شوهرم تازه خاک شده بود، هنوز سیاهی عزاش تنم بود که همه ریختن سرم
خواهرشوهرم با صدای بلند گفت: «آره! از روز اولم معلوم بود دنبال پو..ل بودی! هنوز خاک برادرم خشک نشده ..و
میخوای همهچی رو قورت بدی؟»
اشک توی چشمام جمع شد، داد زدم: «خفه شو! من همه چیزم و فدای بردیا کردم تا الان کجا بودی …»
نذاشت ادامه بدم، یکی دیگه ازشون پرید وسط و گذاشته بودنم کنار رینگ و مدام با حرفاشون لهم میکردند ...
«بـــســه!»
یهو صدای کوبندهای همه رو ساکت کرد:
برادرشوهرم بود…
آروم قدم برداشت سمت من. نگاهش پر از نفـ..ـرت بود، ولی پشت اون نگاه یه چیز دیگه هم میدرخشید… چیزی که خودم هم نفهمیدم ولی من و بشدت میترسوندم...
ایستاد جلوم، به همه چشم غره رفت، بعد با صدای خـــشن
رو به من گفت:
«مالِ برادرم بودی… از هم حالا مالِ منی!»
هیچ کس حق نداره از این لحظه به آنا چیزی بگه که ناراحتش کنه ....
یه لحظه همه ماتشون برد....
دستام از شدت عصبانیت میلرزید با نفــ...ـرت تو چشماش نگاه کردم و گفتم
" من مال تو نیستم " اول حرفت و مزه مزه کن بعد بگو ....
پوزخندی زد و آروم خودش نزدیکم کرد گفت: نزار اون چیزی که میدونم بگم خوب میدونی آدمای این خونه چه بلایی سرت میارند....
با گفتن این حرفش
قلبم داشت مثل دیوونهها میکوبید. اون لحظه حس کردم، زندگی پر درد من تازه داره شروع میشه…
کافیه عــضو کانالم بشی و این رمان هیجانی و بخونی 👇
🔥رمــان اســ....ــیرِ نفـ...ـرت 🔥
https://eitaa.com/novell_negar
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂
❣️صراح ؛ #قسمت_نوزدهم
۱۰
نگاهی به سردر ساختمان انداخت. از آخرین باری که به دفتر احسان آمده بود مدت زیادی میگذشت. در این مدت، برای سراغ گرفتن از او، یا تماس گرفته و یا جلوی خانهاش رفته بود. اسامی و عنوانهایی که کنار سردر نصب شده بودند را از نظر گذراند تا به اسم «احسان مهرجو» رسید. لبخند محوی زد و وارد ساختمان شد. چادرش را جمع کرد و از پلهها بالا رفت. درِ واحد، نیمهباز بود. آهسته در زد و وارد شد. دختر جوانی که پشت میز منشی نشسته بود را میشناخت. جلو رفت و کمصبر پرسید:«سلام! آقای مهرجو هستن؟»
دختر با شنیدن صدایش حیران سر بلند کرد و دستپاچه از جا بلند شد. سعی کرد لبخند بزند و خود را عادی جلوه دهد:«سلام خانم مهرجو! این طرفا؟»
نگاه حسنا همزمان که به سختی رو به او لبخند میزد، به کنج دیوار رسید. کنار گلدان بزرگ تزئینی، چمدانی آشنا به دیوار تکیه داده شده بود. حسنا پلک روی هم گذاشت و نگاهش را به منشی داد. لبخندش را به زور روی لب نگهداشته بود:«میتونم ببینمشون؟»
منشی با عجله و همان حالِ پریشان، تلفن را برداشت:«بـ..بله بله!…اجازه بدید هماهنگ کنم فقط…ببخشیدا!»
حسنا نفس تنگ شدهاش را آهسته بیرون فرستاد و دستی به مقنعهاش کشید:«نه خواهش میکنم.»
منشی گوشی را به گوش چسباند و چند لحظه بعد، محتاط لب زد:«خواهرتون تشریف آوردهن…..بـ..بله چشم..»
گوشی را آهسته پایین آورد و درمانده به حسنا نگاه کرد:«شـ..شرمنده!…میگن نمیتونن ببیننتون.»
الان اصلا وقت کوتاه آمدن نبود. حسنا نگاهی دلخور به درِ اتاق انداخت و با قدمهای بلند به طرفش رفت:«ببخشید!»
منشی با عجله دنبالش دوید:«خانم مهرجو!...حسنا خانم!»
