#تلنگر
آهای تو..👈
اره با خودتم..
خوش میگذره؟
بدون امام زمانت خوش میگذره؟
راحتی؟
خوشبختی؟
خوشحالی؟
خوبی؟
یا کِ نَ..!؟
غم داری..!!؟
درد داری!!؟
حاجت داری!!؟
حسرت داری!!؟
اخه تا کی میخوای ب این دنیای لعنتی دل ببندی؟
هان؟
تا کی؟
چرا نمیفهمی دردت چیه؟؟؟
دردت بی پولیه؟؟
دردت مستأجریه؟؟
مریضیه؟؟
بیکاریه؟؟
ن حاجی..
ن قربونت..
ن فداتشم..
اینا همش معنویات و مادیاته بی ارزشیه ک تو توی این دنیا بهشون دل بستی..
بابا چرا نمیفهمی..؟!
درد تو نداشتن امام زمان تو زندگیته..
چرا نمیفهمی اقای ما شب و روز داره برا گناهای ما دعا میکنه گریه میکنه..
اما ما حاضر نیستیم ب خودمون زحمت بدیم ی دعا برا ظهورش بکنیم..
بابا بخدا همه دردای این دنیا همه خوشبختیای این دنیا تموم شدنیه..
اون چیزی ک تا آخِرَت باهامون میمونه دعای آقات امام زمانه..
چرا نمیفهمی دردت نداشتن مهدیه؟!
تو ک حوصلت میگیره شب و روز بشینی با این و اون چت کنی.. پستارو بالا پایین کنی لایک کنی..📱
آهنگای مزخرف گوش بدی..🎶🎵
عکس و فیلمای مزخرف دانلود کنی ببینی..💻📀
چطور وقتت نمیشه🕧❌ حوصلت نمیگیره برا ظهور آقامون امام زمان ی صفحه قرآن بخونی؟!
یا کِ نَ ی دعای فرج بخونی...🤲✨
یا کِ نَ یِ صلوات براش بفرستی..📿
هان؟
سختته؟
حوصلشو نداری؟
میدونی چرا سختت میاد؟
میدونی چرا حوصله شو نداری؟
چون ارادت ضعیفه..
چون نمیخوای با نفست بجنگی...
چون پا رو دلت نمیزاری...
چون زحمتت میشه..
اره حاجی..
ب خودت بیا..👤
ی نگا ب دورو برت بکن..👀
ببین..
این دنیا اخرش ی روز تموم میشه..
آخِرَتتو با مادیات این دنیا خراب نکن...
بیا و استغفار کن..
بیا و حتی اگه شده ی دعای فرج برای سلامتی و فرج اقامون بکن..🤲
بخدا چشاش خسته شدن انقد برا گناهای ما گریه کردن😭😭😭💔
بسه ..
ب خودتون بیاید..
بابا..
ب وَالله درد ما نداشتن مهدیه.... 🖤💔
ب خودتون بیاید..
😭💔🥀
♡اللهم عجل لولیک الفرج♡
#دلانہ✨
فاطمیه نزدیڪه
یه سریا برنامه ریختن برا یلدا و جشن و شادی...
یه سرےم برا عزادارے مادر ۱۸ ساله.
حواسمون باشه!
فاطمه فدا شد
ڪه اسلام زنده بمونه
به حرمت مادرمونم ڪه شده
جلو راه نفس اسلامو نگیریم/:
#حضرت_مادر 💔
13.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حتماببینید
شادی روح شهید والا مقام سردار سپهبد
حاج قاسمی سلیمانی پنج شاخه 🌹صلوات محمدی📿
#ادمین
سلام برعزیزان دل فاطمه علی علیه السلام 🌼✨
لطفا به متن ذکر شده توجه کنید.ممنون که درک میکنید🙏✨
«به علت نزدیک شدن به امتحانات ترم فعالیت های کانال بسم رب الشهدا کم میشود
زیرا هم ادمین ها و هم اکثریت اعضا نوجوانان هستند و وظیفه و جهاد ما در این سن رضایت مندی والدین و
درس خواندن است »
ان شاالله بعد از امتحان های ترم این کم کاری جبران مشود
دعا کنید از این امتحان سربلند بیایم بیرون و باعث رضایتمندی امام زمان عج الله تعالی فرجه و والدین زحمتکشمون باشیم🤲✨
یا علی👋🏻
📣📣📣 توجه.. توجه.. ❌❌
🌼بسمالله الرحمن الرحیم 🌼
سلام و عرض ادب خدمت همراهان عزیز کانال
بسم رب الشهدا بزرگوار🌷
🔷تصمیمی گرفته شده از این جهت که
🔶هر روز صبح یک صفحه از قرآن در کانال گذاشته بشود وثواب قرائت اون صفحه هدیه بشود
به برادر شهید یا خواهر شهیده شما و سایر شهدای بزرگوار، اسامی هر تعداد شهید عزیزی که مد نظر شماست.
و عزیزانی که به رحمت خدا رفتند به خصوص جوانان🥀
برای ما به این لینک ناشناس👇
https://harfeto.timefriend.net/16362049194041
بفرستید تا ان شاء الله به ترتیب درکانال قرار بدیم🙏🌿
اجرکم عندالله ✨💚
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
✍️ #دمشق_شهر_عشق #قسمت_چهاردهم 💠 باورم نمیشد پس از شش ماه که لحظهای رهایم نکرده، تنهایم بگذارد و
✍ #دمشق_شهر_عشق
#قسمت_پانزدهم
💠 صورت بزرگ مرد زیر حجم انبوهی از ریش و سبیل خاکستری در هم رفت و به گریههایم #شک کرده بود که با تندی حساب کشید :«چرا گریه میکنی؟ ترسیدی؟»
خشونت خوابیده در صدا و صورت این زندانبان جدید جانم را به لبم رسانده بود و حتی نگاهم از ترس میتپید که سعد مرا به سمت خانه هل داد و دوباره بهانه چید :«نه ابوجعده! چون من میخوام برم، نگرانه!»
