eitaa logo
شهدای غریب شیراز
3.4هزار دنبال‌کننده
11.2هزار عکس
3.1هزار ویدیو
43 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ انتشارمطالب جهت ترویج فرهنگ شهدا #بلامانع است.... به احترام اعضا،تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩🎥مداحي جديد محمدحسين پويانفر به مناسبت شب جمعه اول ماه رجـب 🌷🌷 ﻫﻤﻪ ﺁﺭﺯﻭﻣﻪ ﺣﺮﻡ ﺁﻗﺎ ﺭﻭﺑﺮﻭﻣﻪ 🌺🌷🌷🌺 https://chat.whatsapp.com/BWYt9AXokIyI7n5VyrsVDG
لبخندِ تـو ؛ کم از خورشید نیست بعد از طلوعِ خنده ی تـو صبح می‌شود . . . 🌹 ﺷﻬﺪا ﻫﻤﺮاﻩ ﻣﻠﺖ اﻳﺮاﻥ ﺑﺎﺩ ❀🌷❀🌷 https://chat.whatsapp.com/BwMzXYHqYVrEhEZrFmI872
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﺩﺧﺘﺭاﻥ ﺷﻬﺪا 🌹 یادی کنیم از دختران و پسران شهدای مدافع حرم میگوید آرزوی خيلی بزرگی ندارم... 🌷 ... 🌺🌹🌹 ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺷﻬﺪا : https://chat.whatsapp.com/BwMzXYHqYVrEhEZrFmI872
توی چند ثانیه همه پایین پریدند از دو طرف هواپیما هیچکس زمین نخورد. تا بچه ها روی باند جمع شدند که کنار هم دوره فرهاد هواپیما اوج گرفت و دور شد. جلوی فرودگاه اتوبوس آمده بود دنبالشان. بمباران که تمام شد و جنگنده‌های عراقی رفتند سوارشان کرد و راه افتادند. اهواز  نیمه خالی و متروکه به نظر می‌رسید .تا جاده چوئبده رساندشان و از آنجا پیاده حرکت کردند اول منظم و چند ساعتی که گذشت پراکنده و پراکنده تر تا ایستگاه هفت آبادان. جنگ پیچیده وسط این شرجی برای فرهاد غریبه نبود .نیروها خیلی بیشتر از قبل بودند همه یک جورهایی می‌دانستند خبری است و همه یک جورهایی درست نمی دانستند چه خبر است .گردان فرهاد اسم شهید باهنر بود ولی هنوز خیلی ها می گفتند گردان مستقل بچه های شیراز به همراه گردان رزمی بچه های فارس سوی منطقه فیاضی مستقر شدند به جاهای دیگر هم سر زد آبادان تا حدودی آرام بود. صدای خمپاره‌های هر روز دیگر به حساب نمی‌آمد .چند تیپ از مشهد بودند یک لشکر زرهی فارس. خوردن های سپاه بچه های اصفهان و قم و تهران و چندین گردان نیرو های بسیجی و همان یک گردان نیروهای ژاندارمری که قبلا هم دیده بود همه پخش شده و بعضی ها هم ماشین های زرهی و تانک و نفربرهای ارتش هم زیاد شده بودند که بر می‌گشتند به گردان باهنر فهمیدن برای عملیات نامعلوم پیش رو برای اولین بار دستور داده‌اند سپاه و ارتش و بسیج ادغام شوند. نبی رودکی توی سنگر فرماندهی گردان داشت فرمانده گردان ارتشی که قرار بود با این گردان ادغام شود را به فرهاد معرفی می‌کرد و توضیح می داد که یکی در میان فرمانده گردان های جدید را از ارتش و سپاه انتخاب کرده‌اند هر گردان ۱۸۰ نفر می شد. وقتی که گفت در این گردان آقای شاهچراغی فرمانده اند و شما معاونین ایشان چهره افسر ارتش ای توی هم رفت.نذر چهل ساله می‌رسید فرهاد سرش را خم کرده بود و دست به سینه فقط گوش می‌داد زیر چشمی دلخوری افسر ارتش ای را که دید نگاهی به رودکی انداخت.رودکی توی گلدان موقع تشکیلش مدت کوتاهی معاون فرهاد بود و الان فرمانده محور شده بود که این گردان و چند گردان دیگر زیر نظرش بودند.