در که باز شد، احسان سر بلند کرد و منشی سریع به حرف آمد:«شرمنده آقا من گفتم که…»
احسان خیره به نگاه مصمم حسنا، دستش را بلند کرد:«خیلی خب! بیرون باش.»
منشی سر به زیر انداخت و در را با شرمندگی بست:«ببخشید..»
احسان عینک را از چشمش برداشت و نگاهش را ریز کرد. بیمقدمه پرسید:«تو چی میخوای از من که دست از سرم برنمیداری؟ کارت کجا گیر کرده که محتاج من شدی؟»
حسنا هم ترجیح داد مثل او از سلام و احوالپرسی شروع نکند. لبخند تلخی زد و سری به تاسف تکان داد. جلو آمد و روی نزدیکترین صندلی نشست:«از بچگی هم عاشق داستان ساختن و خیال پردازی بودی. اینکه چی شد وکیل شدی رو نمیدونم!»
❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂
❣️صراح ؛ #قسمت_نوزدهم
۱۱
احسان پوزخندی بیصدا زد:«الان این مثلا تعریف کردنت بود؟ خیلی ممنون! بگو کارتو زودتر.»
حسننا چند لحظه خیره نگاهش کرد و بعد، با سر به بیرون اشاره:«چمدون بستی…!»
احسان که به همین خاطر نمیخواست او را راه دهد، کلافه دستی به پیشانیاش کشید. لحنش تیز بود:«دیدم مثل اینکه بعضیا میخوان موش بدوونن تو زندگیم، بلیطمو انداختم جلوتر! امشب از همینجا میرم فرودگاه.»
حسنا جاخورد و سعی کرد اضطرابش را پنهان کند. باید خدا را شکر میکرد و از سیاوش ممنون میبود که دیدار با او، انگیزهی آمدنش سراغ احسان را بیشتر کرده. اگر امروز نمیآمد، خیلی بیشتر از آنچه فکر میکرد دیر میشد…! از همین حالا به سیاوش بدهکار شده بود.
با شنیدن صدای احسان به خودش آمد:«بهانهت حور شد! بگو واسه خداحافظی و بدرقه اومدهم.»
قلب حسنا ضربان گرفته بود. فرصتش برای راضی کردن او کمتر از حد انتظار بود. یعنی میتوانست؟ ابروهایش را به هم نزدیک کرد:«به نظرت من میذارم به همین راحتی بری؟»
احسان شانه بالا انداخت و به صندلی تکیه زد:«چرا نذاری؟ من که از حقم گذشتم. حتی اگه بهم بدیش هم نمیمونم! ولی شاید با رفتنم یه ذره از عذاب وجدان تو کم شد! برات بد نمیشه که!»
حسنا دلگیر سر کج کرد:«احسان!»
-بد میگم بگو بد میگی!
حسنا کمی به جلو خم شد. سرش را به دو طرف تکان داد و شمرده پرسید:«میخوای بری که کی رو فراموش کنی؟ منو؟ بابا رو؟ مامانو؟؟ میتونی؟؟؟»
احسان حرفی نزد. جواب این سوال را نیازی هم نبود که بدهد. فقط تا الان سعی کرده بود از آن فرار کند. حسنا خرسند از اینکه هنوز هم احسان را بلد بود با دلسوزی لب تر کرد:«نمیتونی احسان! تو داری از خودتم فرار میکنی!»
دستهای احسان روی میز مشت شدند:«تقصیر کیه؟ خودم؟ یا شماها که پسم زدید؟»
چشمان حسنا درشت شد و لحنش حیران:«ما کِی پست زدیم؟؟! خودتم میدونی اینا بهونههایییه که تو ذهنت آوردی تا کینهتو بیشتر کنی.»
احسان کنایهوار سر تکان داد و خاطرات گذشته، اغراق آمیز جلوی چشمش آمدند:«آره! درِ خونه و دل تو همیشه برا من باز بوده!»
حسنا نچی گفت و دستی به چشمهایش کشید. دوباره به برادرش خیره شد. صادقانهتر از همیشه:«احسان من فقط به وصیت بابا عمل کردم! وگرنه چه اون موقع چه الان جونمم برات در میره! خودتم خوب میدونی! اگه نمیدونستی اون شب که زنگ زدم نمیگفتی کاش اینجوری نمیشد. بغض نمیکردی!»
❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه🍂
❣️صراح ؛ #قسمت_نوزدهم
۱۲
راه نفسهای احسان انگار تنگ شده بود. خودش را در حال دست و پا زدن میدید. نه میتوانست حرفهای حسنا را بپذیرد و نه انکار کند. دستش را در هوا تکان داد و تقلا کرد:«ولم کن بابا!»
بعد، لبخندی عصبی زد:«اینجوری حرف میزنی، کسی ندونه فکر میکنه تو بودی که از بچگی هرجا میرفتیم زبونِ من بودی!»
لبخندی پررنگ بیاختیار روی لبهای حسنا آمد. چقدر دلتنگ آن روزها بود! روزهایی که خودش دخترکی خجالتی بود و احسان، پسری پر زبان و چموش. سر بالا انداخت:«نه! تو بودی! خدا رو هم شکر که بودی!»
بعد، فکری کرد و از جا بلند شد. سمت در رفت. احسان با تعجب نگاهش میکرد. حسنا بیرون رفت. دستهی چمدان را گرفت و زیر نگاه حیران منشی، آن را داخل اتاق آورد. در را بست و مقابل میز احسان ایستاد. حالا امیدوارتر از قبل بود. با اطمینان گفت:«بهت قول میدم با همین حرف زدنی که تو بچگی ازش میترسیدم نگهت دارم.»
احسان بیاختیار لبخند زد. لبخندی که نمیشد احساسات پشتش را دقیق تشخیص داد. حتی شاید خودش هم نمیدانست دقیقا چه حسی دارد؛ اما انتهای نگاهش، میشد دلتنگی و رضایت از قول حسنا را دید. حتی اگر خودش انکار میکرد:«ببینیم و تعریف کنیم!»
آن چنان می فشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود، اگر زود بیایی دیر است...
❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹🍂❤️🩹
Chaartaar - پردیس موزیک02 Door.mp3
زمان:
حجم:
11.2M
با این با تو بیگانه ماندن
رودم تالاب است
@shout_sorah13
«بهت قول میدم با همین حرف زدنی که تو بچگی ازش میترسیدم نگهت دارم.»
نوبت شماست؛ نظراتتون رو میخونم👇🏻
اینجا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_rbmilx&btn=صراح.عمومی
یا اینجا
https://6w9.ir/Harf_10418052
در این کانال نظرات رو با هم میخونیم و جواب میدیم
https://eitaa.com/gade_sorah
هدایت شده از فریادنوشت | فانوس🌻
دیگه از سرکوفتزدنهای شوهرمو خانوادش خسته شده بودم!
روزی نبود که تو سرم نزنن که توی نازا حتی نون خوردنتم تو این خونه حرومه
زنِ بیبچه زنِ بیریشهس.
تو حتی ریشهی منم خشک کردی ..
و هربار با شنیدن این حرفا قلبم به درد میاومد.
اونقدر با حرفاشون قلبمو سوزوندن تا بالاخره رضایت دادم براش زن بگیرن و خودم با پای خودم براش رفتم خواستگاری
به اصرار مادرشوهرم به خواستگاری دخترِ یکی از فامیلاش رفتیم و درکمال تعجب همون لحظه تو همون مراسم خواستگاری بلهرو دادن و خیلی فوری عاقد آوردن و در کمال ناباوری اون دختر رسما شد هوووی من ..
تا چشم به هم زدیم شکمش بالا اومد و
من روز به روز داغونتر میشدم
بالاخره روز زایمانش رسید
شوهرم سراز پا نمیشناخت تا اینکه
موقع ترخیص دکتر خیلی جدی گفت
بگید پدر واقعی بچه بیاد برگههای ترخیصرو امضا کنه وگرنه مادر و نوزاد باید پیشِ ما بمونن ..
همون لحظه رنگ از صورت هوووم پرید و
شوهرم تتهپته کنان گفت:
یعنی چی آقای دکتر؟؟
بابای این بچه منم
اما دکتر خیلی مطمئن حرفی زد که ...
ادامهی این داستان واقعیرو برو اینجا بخون👇
قلم سوگند نمکگیرت میکنه
https://eitaa.com/joinchat/1019414107C6a1c4e12b6
هدایت شده از فریادنوشت | فانوس🌻
این عکس واقعی من و هووومه🥺
زندگی واقعی ما دوتارو حتما بخونید
چون قطعا به درد خیلیاتون میخوره
خوندنِ این داستان برای هر خانمی از نون شب واجبتره 👇
https://eitaa.com/joinchat/1019414107C6a1c4e12b6