🌹🌹🌹🌹
عملیات کربلای 4 بود. به علت کمبود جا، 20 نفر از نیرو ها را به زور در یک سنگر 5 نفره جا داده بودیم. در این بین دیدم عبدالرضا خودش را گوشه ای جمع کرده و با چراغ قوه کوچکش در این محل کوچک زیارت عاشورا و دعای توسل می خواند. گفتم: «آقا رضا، در این جای تنگ و تاریک چه اجباری است خواندن زیارت عاشورا!»
خندید و گفت: «سال های سال است که زیارت عاشورای من ترک نشده، حتی زمان هایی که در سینما بودم زیارت عاشورا را می خواندم!»
#شهید_عبدالرضا_مصلی_نژاد
#شهدای_فارس
🌹🌹🌹🌹🌹
#ڪانـال_ﺷﻬـــﺪاے_غریــب_ﺷﻴــﺮاز
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
ﺑﺎﻧﺸﺮﻣﻂﺎﻟﺐ ﺷﻬﺪاﻱ اﺳﺘﺎﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻧﻤﺎﻳﻴﻢ
💕مےگفت:
...آنان در غربت جنگیدند
و با مظلومیت به #شهادت رسیدند و پیکرهاشان زیر شنی تانک های شیطان
تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست
اما
راز خون آشکار شد
راز خون را جز #شهدا در نمیابند
گردش خون در رگ های زندگی شیرین است
اما ریختن آن در پای #محبوب شیرین تر...
و نگو شیرین تر
بگو بسیار بسیــــــــار شیرین تر است...
#آسید_مرتضے_آوینے
#ﺷﺒﺘﺎﻥ ﺁﺭاﻡ ﺑﺎ ﻳﺎﺩ ﺷﻬﺪا ☘☘☘
🕊🕊🕊🕊
..,...........
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#زندگینامه_شهید_عبدالله_اسکندری
#نویسنده_نجمه_طرماح
#قسمت_بیست_و_دوم
#منبع_کتاب_سرّسر
آقا عبدالله که بی تابی من و زهرا را دیده بود همان شب گفت :"بهتره شما هم برید شیراز،. این دختر بیشتر از هرکسی به مادر احتیاج داره. اون ها هرچقدر هم محبت کنند کافی نیست. این طفل معصوم الان سه ماهه از ما دوره و خوب طاقت آورده. شما هم برید با این وضع اتفاقا کنار خانواده بودن به نفع تو هست. من هم قول میدم اگرچه برای اون دوتا نبودم اما برای این یکی خودم و برسونم. می خوام جبران کنم. آن شالله اگه زنده باشم ، میام و قبل و بعد از به دنیا آمدنش کنارتم"
" شما اینجا تنهایی، کی برات غذا درست کنه؟ لباساتو بشوره!"
" غذا که ستاد هست. لباسارو هم خودم می شورم. هر تعطیلی که به پستم بخوره، بی معطلی میام شیراز"
" پس بزار تا آخر هفته بمونم خونه رو تروتمیز کنم و برم"
" من که راضی به زحمتت نیستم. تا پس فردا بمونید، جمعه عصر براتون بلیط میگیرم "
زمستان و بهار آن سال را بدون عبدالله گذراندم. مثل بارداری های قبل نبود که ویارم را ببیند و یا کسالت ها و بی حوصلگی هایم را کنارش باشم و انرژی بگیرم.اما تماس های هرروزه اش عاشقم کرده بود. انگار این دوری روزهای شیرین تازه عروس و دامادی را به خاطرم می آورد و هشت سال پیش برایم مثل دیروز زنده شد.
با شروع دردهای زایمانم، آقا عبدالله مرخصی گرفت و خودش را رساند. لحظه به لحظه اتفاقات سختی که برای به دنیا آمدن دخترها تجربه کردم برایم زنده شده بود و نمی توانستم باور کنم که همیشه یک اتفاق تلخ تکرار شدنی نیست. بعد از غروب با هم رفتیم بیمارستان و تا وقتی وارد سالن زنان و زایمان شدم، آقا عبدالله شاد و پر انرژی روبرویم ایستاده بود و نگاه کردن به صورتش اضطراب درونم را کم کرد.
قبل از اذان صبح پسرم به دنیا آمد. ناتوانی از کم کاری پرستارها و بی توجهی شان به ضعف و ناتوانی ما خسته ترم کرده بود، بی آنکه کسی برای عوض کردن لباسهایم کمکی بکند، لباس صورتی بخش را پوشیدم و روی ویلچر نشستم. و خدمه مرا به اتاق مادران برد.