رودکی هم توی چشم فرهاد نگاهی کرد و گفت :«به هر حال دستوری نه الان توی موقعیتی نیستیم که به این چیزها فکر کنیم» فرهاد دستی روی شانه افسر ارتشی زد و گفت :«برادر اینا همش فرمالیته هست وقت عملیات هممون به اندازه خادمیم. خادم انقلاب» چیزی نگفت و پشت سر رودکی از سنگر بیرون رفت فرهاد نگاهی به باغی بچه های توی سنگر انداخت و به یک ایشان گفت :«کاکو ناصر تو هم دیگه معاون دوم گردانی صبح منطقه منو تحویل میگیریم» زود نیروها سازماندهی شدن و آمارگیری.حجم افسر ارتش ایستاده بود و داشت و بد می گردد بیسیم نفر ارتشی و پاسدار و بسیجی هم دورش جمع شده بودند تا از بسیجی های کم سن و سال می شده بودند به علامت ها و نشانه های رنگی و براق روی سینه و بازو های لباس افسر که داشت با هیجان تعریف می‌کرد. «من یک ماه تمام عمان توی صحرا جنگیدم». 🌷 🌷 🌷 🌷 در واتس آپ 👇 https://chat.whatsapp.com/F4LSvAcL2g99PP58OICsAO در ایتا 👇 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌷اوج عملیات بدر بود. حسن با توپ ۱۰۶ رسید. جایگاهش را نشان دادم. تانکهای دشمن نزدیک و نزدیکتر می شدند. حسن سریع توپ را مسلح کرد و اولین تانک را زد. تا اخرین گلوله را با موفقیت شلیک کرد. بعد توپ را عقب فرستاد و ارپی جی به دست گرفت و دوید سمت تانک ها... وقتی دوباره حسن را دیدم, گلوله های دشمن شکمش را شکافته بود. او را به بچه ها سپردم تا با سایر مجروحین به کنار اسکله ببرند. حسن هم همراه با سایر مجروحین سوار قایق شده بود, اما ظاهرا هواپیمای دشمن, قایق را روی اب می زند... 🌷🌷🌹🌷🌷 (حسن عراقی) ↘️ شهادت:۱۳۶۳/۱۲/۲۵-شرق دجله, عملیات بدر جانشین ادوات تیپ احمدبن موسی(ع) 🌷🌷🌷 ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ *** : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🔻 ؛ 🔅 سخت است کوله بار سفر بسته باشی بلیط قطار یا اتوبوس رزرو کرده باشی لحظات را یکی پس از دیگری بشماری به پاهایت وعده آغوش خاک و رمل دهی عصری به یک باره پیام لغو سفر را ببینی این خبر را چگونه باور کند بیچاره دلی که آن را ماه ها آرام میکنی به وعده وصالی.....😞 اما نه! در این راه نوری هست و در دل امیدی.... مارا راهی کنید با یک نگاهی 📸 عکس: فکه، اسفند 97 .... 🌷🌹🌷 ➕ به ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺷﻬﺪاﻱ ﺷﻴﺮاﺯ ﻭاﺭﺩ ﺷﻮﻳﺪ👇 🆔 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌷دنبال عباس بودم. شهید هاشم اعتمادی گفت اشپزخانه است. رفتم, دیدم همه ظرف های کثیف پادگان را گذاشتن جلویش, در حال شستن است! گفتم مهندس این چه کاریه! گفت:اخرش منو جهنمی می کنی,خوب بیکاریم ظرف می شوریم! رییس محیط زیست و منابع طبیعی فارس بود, به عنوان بسیجی امده بود جبهه. بعدم رفته بود اشپرخانه مقر, گفته بود منو فرستادن اینجا ظرف بشورم! 🌷 🍀🍀🌺🌺🍀🍀 ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ *** : ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🔰امام خامنه ای: یکی از ابزارهای توسل و تقرب به پروردگار ،توجه به است. 🌺🌹🌺🌹 ﻳﻪ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﻲ : 📎 ﺷﺎﻳﺪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ ﻛﻮﺭﻧﺎ اﻧﭽﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻏﻔﻠﺖ اﺳﺖ ﺗﻮﺳﻞ ﺑﻪ ﺫاﺕ ﺧﺪاﻭﻧﺪ ﻣﺘﻌﺎﻝ و ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﻋﺎﻟﻢ اﺳﺖ 🌷 ﻫﻢ و ﻏﻢ اﺯ ﺑﻼﺩ ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﺷﻮﺩ ... 🔺▫️🔺▫️🔺 ว໐iภ ↬ http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
