شاید وعده هاش بیشتر از اونی بود که تونست عمل کنه.شاید از حد خودش فراتر رفت.یا شاید دنیایی که ما در اون زندگی میکنیم،رؤیاییه که تسلا زودتر از همه دیدتش.
مصطفی دستانش را بالای دست های پیرمرد گرفت. وقتی مشت مصطفی باز شد، سکه ها غلتیدند و داخل دست پیرمرد قرار گرفتند. لبخند شادی، روی لب های پیرمرد نشست. مصطفی میتوانست برق خوشحالی را در چهرهء او ببیند. سپس بی آنکه چیزی بگوید یا منتظر شنیدن چیزی شود، به طرف مدرسه به راه افتاد. باد سرد پاییزی همچنان در کوچه میوزید اما مصطفی دیگر سردش نبود. او خوشحال بود و همین احساس، او را گرم میکرد.🌾
L روایتی از زندگی شهید چمران