روز عروسی اش خیلی خسته شده بود. مدام درگیر کارها بود و رفت وآمد و ...
شوخی می کرد و به هر کس که می رسید،با قیافه خسته، هنّ و هنّ می کرد و می گفت:
ـــــ زن نگیری؛ زن نگیری ...
آن قدرکه به ما خواهرهایش هم که می رسید، می گفت: آبجی!!! زن نگیری ...
سر تکان می داد می گفت: هلاک شدم، زن نگیرید.
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz
✍️خواهر شهید
وقتی از سفر اولش به سوریه برگشت، به سیده نرگس گفتم، این بار که محمدتقی آمد، اجازه نده که بار دیگر برود.
سیده نرگس گفت: آبجی! من آمده ام که همراهش باشم نه سد راهش.🌱
برای همین هر وقت محمدتقی تماس می گرفت، برای اینکه خیال او را جمع کند
می گفت:
محمدتقی! من دعاگوی تو هستم، نگران نباش. همین دلگرمی ها بود که محمدتقی را موقع رفتن آرام می کرد و با خیالی جمع و خاطری آرام می رفت و دلواپس نبود.
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz
✍️همسرشهید
با همدیگه رفتیم بازار خرید، دوتا شال خریدم؛ یکیش سبز بود که چند بار هم پوشیدمش.یه روز محمدتقی بهم گفت: خانوم! اون شال سبزت رو میدیش به من؟ حس خوبی بهم میده. شما سیدی و وقتی این شال سبز شما همراهمه؛ قوت قلب میگیرم.💚
گفتم:آره که میشه.🌱
گرفتش و خودش هم دوردوزیش کرد و شد شال گردنش. توی هـر ماموریتی که میرفت؛ یا به سرش میبست یا دور گردنش میانداخت...💚
تو مأموریت آخرش هم همون شال؛ دور گردنش بود که بعد شهـادتش برام آوردند.
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz
✍️همسر شهید
محمدم رو که نگاه میکردم؛ بهش افتخار میکردم. گاهی اوقات توی جمع یا مهمونی که بودیم، فقط بهش نگاه میکردم. انگار سالها ندیده بودمش، بعدش همون لحظه بهش پیام میدادم و میگفتم: 💌📱
بهت افتخار میکنم؛ به خودم میبالم که همسرمی...💕
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz
✍️خواهر شهید
گفتم محمدتقی! چرا مبل نمی خری؟
گفت: وقتی همه وسایل زندگی را همان اول بگیری، انگار تا ته زندگی را همان اول رفتی. به نظرم تکه تکه وسایل را بگیرم، تازگی بیشتری دارد.
حتی اصلاً اصرار نداشت خانمش جهیزیه خاصی بیاورد .
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz
شوخی هایش خاص خودش بود.
در شوخی هایش کسی را آزار و اذیت نمی کرد. بی ادبی و توهین و غیبت در شوخی هایش جای نداشتند.
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz
هیچ وقت برای هیچ کسی صدایش را کلفت نکرد و صدایش را بالا نبرد.حتی در زمان شوخی بر سر کسی داد نزده بود. هرگز حرفی نمی زد که باعث رنجش و دلخوری بشود.
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz
در نقشه خوانی استاد بود.📜
مربی تاکتیک و مربی ضد اغتشاشات و مربی میدان موانع بود.⛔✴️
در میدان موانع رکورد دار بود و در کمترین زمان از میدان موانع عبور کرده بود. ⏱️
یک بار، یکی از سربازها چند ثانیه زودتر از محمدتقی موانع را رد کرد، محمدتقی خیلی آن سرباز را تشویق کرد.👏👏
در اسب سواری مهارت داشت🏇
ودر فوتبال و والیبال و پینگ پنگ لشکر، مقام آورده بود🏅.عضو گروه کوهنوردی استان هم بود.🧗♂️
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz
فوتبالش ترک نمی شد.⚽
برای همین ازنظر بدنی قوی بود. بارها دیدم که هنگام فوتبال روی او خطا کرده بودند، محمدتقی حتی یک بار شاکی نشد، فقط نگاه می کرد و لبخند می زد.🙂
می نشست و پایش را می گرفت و باکمی ماساژ دردش را آرام می کرد.
عصبانیتش را هضم می کرد. اجازه نمی داد که آن حسِ درونی تبدیل به پرخاش و تندی و حرف توهین آمیز بشود.
نتیجه این بزرگ منشی جز شرمندگی و خجالت طرف مقابل نبود. 😓
دلش آنجا خوش بود که همدیگر را دوست داشته باشند و رابطه ای صمیمی بین همه
برقرار باشد. برای همین در وصیت نامه اش هم بارها و بارها بر مهربانی تأکید کرد. اصلاً دلش نمی خواست که کدورتی بین اعضا خانواده باشد🌹
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz
وقتی زینب، دخترش به دنیا آمد قسمتی از وجود و محبتش را صرف زینب می کرد.
برای بازی با زینب وقت می گذاشت و همیشه هدفمند حرکت می کرد و می گفت: می خواهم دخترم را زینب وار پرورش بدهم.
ازقبل می گفت که دوست دارم،
دختری به نام زینب داشته باشم.
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_محمدتقی_سالخورده
@shogh_prvz