من گرفتار و تـو در بند رضای دگران .. من ز درد تو هلاک و تـــو دوای دگران ... 🌷 📎سلام ، شهـدایـی🌺 ว໐iภ ↬ http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
   سالروز  شدن  است که با عکسش بیش از خودش آشناییـــــم ! 🌹   چه آرام خوابیده ای جانا... 🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴 از امینی سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او... 🍃بعد از مدت‌ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می‌دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده‌ام و آن در این جمله خلاصه می‌شود: ! عاشقم کن 🌷 🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
پیک رسید و گفت عملیات یک ساعت افتاده عقب. بعضی محورها هنوز مستقر نشده‌اند .نیروهاشون دیر رسیدن. به گوش باشید تا دستور برسد .فرهاد رفت تا تاخیر را به فرمانده گروهان ها خبر دهد .ساعت ۱۲ شده بود و داشت برمیگشت پیش بیسیم‌چی، از دور صدای گلوله و هیاهو حمله و نور آتش و منوربلند شد.دوید  پای بیسیم _« آقا چی شده ؟سر و صدای چیه ؟» _«هیچ حرکتی نکنید فقط به گوش باشید» یکی از محورها انگار عملیات شروع شده بود .ولی چهار محور دیگر خبری نبود. صداهای مهیب شلیک و انفجار بلند بود.مقر فرماندهی عملیات هم درست نمی دانستند چه باید بکنند. انگار یکی از پیک ها نتوانسته بود خودش را برساند یکی از گردانها حمله کرده بود. نمی شد عملیات را زودتر شروع کرد. تمام برنامه‌ریزی‌ها به هم ریخت .باید تا آماده شدن تمام محورها صبر می کردند. ساعت یک شد. رمز «نصر من الله و فتح قریب» از بی‌سیم گفته شد .ناصر گروهان اول را حرکت داده بود .توی تاریکی و بی‌صدا به طرف خاکریزهای عراقی. جلوی گروه ،تخریبچی ارتشی و تخریبچی پاسدار و پشت سرشان بقیه. ناصر هر چه این طرف و آن طرف را دید زد معاون گردان را پیدا نمی‌کند.با بی‌سیم خبر می‌دهد فرمانده سریع خودش را به خاک می رساند. _آقای شاهچراغی کو معاون گردان؟ _چیزی نیست آقا ناصر خودت برو جلو کار را هدایت کن. _آخه باید اونم باشه _مجروح شده بردنش عقب. _هنوز که درگیری شروع نشده. توی همین لحظه عبدالرضا سجادیان مسئول تبلیغات محور که از دور داشت می دوید به این سمت رسید و ذوق‌زده پرید وسط حرف شان و گفت: _«منم میام ؛منم با شما میام» فرهاد شروع کرد به حرف زدن با او تو چرا اصلا اینجا هستی؟ تو باید به کار خودت برسی. ناصر هم بلاتکلیفی ایستاده بود. تمام گروهان ناصر به آن طرف خاکریز رفته بودند. فرصت زیادی نبود .سجادیان همینطور خودش را بالا می‌پراند و زمین می زد و اصرار می‌کرد و ول کن هم نبود. فرهاد باید سریع برمی‌گشت پای بیسیم ناصر گفت بابا بیا اینو وردار ببر دیوونم کردی دیگه وقت نداریم. _آقا فرهاد ایشون نیروی تدارکاتیه _فقط سریع برین گروهان بین دو ردیف خاکریز ایرانی و عراقی بود.