eitaa logo
🕊شهداےگمنام🥀
485 دنبال‌کننده
41 عکس
71 ویدیو
0 فایل
🌸🍃سلام به شماعزیزی که دعوت شده ای شهیدی، خوش آمدی.💌😊 ✍🏻اینجاقراره کنارهم وباهم یک محفل پُر از نور، از یـاد خدا و عطــــر شـــهدا بسازیم.😊✨ 📲ارتباط بامدیر👇 @onlyGod2323 @Hamyar_i313
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 تازه شمع‌های ۳سالگی‌اش را فوت کرده بود و با شیرین‌زبانی‌های دخترانه، دل از بابا و مامان می‌بُرد... ملینا را می‌گویم! سه سالگی است و اوج شیرین زبانی... حالا این پست را برسانید به دست آن سلبریتی که بر آتش اعتراض، نفت ریخت و آن را به اغتشاش کشید، نشانش دهید... این کاپشن صورتی خونین را این چهره‌ی بهت زده‌ی پدر و مادر ملینا را بگویید خوب ببیند شاااااید فهمید که می‌شود با یک پست و استوری، خانه‌ی گرم خانواده‌ای را چنین سرد و بی‌روح کرد... ثواب اعمال امروز رو تقدیم می‌کنیم به روح ملکوتی این کوچولوی شهید و دسته گلی از صلوات به نیابت از او هدیه می دهیم به مادرمان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها 🌸الّلهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَی‌مُحَمَّدٍوَآلِ‌مُحَمَّدٍوَعَجِّلْ‌فَرَجَهم🌷 @shohadaye_gomnam313 @shohadaye_gomnam313
🕊شهداےگمنام🥀
🌾 #رمان_بی_تو_هرگز 🌾قسمت #هجدهم: علی مشکوک می شود ... من برگشتم دبیرستان ... زمانی که من نبودم
🌾 🌾 قسمت : هم راز علی حسابی جا خورد و خنده اش کور شد ... زینب رو گذاشت زمین ...  - اتفاقی افتاده؟ ... رفتم تو اتاق، سر کمد و علی دنبالم ... از لای ساک لباس گرم ها، برگه ها📑 رو کشیدم بیرون ... - اینها چیه علی؟ ... رنگش پرید ...😨 - تو اونها رو چطوری پیدا کردی؟ ... - من میگم اینها چیه؟ ... تو می پرسی چطور پیداشون کردم؟ ...😐 با ناراحتی اومد سمتم 😒و برگه ها رو از دستم گرفت ...  - هانیه جان ... شما خودت رو قاطی این کارها نکن ... با عصبانیت گفتم ... 😠 _یعنی چی خودم رو قاطی نکنم؟ ... می فهمی اگر ساواک شک کنه و بریزه توی خونه مثل آب خوردن اینها رو پیدا می کنه ... بعد هم می برنت داغت می مونه روی دلم ...  نازدونه علی به شدت ترسیده بود ... اصلا حواسم بهش نبود... اومد جلو و عبای علی رو گرفت ... بغض کرده و با چشم های پر اشک خودش رو چسبوند به علی ... با دیدن این حالتش بدجور دلم سوخت ... بغض گلوی خودم رو هم گرفت...خم شد و زینب رو بغل کرد و بوسیدش ... چرخید سمتم و دوباره با محبت بهم نگاه کرد ... اشکم منتظر یه پخ بود که از چشمم بریزه پایین ...  - عمر دست خداست هانیه جان ... اینها رو همین امشب می برم ... شرمنده نگرانت کردم ... دیگه نمیارم شون خونه...  زینب رو گذاشت زمین و سریع مشغول جمع کردن شد ... حسابی لجم گرفته بود ...  - من رو به یه پیرمرد فروختی؟ ... خنده اش گرفت😄 ... رفتم نشستم کنارش ...  - این طوری ببندی شون لو میری ... بده من می بندم روی شکمم ... هر کی ببینه فکر می کنه باردارم ... 😊 - خوب اینطوری یکی دو ماه دیگه نمیگن بچه چی شد؟ ... خطر داره ... نمی خوام پای شما کشیده بشه وسط ...😊 توی چشم هاش نگاه کردم ...  - نه نمیگن ... واقعا دو ماهی میشه که باردارم ...☺️ 📚ادامه دارد.... ✍نویسنده: @shohadaye_gomnam313 @shohadaye_gomnam313
گاهی یک تلنگر میتواند همین باشد ... که شهیدی بگوید : ما از حلالش گذشتیتم شما از حرامش نمیتوانید بگذرید ؟ ... @shohadaye_gomnam313
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔅 احدى از دنيا شادمان نشد مگر اينكه گريه و اندوه را به دنبالش فرستاد، و به كسى روى خوش نشان نداد مگر اينكه با سختى و ناراحتى به او پشت كرد، و باران راحتى بر كسى نباريد مگر اينكه با رگبارى از بلا به او هجوم كرد. 🕊 @shohadaye_gomnam313
876.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-آیا آن (منافق) مردمی را ندیدی که با (یهود) قومی که خدا بر آنها غضب کرده است دوستی کردند؟ آنها به حقیقت نه از شما مسلمین و نه از فرقه یهودند و به دروغ قسم یاد می‌کنند (که ما اهل ایمانیم) در صورتی که خود می‌دانند. 📚سوره/آیه14 @shohadaye_gomnam313
هدایت شده از 🕊شهداےگمنام🥀