💠 بدنم بهقدری میلرزید که از زیر چادر هم پیدا بود و دروغ سعد باورش شده بود که با لحنی بیروح ارشادم کرد :«شوهرت داره عازم #جهاد میشه، تو باید افتخار کنی!»
سپس از مقابل در کنار رفت تا داخل شوم و این خانه برایم بوی #مرگ میداد که به سمت سعد چرخیدم و با لبهایی که از ترس میلرزید، بیصدا التماسش کردم :«توروخدا منو با خودت ببر، من دارم سکته میکنم!»
💠 دستم سُست شده و دیگر نمیتوانستم روی زخمم را بگیرم که روبنده را رها کردم و دوباره خون از گوشه صورتم جاری شد.
نفسهایش به تپش افتاده و در سکوتی ساده نگاهم میکرد، خیال کردم دلش به رحم آمده که هر دو دستش را گرفتم و در گلویم ضجه زدم :«بذار برم، من از این خونه میترسم...» و هنوز نفسم به آخر نرسیده، صدای نکره ابوجعده از پشت سرم بلند شد :«اینطوری گریه میکنی، اگه پای شوهرت برای #جهاد بلنگه، گناهش پای تو نوشته میشه!»
💠 نمیدانست سعد به بوی غنیمت به #ترکیه میرود و دل سعد هم سختتر از سنگ شده بود که به چشمانم خیره ماند و نجوا کرد :«بذارم بری که منو تحویل نیروهای امنیتی بدی؟»
شیشه چشمانم از گریه پر شده و به سختی صورتش را میدیدم، با انگشتان سردم به دستش چنگ زدم تا رهایم نکند و با هقهق گریه قسم خوردم :«بخدا به هیچکس هیچی نمیگم، فقط بذار برم! اصلا هر جا تو بگی باهات میام، فقط منو از اینجا ببر!»
💠 روی نگاهش را پردهای از اشک پوشانده و شاید دلش ذرهای نرم شده بود که دستی #چادرم را از پشت سر کشید و من از ترس جیغ زدم. بهسرعت به سمت در چرخیدم و دیدم زن جوانی در پاشنه درِ خانه، چادرم را گرفته و با اخم توبیخم کرد :«از #خدا و رسولش خجالت نمیکشی انقدر بیتابی میکنی؟»
سعد دستانش را از حلقه دستانم بیرون کشید تا مرا تحویل دهد و به جای او زن دستم را گرفت و با یک تکان به داخل خانه کشید.
💠 راهرویی تاریک و بلند که در انتهایش چراغی روشن بود و هوای گرفته خانه در همان اولین قدم نفسم را خفه کرد. وحشتزده صورتم را به سمت در چرخاندم، سعد با غصه نگاهم میکرد و دیگر فرصتی برای التماس نبود که مقابل چشمانم ابوجعده در را به هم کوبید.
باورم نمیشد سعد به همین راحتی رهایم کرده و تنها در این خانه گرفتار شدم که تنم یخ زد. در حصار دستان زن پر و بال میزدم تا خودم را دوباره به در برسانم و او با قدرت مرا به داخل خانه میکشید و سرسختانه نصیحتم میکرد :«اینهمه زن شوهراشون رو فرستادن #جهاد! باید محکم باشی تا خدا نصرت خودش رو به دست ما رقم بزنه!» و من بیپروا ضجه میزدم تا رهایم کند که نهیب ابوجعده قلبم را پاره کرد :«خفه شو! کی به تو اجازه داده جلو #نامحرم صداتو بلند کنی؟»
💠 با شانههای پهنش روبرویم ایستاده و از دستان درشتش که به هم فشار میداد حس کردم میخواهد کتکم بزند که نفسم در سینه بند آمد و صدایم در گلو خفه شد.
زن دوباره دستم را کشید و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، تحقیرم کرد :«تو که طاقت دوری شوهرت رو نداری، چطوری میخوای #جهاد کنی؟» میان اتاق رسیده بودیم و دستم هنوز در دستش میلرزید که به سمتم چرخید و بیرحمانه تکلیفم را مشخص کرد :«تو نیومدی اینجا که گریه کنی و ما نازت رو بکشیم! تا رسیدن #ارتش_آزاد به داریا، ما باید ریشه #رافضیها رو تو این شهر خشک کنیم!»
💠 اصلاً نمیدید صورتم غرق اشک و #خون شده و از چشمان خیس و سکوت مظلومانهام عصبی شده بود که رو به ابوجعده اعتراض کرد :«این لالِ؟»
ابوجعده سر تا پای لرزانم را تماشا کرد و از چشمانش نجاست میبارید که نگاهش روی صورتم چسبید و به زن جواب داد :«#افغانیه! بلد نیس خیلی #عربی صحبت کنه!» و انگار زیبایی و تنهاییام قلقلکش میداد که به زخم پیشانیام اشاره کرد و بیمقدمه پرسید :«شوهرت همیشه کتکت میزنه؟»
💠 دندانهایم از #ترس به هم میخورد و خیال کرد از سرما لرز کردهام که به همسر جوانش دستور داد :«بسمه! یه لباس براش بیار، خیس شده!» و منتظر بود او تنهایمان بگذرد که قدمی دیگر به سمتم آمد و زیر لب پرسید :«اگه اذیتت میکنه، میخوای #طلاق بگیری؟»...
#ادامه_دارد
#شهیدانه🕊
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•