تا آمدن عبدالله و مادر و نوزادم به خواب عمیقی رفتم. چشم که باز کردم، ساعت هشت صبح بود. همین که پرستار با تخت نوزاد کنارم ایستاد حضورشان را حس کردم و چشم باز کردم. از قنداقی که ماهرانه دورش پیچیده شده بود معلوم بود خاله جانم و مادر هم اینجا هستند. پرستار پسرم را توی آغوشم گذاشت.
:"تا خانواده ات نیومدن شیرش بده و بزارش توی تخت"
"به شوهرت که زنگ زدم که بیاد بیمارستان. می پرسه بچه چیه؟ می گم پسر. بهم میگه بارک الله."
به زور نیشخندی زدم و گفتم:"به شما؟"
"من هم همین رو گفتم، پرسیدم با منید؟! گفت نه با خانومم بودم. گفتم پس بیایید خودتون بهش بگید"
پشت سرش حاج عبدالله و مادرم و خاله جان آمدند توی اتاق. زهرا هم آمده بود.آقا عبدالله بغلش کرد و چانه اش را بوسید و از زهرا پرسید :"داداشت خوشکله؟"
زهرا سر کج کرد و خیره به داداش کوچولوی گفت :" نه زشته، خیلی ریزه است"
حق داشت ذوق زده باشد. برای دخترها که نبود. اولین ساعات تولد بچه ها حس عجیب پدر یا مادر شدن را بیشتر از روزهای بعد می شد درک کرد.
اسمش را علیرضا گذاشتیم. همان موقع قبل از خواندن اذان و اقامه در گوش هایش، آقا عبدالله علیرضا صدایش کرد. به خودش چسباند. علیرضا در بغل پدرش اندازه یک نصفه نان بربری بود به ظهر نکشیده مرخص شدم و برگشتم خانه. حسابی شرمنده ام کرده بود. یک گوسفند جلوی پایم سر برید و با سلام و صلوات و اسپند و قرآن به خانه آوردم. زهرا و فاطمه بالا و پایین می پریدند و دور من و علیرضا می چرخیدند. پدرشان سرشان را گرم می کرد.
ادامه دارد..
در ایتا 👇 🌷 🌷 🌷 🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌷 🌷 🌷 🌷🌷در واتس آپ👇
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
*لطفا با لینک کانال برای دیگران ارسال کنید و رونق بخش کانال شهدا باشید* 🌹
#زندگینامه_شهید_عبدالله_اسکندری
#نویسنده_نجمه_طرماح
#قسمت_بیست_و_سوم
#منبع_کتاب_سرّسر
دومین سال تحصیلی زهرا هم در شیراز گذشت. از چند ماه قبل منتظر بودیم تا جانشینی برای آقا عبدالله در ستاد تیپ معین شود و برای دوره دافوس به تهران رفتیم. شهر پویا و زنده تهران، شباهتی به شهرهای کوچکی که تا به حال در آن ها زندگی می کردم نداشت و البته بیشتر از آن ها شیراز را به یادم می آورد. حداقل این بود که عصرهای پنجشنبه و جمعه، شهر مثل دنیای ارواح خالی از سکنه و سوت و کور نمی شد. آقا عبدالله خیابان ها را رد مکرد و جاهایی را که می شناخت به ماهم می شناساند. نزدیک تهران پارس بودیم. می گفت:"این جا به دانشگاهمان هم نزدیک است. خانه ای که اجاره ام الحمدلله همسایه های خوبی دارد. می توانی در نبود من با آن ها معاشرت کنی"
قبلا برای اجاره خانه آمده بود محله را کاملا یاد گرفته بود و بی پرس و جو جلوی در منزل ترمز کرد. خانه سه طبقه قدیمی سازی بود که طبقه پایین و حیاطش دست ما بود. وسایل را با کمک هم آوردیم. علیرضا تازه راه افتاده بود و چند قدم می رفت و به زمین می خورد. او را دست دخترها سپردم و روفت و روب خانه را شروع کردم. همسایه طبقه دوم که صاحب خانه مان هم بود با یک سینی شربت آبلیمو آمد و سلام و احوالپرسی گرمی کرد و خوش آمد گفت. خیلی اصرار داشت که اگر کمکی از دستش بر می آید برایمان بکند، اما وسیله ها زیاد نبودند و چیدنشان کاری نداشت.
استقبال گرم صاحب خانه، غربت روز اول را کمتر کرد و باب یک دوستی صمیمانه را گشود. چند روز اول را سرگرم تر و تمیز کردن خانه و شستن حیاط و تمیز کردن در و پنجره ها بودم. آقا عبدالله هم صبح می رفت و شب بر می گشت. به رسم احترام همان روزهای اول سری به خانه صاحبخانه مان زدم و احوالی از ایشان پرسیدم. همسرش شهید شده بود و با همسر دوم و بچه هایی که از شهید داشت، زندگی می کرد. می گفت طبقه بالایی ها هم مستاجرندو این طرف کم و بیش همسایه ها پاسدارند و بعضی ها هم مثل همسر شما دانشجوی دانشگاه امام حسین.
قبل از اینکه شیطنت های علیرضا عاصی اش کند بلند شدم و خداحافظی کردم و گفتم که از روزهای بعد من منتظر شما هستم. این طور که بیایم و بچه ها پا به پای هم آتش بسوزانند انصاف نیست. به نظرم همسن و سال می آمدیم و حرف یکدیگر را خوب می فهمیدیم. همین که اسم کوچکم را از روز اول پرسید و با اسم صدایم می کرد، یک رنگی و سادگی بینمان بیشتر از دیگران شده بود.
.
ادامه دارد..
در ایتا 👇 🌷 🌷 🌷 🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌷 🌷 🌷 🌷🌷در واتس آپ👇
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
*لطفا با لینک کانال برای دیگران ارسال کنید و رونق بخش کانال شهدا باشید* 🌹
براي توجيه منطقه عملياتي کربلاي چهار، بايد با فرمانده گردان، محمد اسلامي نسب و فرماندهان گروهانهایش را روي يک دكل سي متري که بر فراز منطقه ديد داشت مي بردیم. عيبش اين بود که آن دکل لو رفته بود و در ديدرس کامل دشمن قرار داشت. چند تانك عراقي هم روي دكل، حساس شده و مرتب اطراف آن را هدف قرار ميدادند. به جز چهری نوراني محمد، رنگ ترس در چهره همه پاشيده شده بود. به هر طریق بود رفتیم بالای دکل. كار توجيه كه تمام شد همه را پايين فرستاد. آتش دشمن روي دكل، چند برابر شده بود. تركشهاي آواره به پايههاي دكل ميخوردند و صدايي ناقوسوار ايجاد ميكردند. محمد نگاهي به ساعتش انداخت، وقت نماز ظهر بود. مُهرش را از جيب بیرون آورد و رو به قبله نشست. با اشاره ی سر، من را هم پايين فرستاد. چه لذتي داشت نماز اول وقت، در آن ارتفاع، زير سيل ترکشها!
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
#شهید_محمد_اسلامی نسب
#شهدای_فارس
#اﻳﺎﻡ ﺷﻬﺎﺩﺕ
🌺🌹🌺🌹
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
..,...........
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#ڪلیپ 📹
بستگی داره قشنگے های دنیا رو چی بدونی..!👌
#شهیدمحمدهادیذوالفقاری
#یادش_باصلوات
🍃🌸🍃
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ما برای رفتن شما گریستیم
و شما خندهکنان پرگشودید
اشک ما بر خاک چکید و
لبخند شما به افلاک رسید ...
🌷🌹🌷🌹
#ﺻﺒﺤﺘﺎﻥ ﺷﻬﺪاﻳﻲ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
✍ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ خونواده ﺷﻬﯿﺪی ﺧﺒﺮ ﺑﺪﯾﻢ...
ﮐﻪ ﺑﯿﺎیید ﺍﺳﺘﺨﻮﻧـﺎﯼ ﺷﻬﯿﺪﺗﻮنو ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ…
ﺩﺭ ﺯﺩﯾﻢ
ﺩﺧﺘﺮ خانومی ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭﻭ واﮐﺮﺩ...
ﮔﻔﺘﻢ:
ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ شهید بزرگوار نسبتی دارید؟
چطور مگه...؟!
ﺑﺎﺑﺎﻣﻪ...💔
ﮔﻔﺘﻢ: پیکرﺷﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ،
میخوان ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻇﻬﺮ ﺑﯿﺎﺭنش...
😭زد زیر گریه و گفت:
یه ﺧﻮاهشی ﺩﺍﺭﻡ...
ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍین ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﻩ...
میشه به جای ظهر پنجشنبه،
شب جمعه بیاﺭﯾﺪﺵ...؟!
شب جمعه...💔
ﺗﺎﺑﻮتو ﺑﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮنا،
بردﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺁﺩﺭﺱ...
ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ...
ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﺭﻭ ﭼﺮﺍغونی کردن...
ﺭﯾﺴﻪ ﮐﺸﯿﺪن...
کوچه ﺷﻠﻮغه و مردم ﻣﯿﺎﻥ و میرﻥ
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺟﻠﻮ و پرسیدیم
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼہ ﺧﺒرررﻩ…؟!
💞ﻋﺮﻭسی ﺩﺧﺘﺮ ﺍﯾـﻦ ﺧﻮﻧہ ست…!
ﺗﺎ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ
ﺩﯾﺪﯾﻢ...
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺩﻭﯾﺪ ﺗـﻮ ﮐﻮﭼﻪ و داد میزد:
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ کجا میبرید...؟
ﻧﺒﺮﯾـﺪش...😭
یه عمر ﺁﺭﺯﻭم بود که ﺑﺎﺑﺎﻡ...
ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ی ﻋﻘﺪم باشه...
ﻣﻦ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ...
ﺑﺎﺑﺎﻡُ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ...
ﺑﺎﺑﺎﺷﻮ ﺑﺮﺩﯾﻢ، ﭼﻬﺎﺭ تا تیکه اﺳﺘﺨﻮوﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﮐﻨﺎﺭﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﻋﻘﺪ...
استخوون دست باباشو برداشت…
کشید رو سرش و گفت:
"بابا جون…
ببین دخترت عروس شده…
برای بار سوم میپرسم:
عروس خانوم وکیلم...؟
با اجازه پدرم...بله...😭
•┈┈••✾❀🌷❀✾••┈┈•
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
*ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ ﻫﻴﻴﺖ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ*
•┈┈••✾❀🌷❀✾••┈┈•
#زندگینامه_شهید_عبدالله_اسکندری
#نویسنده_نجمه_طرماح
#قسمت_بیست_و_چهارم
#منبع_کتاب_سرّسر
با بازشدن مدارس، دانشگاه امام حسین هم ترم جدیدش را آغاز کرد. زهرا کلاس سوم می رفت و امسال خودش را برای جشن تکلیف آماده می کرد. فاطمه را برای کلاس اول بدرقه کردم و با علیرضا تا لحظه ورودش به کلاس در حیاط مدرسه کنارشان بودیم. آقا عبدالله دوره سخت دافوس را آغاز کرده بود. حالا علیرضا مونس روزهای تنهایی ام شده بود و جای خالی دخترها را برایم پر می کرد و ظهر که هردو برمی گشتند، بدو بدو خودش را به پشت در می رساند و صدایشان می کرد. شب هم دخترها خسته درس و مشق به هگخواب می رفتند و او از سر و کول پدرش بالا می رفت و خستگی توی کارش نبود.
چای آورده و کنار آقا عبدالله نشستم و از محبت های خانم همسایه می گفتم. حرف هایم که تمام شد، آقا عبدالله گفت:"یادم باشه، همسرش رو که دیدم ازشون تشکر کنم. یه پیشنهادی هم برای شما دارم. شما همین که شرایط سخت زندگی با من را تحمل میکنی، داری جهاد می کنی. اگر مایلی یک کار جهادی دیگه هم بکن"
"من کنارت سختی نمی بینم. دارم عشق میکنم. ولی کار جهادیتون چیه؟ باید چی کار کنم؟ "
" یه دوستی دارم، بنده خدا شیمیایی، دکتر گفته حتی یک سر سوزن نمک برات سمه، غذاهای دانشگاه هم که نمک و روغنش همین جوری دیمی هست. از وقتی اومده اینجا حالش بد شده. یه زحمتی میتونی بکشی؟ از همون غذایی که هرروز برای خودت و بچه ها درست می کنی، قبل از اینکه نمک بهش اضافه کنی، یه کم برای اون برداری، می گم ظهر بیاد دم در ازت بگیره"
" این که زحمتی نیست. غذای خودمونه. حالا یه نفر بیشتر. اصلا میخوای جدا براش غذا درست کنم"
" شما بچه داری، توقعی ازت نیست. "
" برای من کاری نداره. خوشحال میشم اگه واقعا مفید باشم. "
خیره شد به صورتم و با حیای همیشگی اش گفت :" شما تاج سری خانوم. زندگی من و با سه تا بچه توی غربت مدیریت می کنی، مفیدتر از این؟! "
" تا وقتی جنگ بود شما خدمت کردید،حالا بزارید ما خدمت کنیم چیزی آزمون کم نمیشه"
" شما هم مجاهدی. دست کمی از رزمنده ها نداری. بیا این بچه رو بگیر خوابش برد"
دستم را زیر کمر عبدالله گرفتم که آقا عبدالله از جایش بلند شد:
" نه، نه! خودم می برمش، جاشو بنداز. خودم می برمش توی رختخوابش. "
دهان کوچکش باز بود و چشم های قشنگش بسته. حالا با روزهای اول تولدش که زهرا می گفت زشته خیلی فرق داشت. آرام او را سرجایش خواباند و رویش را با پتو پوشاند.