دشت صاف و یکدستی که قبلاً زمین کشاورزی بود. نیروها از توی شیار های کوچک آبیاری زمینی که شخم زده شده بود حرکت کردند.شیار اول را که رد کردند آتش توپخانه خودی شروع شد. صدای انفجار و الله اکبر و شلیک های پراکنده که از همه طرف بلند شد عراقی‌ها تازه فهمیدند که از این محور هم حمله شده. منور عراقی ها که هوا رفتند و زمین روشن شد ،تیراندازی ها شدیدتر شدن همین وقت بود که از پشت سر نیروها ناگهان شعله‌های آتش زبانه کشید و به شکل خطی پهن مستقیم از آتش پر دود تمام طول محور را پشت‌سر نیروها در بر گرفت و دود غلیظی به هوا بلند شد .بچه‌ها شوک زده شده بودند. شعله آتش فراگیر ناگهانی و انفجارها و صدای بی امان تیربار ها فضا را پر از وحشت و حال کرده بود. ناصر داد میزد:« ووی نسین..برین... برین» از چند روز قبل کانال کانالی در طول تمام محورها کنده بودند و قبل از عملیات تویش را نفت سیاه و روغن سوخته دل کرده بودند که بعد از شروع عملیات آتش بزنند تا دود غلیظی که به هوا می رود جلوی نورمنور ها را بگیرد و داشت می گرفت. اولین خاکریز عراقی که رسیدند تقریباً هیچ کس نبود همه فرار کرده بودند نیروها به دو پیش روی می کردند پشت اولین خاکریز ناصر و بیسیم‌چی و سجادیان کنار هم می‌دویدند که سجادیان افتاد روی زمین و بلند نشد وقتی ناصر بالای سرش رفت دید نقطه سرخی روی پیشانیش نشسته. امدادگر های گروهان را صدا زد تا ببرندش عقب «خال هندی روی پیشونیش گذاشتن .خدا رحمتش کنه، برسونینش عقب سریع برگردین» این اصطلاح باب بود .توی سنگر فرهاد حرارت و هیجان کمتر از بیرون نبود فرمانده گروهان ها یکی یکی گزارش می‌دادند و کسب تکلیف می کردند. یکی از گروه‌ها به میدان مین خورده بود. فرهاد پشت بی‌سیم فریاد می‌زد ،صدای پشت بی‌سیم هم فریاد می زد _« نمیشه رفت جلو چه کار کنیم؟ بمونیم همه را می‌زنند. تخریبچی بفرستید ما یکی بیشتر نداریم.» _حاجی از چی می ترسیم پاتونو بزنیم روش خودش خنثی میشه .تخریبچی کجا بود؟ _شوخی می کنین؟ _اگه شما نمیرین تا خودم میام؟ تاصر توی بی سیم می گوید:« پشت یک سری سنگر زمین‌گیر شده اند و جناح چپ شان هنوز نرسیده. اگر سنگرهای آن طرف را پاکسازی نکنند قیچی شان می کنند. بچه ها سنگر به سنگر جلو می‌روند بیشتر عراقی‌ها انگار هنوز گیج از خواب پریده اند. توی هر سنگر نارنجک پرتاب می‌شود . انفجار پشت انفجار تکه پاره‌های سربازان عراقی را پخش پخش می‌کند این طرف و آن طرف. از سوی سنگر هایی هم دسته دسته فریادزنان دست روی سر بیرون می آیند و امان می‌خواهند. 🌷 🌷 🌷 🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
قراعــت زیـارت عاشــورا* *بہ نیـت فرج و ظهــور امام زمـــان (عج)* به (عج) حضـرت نرجس خاتون (س)* 🔺🔺🔺🔺 *جهت رفع هم و غم و بیمـــارے از بلاد مسلمــین* 👇👇👇 *از ۵ رجب( ۱۰ اسفند ) تا نیمة شعبــان* *میلاد منجے عالم بشریت* 🌺🌷🌺🌷 *هر کس تمایل دارد در این چهله شرکت کند و مبلغ هم باشد* 🔺▫️🔺▫️ ﺩﺭ اﻳﺘﺎ : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz ﺩﺭ ﻭاﺗﺴﺎﭖ: https://chat.whatsapp.com/BwMzXYHqYVrEhEZrFmI872