🕊زیارت نامہ شهــــــــــدا🕊 [بِسم‌ِاللّه‌الرَحمن‌ِالرَحیم] اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ،اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیمُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیعَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ، فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم .♥️ 🦋 @shohadaye_gomnam313
هدایت شده از 🕊شهداےگمنام🥀
🕊🌥 خیال سیر جمالت، طواف حُسن خداست ندیده هم،مه رویت چراغ دیده ماست🥰 صبحتون مهدوی💚 @shohadaye_gomnam313
💔 فوتبالیست بود در لیگ برتر فوتبال نوجوانان تهران، شاید اگر شهید نمی‌شد روزی در تیم ملی ایران می‌دیدیمش.... اما باز هم دست جنایتکاران صهیون، فرصت بالندگی از نوجوان ایرانی گرفت و او را به شهادت رساند... حالا همان‌ها که او را به شهادت رساندند، جوری وارونه، روایت می‌کنند که خون این نوجوان هیئتی، به گردن نظام جمهوری اسلامی بیفتد! ثواب اعمال امروز رو تقدیم می‌کنیم به روح ملکوتی این شهید و دسته گلی از صلوات به نیابت از او هدیه می دهیم به مادرمان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها 🌸الّلهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَی‌مُحَمَّدٍوَآلِ‌مُحَمَّدٍوَعَجِّلْ‌فَرَجَهم🌸 @shohadaye_gomnam313
🕊شهداےگمنام🥀
🌾 #رمان_بی_تو_هرگز 🌾 قسمت #نوزدهم: هم راز علی حسابی جا خورد و خنده اش کور شد ... زینب رو گذاشت
🌾 🌾قسمت مقابل من نشسته بود ... سه ماه قبل از تولد دو سالگی زینب ... دومین دخترمون👧 هم به دنیا اومد ... این بار هم علی نبود ... اما برعکس دفعه قبل... اصلا علی نیومد ... این بار هم گریه 😢می کردم ... اما نه به خاطر بچه ای که دختر بود ... به خاطر علی که هیچ کسی از سرنوشت خبری نداشت ... تا یه ماهگی هیچ اسمی روش نگذاشتم ... کارم اشک بود و اشک ... مادر علی ازمون مراقبت می کرد ... من می زدم زیر گریه، اونم پا به پای من گریه می کرد ... زینب بابا هم با دلتنگی ها و بهانه گیری های کودکانه اش روی زخم دلم نمک می پاشید ... از طرفی، پدرم هیچ سراغی از ما نمی گرفت ... زبانی هم گفته بود از ارث محرومم کرده😒 ... توی اون شرایط، جواب کنکور هم اومد ... تهران، پرستاری💉 قبول شده بودم ... یه سال تمام از علی هیچ خبری نبود ... هر چند وقت یه بار، ساواکی ها مثل وحشی ها و قوم مغول، می ریختن توی خونه ... همه چیز رو بهم می ریختن ... خیلی از وسایل مون توی اون مدت شکست ... زینب با وحشت به من می چسبید و گریه می کرد ... چند بار، من رو هم با خودشون بردن ولی بعد از یکی دو روز، کتک خورده ولم می کردن ... روزهای سیاه و سخت ما می گذشت ... پدر علی سعی می کرد کمک خرج مون باشه ولی دست اونها هم تنگ بود ... درس می خوندم و خیاطی💈 می کردم تا خرج زندگی رو در بیارم ... اما روزهای سخت تری انتظار ما رو می کشید ...  ترم سوم دانشگاه ... سر کلاس نشسته بودم که یهو ساواکی ها ریختن تو ... دست ها و چشم هام رو بستن و من رو بردن ... اول فکر می کردم مثل دفعات قبله اما این بار فرق داشت ... چطور و از کجا؟ ... اما من هم لو رفته بودم ... چشم باز کردم دیدم توی اتاق بازجویی ساواکم ... روزگارم با طعم شکنجه شروع شد ... کتک خوردن با کابل، ساده ترین بلایی بود که سرم می اومد ...  چند ماه که گذشت تازه فهمیدم اونها هیچ مدرکی علیه من ندارن ... به خاطر یه شک ساده، کارم به اتاق شکنجه ساواک کشیده بود ...  اما حقیقت این بود ... همیشه می تونه بدتری هم وجود داشته باشه ... و بدترین قسمت زندگی من تا اون لحظه ... توی اون روز شوم شکل گرفت ... دوباره من رو کشون کشون به اتاق بازجویی بردن ... چشم که باز کردم ... علی جلوی من بود ... بعد از دو سال ... که نمی دونستم زنده است یا اونو کشتن ... زخمی و داغون ... جلوی من نشسته بود ... 📚ادامه دارد.... ✍نویسنده: @shohadaye_gomnam313
. پرواز کردن سخت نیست... عاشق که باشی بالت می‌دهند؛ و یادت می‌دهند تا کنی... آن هم عاشقانه... 🕊شهید مدافع حرم 💐شادی روح پرفتوح شهید🌷صلوات. @shohadaye_gomnam313
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا