نوشته بود:
تو همان چایِ تلخ بمان!
کسی که چای دوست داشته باشد ،
با خودش قند میآورد.
شکلات نیمهشب؛
زندگی قبلیت:
دختر افسانهای که با نوای گرمش، تب از تن بیماران میزدود و طاعون را به نسیمی بیآزار بدل میکرد، چنان میخواند که حتی دیوارهای سوگوار شهر ترک برمیداشتند و امید از شکافهایشان میرویید. اما خودش هرگز دردمند نبود، چون قلبش از جنس همان نتی بود که دیگران را شفا میداد و نیازی به درمان نداشت.