eitaa logo
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
132 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
3.3هزار ویدیو
39 فایل
🌹|وَقتے عِشْق عاقل مےشود ، عَقْل عاشق مے شود ، آنگاہ شہید مےشوید|🌹 🌹اوج آرزوی ما : اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک...🌹 حضورشما = نگاه شـ❤ــهـید کپی:حلالت رفیق😉 شما دعوت شده از طرف شهیدید🕊 لفت ندید💚 برای پیشنهاد/انتقاد/تبادل 👈 @abdollahi1409
مشاهده در ایتا
دانلود
آهای تو..👈 اره با خودتم.. خوش میگذره؟ بدون امام زمانت خوش میگذره؟ راحتی؟ خوشبختی؟ خوشحالی؟ خوبی؟ یا کِ نَ..!؟ غم داری..!!؟ درد داری!!؟ حاجت داری!!؟ حسرت داری!!؟ اخه تا کی میخوای ب این دنیای لعنتی دل ببندی؟ هان؟ تا کی؟ چرا نمیفهمی دردت چیه؟؟؟ دردت بی پولیه؟؟ دردت مستأجریه؟؟ مریضیه؟؟ بیکاریه؟؟ ن حاجی.. ن قربونت.. ن فداتشم.. اینا همش معنویات و مادیاته بی ارزشیه ک تو توی این دنیا بهشون دل بستی.. بابا چرا نمیفهمی..؟! درد تو نداشتن امام زمان تو زندگیته.. چرا نمیفهمی اقای ما شب و روز داره برا گناهای ما دعا میکنه گریه میکنه.. اما ما حاضر نیستیم ب خودمون زحمت بدیم ی دعا برا ظهورش بکنیم.. بابا بخدا همه دردای این دنیا همه خوشبختیای این دنیا تموم شدنیه.. اون چیزی ک تا آخِرَت باهامون میمونه دعای آقات امام زمانه.. چرا نمیفهمی دردت نداشتن مهدیه؟! تو ک حوصلت میگیره شب و روز بشینی با این و اون چت کنی.. پستارو بالا پایین کنی لایک کنی..📱 آهنگای مزخرف گوش بدی..🎶🎵 عکس و فیلمای مزخرف دانلود کنی ببینی..💻📀 چطور وقتت نمیشه🕧❌ حوصلت نمیگیره برا ظهور آقامون امام زمان ی صفحه قرآن بخونی؟! یا کِ نَ ی دعای فرج بخونی...🤲✨ یا کِ نَ یِ صلوات براش بفرستی..📿 هان؟ سختته؟ حوصلشو نداری؟ میدونی چرا سختت میاد؟ میدونی چرا حوصله شو نداری؟ چون ارادت ضعیفه.. چون نمیخوای با نفست بجنگی... چون پا رو دلت نمیزاری... چون زحمتت میشه.‌. اره حاجی.. ب خودت بیا..👤 ی نگا ب دورو برت بکن..👀 ببین.. این دنیا اخرش ی روز تموم میشه.. آخِرَتتو با مادیات این دنیا خراب نکن... بیا و استغفار کن.. بیا و حتی اگه شده ی دعای فرج برای سلامتی و فرج اقامون بکن..🤲 بخدا چشاش خسته شدن انقد برا گناهای ما گریه کردن😭😭😭💔 بسه .. ب خودتون بیاید.. بابا.. ب وَالله درد ما نداشتن مهدیه.‌... 🖤💔 ب خودتون بیاید.. 😭💔🥀 ♡اللهم عجل لولیک الفرج♡
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨ فاطمیه‌ نزدیڪه یه سریا برنامه ریختن برا یلدا و جشن و شادی... یه سرےم برا عزادارے مادر ۱۸ ساله‌. حواسمون باشه‌! فاطمه فدا‌ شد ڪه اسلام زنده بمونه به حرمت مادرمونم ڪه شده جلو راه نفس اسلامو نگیریم/: 💔
ما بچه‌های مـادر پهلـو شکستـه‌ایـم ...💔😭 السـلام علیـكـی یـا امــی فـاطـمه زهـرا«سـلام الله علیـها» ༺༻💔༺༻
13.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شادی روح شهید والا مقام سردار سپهبد حاج قاسمی سلیمانی پنج شاخه 🌹صلوات محمدی📿
