وقتی یک نینی با ناراحتی میاد پیش آدم و میگه: (خاله چرا مورچهها نمیان پیشم من بوسشون کنم؟ میخوام باهاشون دوست بشم) واقعا چی باید گفت؟
(من همسنش بودم تکتک مورچه هارو با انگشت میکشتم و با هرکدوم میگفتم : ایییی، مورچه)
"به رختخواب رفتم و شروع کردم به کتاب خواندن، مثل همیشه از خواندنش لذت بردم و بعد همچون نوزادی به خواب رفتم. آیا دیوانگان کتاب میخوانند و از خواندن آن محفوظ میشوند؟ آیا یک دیوانه میتواند همچون نوزادی بخوابد؟ دیوانهها نمیخوابند. آنها رنج میکشند و افکارشان پریشان و درهم است. بله، همهچیز در سرشان آشفته است و درحال سقوط... مدام هوس نعره کشیدن دارند و خراشیدن خود به ناخن. دوست دارند چهار دستوپا به زمین بیفتند و آرام و کند بخزند و بخزند و بخرند و یکباره برخیزند و فریاد برآورند که 《های!》بعد هم یک دل سیر بخندند و دوباره بیفتند به نعره کشیدن. سرشان را بلند کنند و زوزه بکشند. طولانی و بیوقفه، طولانی و بیوقفه. بیوقفه و دلآزار. دلآزار. دلآزار.
اما من! اما من مانند نوزادی به خواب رفتم. آیا دیوانه اینطور عمیق و خوش میخوابد؟"
"به من خیانت شده است. افکار من با موذیگری و پستفطرتی به من خیانت کردهاند. قلعهی من حالا بدل به اسارتگاهم شدهاست. دشمنانم در همین قلعه بر سرم آوار شدهاند. کجاست راه نجات؟ دیوارهای قطور و نفوذ ناپذیریِ بیبدیلشان حالا بلای جان خودم شده است. فریاد هایم راهی به بیرون ندارند و اگر هم داشته باشند کیست که قدرتی برای نجات من داشته باشد؟ هیچکس. کسی قدرتمندتر از من نیست و کسی جز خودم دشمن من نیست."