ادامه دارد..
در ایتا 👇 🌷 🌷 🌷 🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌷 🌷 🌷 🌷🌷در واتس آپ👇
https://chat.whatsapp.com/LRssfqn30WvDyoDwDQM2zQ
*لطفا با لینک کانال برای دیگران ارسال کنید و رونق بخش کانال شهدا باشید* 🌹
#زندگینامه_شهید_عبدالله_اسکندری
#نویسنده_نجمه_طرماح
#قسمت_بیست_و_پنجم
#منبع_کتاب_سرّسر
از صبح روز بعد کنار غذای خودمان، توی قابلمه کوچکی برای دوست آقا عبدالله گوشت بار گذاشتم، بدون نمک و ادویه. برنجش را هم یک پیمانه جداگانه پختم. از اینکه بجز بچه داری، کار دیگری هم از دستم بر می آمد احساس رضایت می کردم. بعد از نماز ظهر قابلمه ها را روی هم گذاشتم و لای چفیه ای که ترو تمیز داخل کشوی آشپزخانه گذاشته بودم، پیچیدم و منتظر ماندم. ساعت یک بعداز ظهر، زنگ خانه را زدند. درراباز کردم. هیچ کس جلوی در نبود اما صدای مردانه ای از سه تا خانه آنطرف تر آمد:"سلام حاج خانم. شیرافکن هستم. حاج آقا گفتن بیام غذا رو ببرم."
قابلمه ها را روی پله کوچکی جلوی در گذاشتم و سلام علیک کردم. بنده خدا چقدر عذرخواهی کرد:"من رو شرمنده خودتون کردین. به آقای اسکندری گفتم که مهم نیست هرطور هست با همین وضع سر کنم. ولی ایشون قبول نکردن. "
" خواهش می کنم. برای ما زحمتی نداره"
خداحافظی کرد و رفت.
چند روز بعد، که برای گرفتن غذا آمده بود، کدو بادمجان و هویج و گوشت و مرغ و پیاز و گوجه و از هرچیزی که فکرش را می کردم و نمی کردم چند کیلویی آورد و به من سپرد. گفتم مگر یک نفر آدم چقدر غذا می خورد که شما این کار را کردید. ولی می گفت اینطوری دل خودش هم راضی تر است وگرنه از فردا غذاها را قبول نمی کند. آقا مسلم قول داد این دفعه که برای تعطیلات به خانه شان برگشت، برنج هم از کازرون بیاورد. واگذار کردم به آقا عبدالله تا حسابی توجیهش کند که نیاز به این ریخت و پاش ها نیست.
ولی آقا عبدالله هم از پسش برنیامده بود. می گفت این طوری راحت تر است، ما بگذاریم هرجور دوست دارد عمل کند.
ادامه دارد..
در ایتا 👇 🌷 🌷 🌷 🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌷 🌷 🌷 🌷🌷در واتس آپ👇
https://chat.whatsapp.com/LRssfqn30WvDyoDwDQM2zQ
*لطفا با لینک کانال برای دیگران ارسال کنید و رونق بخش کانال شهدا باشید* 🌹
🌹 #مردانﺁﺳﻤﺎﻧﻲ....
🔹 سالگرد ﺁﻏﺎﺯ #عملیات_کربلای_چهار؛ روزی که رزمندگان و غواصان، دل به دریا زدند تا کشور بماند و سالها بعد، از آنها پیکری مطهر با دستانی بسته به یادگار برگشت.
🌺🌷🌺🌹
یاد 573 ﺷﻬﻴﺪ #اﺳﺘﺎﻥﻓﺎﺭﺳﻲ اﻳﻦ ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ گرامی باد....🌹
🌷☘🌷☘.
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75