«پایین چه طور بود؟»
«سخت بود،آقا. خیلی سخت بود.»
«تو چه کار می کردی؟»
«من منتظر بودم، آقا.»
«منتظر چی؟»
«منتظر کسی که میگفتند یک روز بهشت رو با خودش خواهد آورد. اون پایین همه مایوس شده بودند اما من منتظر بودم اون قدر انتظار کشیدم و نگاه کردم که چشم هام بیسو شد، اما
کسی نیومد ما داشتیم از فرط انتظار ذوب
می شدیم.»
«هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟»
«از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از اون بود که کسی بتوانه اون رو کنترل کنه. شاید کسی میتونست کلیات رو درست کنه، اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی اومد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود. هیچ کس نمی دونست چی باید بکنه. اونجا مثل جهنم غیر قابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمونیم و خوب باشیم»
«خوب؟»
«بله. تنها کاری که میتوانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب میشدند اون وقت کسی که همه انتظارش رو میکشیدن می اومد و جزییات رو هم اصلاح میکرد. جزییات به
شکل تاسف باری تباه شده بود. آدمها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجوداومده گریهم گرفته بود. اون پایین دلم را به هم میزد. من سعی کردم خوب باشم و همچنان منتظر بمونم. خوب بودن دشوار بود، اما به نظر میرسید که تنها راهنجاته.»
«ببریدش تو باغ»
📚 #یک_لحظه_کتاب
🖋 #عشق_روی_پیادهرو | #مصطفی_مستور
🎉 #نیمه_شعبان #میلاد_امام_زمان
«شٌــهرِۀ آفــٰاقْ»🌱
🌼@shohreafagh