سلام برعزیزان دل فاطمه علی علیه السلام 🌼✨ لطفا به متن ذکر شده توجه کنید.ممنون که درک میکنید🙏✨ «به علت نزدیک شدن به امتحانات ترم فعالیت های کانال بسم رب الشهدا کم میشود زیرا هم ادمین ها و هم اکثریت اعضا نوجوانان هستند و وظیفه و جهاد ما در این سن رضایت مندی والدین و درس خواندن است » ان شاالله بعد از امتحان های ترم این کم کاری جبران مشود دعا کنید از این امتحان سربلند بیایم بیرون و باعث رضایتمندی امام زمان عج الله تعالی فرجه و والدین زحمتکشمون باشیم🤲✨ یا علی👋🏻
📣📣📣 توجه.. توجه.. ❌❌ 🌼بسم‌الله الرحمن الرحیم 🌼 سلام و عرض ادب خدمت همراهان عزیز کانال بسم رب الشهدا بزرگوار🌷 🔷تصمیمی گرفته شده از این جهت که 🔶هر روز صبح یک صفحه از قرآن در کانال گذاشته بشود وثواب قرائت اون صفحه هدیه بشود به برادر شهید یا خواهر شهیده شما و سایر شهدای بزرگوار، اسامی هر تعداد شهید عزیزی که مد نظر شماست. و عزیزانی که به رحمت خدا رفتند به خصوص جوانان🥀 برای ما به این لینک ناشناس👇 https://harfeto.timefriend.net/16362049194041 بفرستید تا ان شاء الله به ترتیب درکانال قرار بدیم🙏🌿 اجرکم عندالله ✨💚
Page033.mp3
1.16M
📖تلاوت صفحه 👤استاد پرهیزگار
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
✍️ #دمشق_شهر_عشق #قسمت_چهاردهم 💠 باورم نمی‌شد پس از شش ماه که لحظه‌ای رهایم نکرده، تنهایم بگذارد و
💠 صورت بزرگ مرد زیر حجم انبوهی از ریش و سبیل خاکستری در هم رفت و به گریه‌هایم کرده بود که با تندی حساب کشید :«چرا گریه می‌کنی؟ ترسیدی؟» خشونت خوابیده در صدا و صورت این زندان‌بان جدید جانم را به لبم رسانده بود و حتی نگاهم از ترس می‌تپید که سعد مرا به سمت خانه هل داد و دوباره بهانه چید :«نه ابوجعده! چون من می‌خوام برم، نگرانه!» 💠 بدنم به‌قدری می‌لرزید که از زیر چادر هم پیدا بود و دروغ سعد باورش شده بود که با لحنی بی‌روح ارشادم کرد :«شوهرت داره عازم میشه، تو باید افتخار کنی!» سپس از مقابل در کنار رفت تا داخل شوم و این خانه برایم بوی می‌داد که به سمت سعد چرخیدم و با لب‌هایی که از ترس می‌لرزید، بی‌صدا التماسش کردم :«توروخدا منو با خودت ببر، من دارم سکته می‌کنم!» 💠 دستم سُست شده و دیگر نمی‌توانستم روی زخمم را بگیرم که روبنده را رها کردم و دوباره خون از گوشه صورتم جاری شد. نفس‌هایش به تپش افتاده و در سکوتی ساده نگاهم می‌کرد، خیال کردم دلش به رحم آمده که هر دو دستش را گرفتم و در گلویم ضجه زدم :«بذار برم، من از این خونه می‌ترسم...» و هنوز نفسم به آخر نرسیده، صدای نکره ابوجعده از پشت سرم بلند شد :«اینطوری گریه می‌کنی، اگه پای شوهرت برای بلنگه، گناهش پای تو نوشته میشه!» 