ولی وقتی به این فکر میکنم که چجوری با ساطور اون ادمو که بچشون بوده و سال ها باهاش زندگی کردن و بزرگش کردن و بزرگ شدنشو دیدن و (شاید) دوستش داشتن رو تیکه تیکه کردن مغزم ارور میده.
یه بیماری هم دارم به اسم اینکه میرم پینترست و ... فیلم موم/شمع/وَکس انداختن میبینم :/
درست مثل صبح که از خوندن خبر تا چندین دقیقه زل زده بودم به در و دیوار تا بتونم هضمش کنم و اخرشم هضمش نکردم و فقط فهمیدم چیشده.