمیبرد و تا صبح در حیاط راه میرفت. به یاد شب هایی افتادم که من و بچه ها زود تر به رخت خواب میرفتیم تا بتوانیم راحت تر گریه کنیم.گاهی آرزو میکردم،کاش درجبهه شهید میشدو این هما سال سختی نمیکشید.یاد حرف های محمدرضا افتادم که میگفت:《بابا به خاطر وضعیتی که داره،روز هزار بار جلوی چشمامون شهید میشه.》
-بابارجب؛نسرین رجب پور.
شاید وعده هاش بیشتر از اونی بود که تونست عمل کنه.شاید از حد خودش فراتر رفت.یا شاید دنیایی که ما در اون زندگی میکنیم،رؤیاییه که تسلا زودتر از همه دیدتش.