💠 نمی‌دانست سعد به بوی غنیمت به می‌رود و دل سعد هم سخت‌تر از سنگ شده بود که به چشمانم خیره ماند و نجوا کرد :«بذارم بری که منو تحویل نیروهای امنیتی بدی؟» شیشه چشمانم از گریه پر شده و به سختی صورتش را می‌دیدم، با انگشتان سردم به دستش چنگ زدم تا رهایم نکند و با هق‌هق گریه قسم خوردم :«بخدا به هیچکس هیچی نمیگم، فقط بذار برم! اصلا هر جا تو بگی باهات میام، فقط منو از اینجا ببر!» 💠 روی نگاهش را پرده‌ای از اشک پوشانده و شاید دلش ذره‌ای نرم شده بود که دستی را از پشت سر کشید و من از ترس جیغ زدم. به‌سرعت به سمت در چرخیدم و دیدم زن جوانی در پاشنه درِ خانه، چادرم را گرفته و با اخم توبیخم کرد :«از و رسولش خجالت نمی‌کشی انقدر بی‌تابی می‌کنی؟» سعد دستانش را از حلقه دستانم بیرون کشید تا مرا تحویل دهد و به جای او زن دستم را گرفت و با یک تکان به داخل خانه کشید. 💠 راهرویی تاریک و بلند که در انتهایش چراغی روشن بود و هوای گرفته خانه در همان اولین قدم نفسم را خفه کرد. وحشتزده صورتم را به سمت در چرخاندم، سعد با غصه نگاهم می‌کرد و دیگر فرصتی برای التماس نبود که مقابل چشمانم ابوجعده در را به هم کوبید. باورم نمی‌شد سعد به همین راحتی رهایم کرده و تنها در این خانه گرفتار شدم که تنم یخ زد. در حصار دستان زن پر و بال می‌زدم تا خودم را دوباره به در برسانم و او با قدرت مرا به داخل خانه می‌کشید و سرسختانه نصیحتم می‌کرد :«اینهمه زن شوهراشون رو فرستادن ! باید محکم باشی تا خدا نصرت خودش رو به دست ما رقم بزنه!» و من بی‌پروا ضجه می‌زدم تا رهایم کند که نهیب ابوجعده قلبم را پاره کرد :«خفه شو! کی به تو اجازه داده جلو صداتو بلند کنی؟» 💠 با شانه‌های پهنش روبرویم ایستاده و از دستان درشتش که به هم فشار می‌داد حس کردم می‌خواهد کتکم بزند که نفسم در سینه بند آمد و صدایم در گلو خفه شد. زن دوباره دستم را کشید و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، تحقیرم کرد :«تو که طاقت دوری شوهرت رو نداری، چطوری می‌خوای کنی؟» میان اتاق رسیده بودیم و دستم هنوز در دستش می‌لرزید که به سمتم چرخید و بی‌رحمانه تکلیفم را مشخص کرد :«تو نیومدی اینجا که گریه کنی و ما نازت رو بکشیم! تا رسیدن به داریا، ما باید ریشه رو تو این شهر خشک کنیم!» 💠 اصلاً نمی‌دید صورتم غرق اشک و شده و از چشمان خیس و سکوت مظلومانه‌ام عصبی شده بود که رو به ابوجعده اعتراض کرد :«این لالِ؟» ابوجعده سر تا پای لرزانم را تماشا کرد و از چشمانش نجاست می‌بارید که نگاهش روی صورتم چسبید و به زن جواب داد :«! بلد نیس خیلی صحبت کنه!» و انگار زیبایی و تنهایی‌ام قلقلکش می‌داد که به زخم پیشانی‌ام اشاره کرد و بی‌مقدمه پرسید :«شوهرت همیشه کتکت می‌زنه؟» 💠 دندان‌هایم از به هم می‌خورد و خیال کرد از سرما لرز کرده‌ام که به همسر جوانش دستور داد :«بسمه! یه لباس براش بیار، خیس شده!» و منتظر بود او تنهایمان بگذرد که قدمی دیگر به سمتم آمد و زیر لب پرسید :«اگه اذیتت می‌کنه، می‌خوای بگیری؟»... 🕊 •🕊🍃..🌷..🍃🕊•
امید داشتہ‌ باش‌ براۍ چیزایۍ ڪه‌ براش‌ تلاش‌ میکنۍ..!🌸💖