هدایت شده از ˓ ִֶָ ࣪ 𝑴𝒐𝒐𝒏𝒑𝒆𝒕𝒂𝒍˖ ִֶָ ࣪
ִֶָ ࣪ 🫧Burberry Her🫧 ִֶָ ࣪
نت آغازین: توتفرنگی، انگور سیاه
نت میانی: گل یاسمین، بنفشه
نت پایانی: مشک، چوب کهربا
یه عطر شیرین‑میوهای، مشهور به بوی “ابر توتفرنگی” . اخیرا خیلی پرفروش و محبوب شده و بوی خوشمزه و دوست داشتنیی داره .
-
برای شوراکای عزیز
با طمأنینه گونیِ اسکناسها را در سایهی دیوار میگذارد؛
انگار بارِ یک عمر را زمین گذاشته باشد.
هوای کوچه بوی عصرهای خسته را میدهد.
لحظهای به گونی نگاه میکند…
به آیندهای که قرار بود روشن باشد..
بنبست…
واژهای کوتاه، اما سنگینتر از هر دیواری.
همانقدر سرد و ناگهانی
مثل شکستن قولی که نگهش داشته بود،
مثل زخمی که تکهی کیوی روی زبانش مینشاند،
مثل سوزی که در پاهای بیحس میدود.
قطره اشک که میافتد، صدایی نمیدهد؛
فقط خاکِ کوچه کمی تیرهتر میشود،
همانطور که دل مرد جوان کمی خالیتر.
رو به دیوار میگوید:
«دیدی؟ بازم نشد…
تو همیشه میبَری…
من همیشه میبازم.»
زانوهایش تسلیم میشوند.
زمین سرد است، اما آغوشش امنتر از آدمها.
چشمانش را میبندد و شانهاش را به دیوار تکیه میدهد؛
دیوار چیزی نمیگوید،
اما سالهاست زبان آدمهای خسته را میفهمد.
توریست، که از دور نگاه میکرده، جلو میآید.
با تردید میپرسد:
«چرا اسم آن ایرانی است؟»
پیرمرد لبخند محوی میزند؛
از همانها که درد را قایم نمیکنند، فقط آرامش میبخشند.
«این کوچه، پایان خیلیاست.
هرکی از سختیها رد میشه و جایی برای رفتن پیدا نمیکنه،
میاد اینجا..میشینه، تکیه میده،
یه قطرهی شور میریزه روی زمین…
دلِ بنبست رو بیدار میکنه.»
مکث میکند.
صدای کلاغی از بالای درخت خشکیده رد میشود.
«فردای اون روز، دیگه نه کسی هست…
نه ردّی از قدمهاش.
جوونای زیادی اومدن اینجا…
آروم، بیصدا…
سایه شدن در دل همین کوچه.»
توریست سرش را بالا میگیرد؛
تابلو را میبیند که نام «ایرانی» را با بیتابی نور عصر در خودش حل کرده.
باد سردی میان شاخههای لخت میپیچد.
کوچه نفس میکشد؛انگار باز منتظر کسیست
که با دلِ شکستهای دیگر
به دیوارش تکیه کند.
-به قلم شوراکا
هدایت شده از دفترچه خاطرات گمشده :)
حتی دیگر نمیدانم افکارم متعلق به خودم هست یاخیر. احساس میکنم هزاران خبر من را احاطه کردند. و من میان آنها غرق شدم و به تکتکشان شک دارم. نگران گسترش این حس بودم زیرا جدیدا به خالق هستی هم شک دارم تا اینکه فهمیدم علاوه بر آن، دیگر به خودم هم اعتمادی ندارم.
وقتی کتاب میخوانم و آگاه میشوم،میترسم همان فردی باشم که در حکومت های دیکتاتوری نقش گوسفند فریب خورده را دارد. کسی که افکارش بدون تلاش کردن به آن تزریق میشود.
از سیاست میترسم،از کنترل شدن میترسم، میخواهم آزاد باشم. میخواهم افکار خودم را داشته باشم. احساسات خودم را داشته باشم. میخواهم فردی مهم باشم. دوست ندارم جزو گروه فریب خوردگان باشم. دسته ای که حساب نمیشوند و بودونبودشان برای راس حکومت ارزشی چندان ندارد.
در عجبم که مردم چگونه میتوانند با یقین کامل از چیزی صحبت کنند. سخن از ۱۰۰ درصد چیزی بزنند. من به هیچ چیز یقین کامل ندارم.
اگر همه چیز بازی از پیش تعیین شده ای باشد که نقش تو در آن فقط انجام وظایف و خوشحال کردن آنها باشد چی؟ وقتی هدفی ناخوشایند در انتظارت است چگونه میتوانی از مسیر لذت ببری؟ آیا زیستن معنایی دارد؟
به دین اعتقادی ندارم، اما از واقعی بودن آن میترسم. دیگر به هیچ نظام اجتماعی اعتماد ندارم و به هیچ عقیده ی سیاسی مطمئن نیستم.
اری،من سرشار از دودلی، تردید و شک هستم.کاش علم و دانشش را داشته باشم. تا بفهمم و سرنوشتم را خودم به رقم بزنم. تا از راه پیش تعیین شده بیرون بزنم و راهی جدید برای خود بسازم. تا قواعد ذهنی که برایم رسم کرده اند را زیر پا بگذارم و بیرون از حد و مرز ها بیندیشم.
هر چه بیشتر کتاب میخوانم، نگرانیم از سطح اندک دانسته هایم بیشتر میشود. بیشتر به همه چیز شک میکنم و به خودم خورده میگیرم.
از افرادی که مثل من شک ندارند نگرانم. آنها دو دسته اند؛ کسانی که به عقیده ای کامل رسیدهاند، تمام عقاید را بررسی کردند و خودشان نحوه ی اندیشیدنشان را انتخاب کردند.
در طرف دیگر،کسانی هستند که عقاید دیگران را کپی میکنند. اطلاعاتی دروغین را باور میکنند و به خیال خودشان عاقل و فهیم هستند! درحالی که آنها از پیش تعیین شده و آنها فقط مهره ای در صفحه ی شطرنج سیاستمداران هستند.
از سیاست تنفر دارم و آن میترسم اما در عین حال کمی هم دوستش دارم. زیرا برای کنترل ابلهان فوق العادهست. اما آیا من هم یکی از آن ابلهان هستم؟
این سوال مرا تا مرز های جنون میکشد و دیوانه ام میکند.
اگر بدانم ابلهم و کاری برایش نکنم، پس چی هستم؟
ایا اماده ی مبارزه با سیاستمدارانم؟ با سیاست نمیشود جنگید. نمیشود آن را از بین برد. این فقط مبارزه ای نمادین است که نتیجه اش از پیش مشخص است.
آیا برای زندگی ای آرام لازم است یکی از افراد عادی باشم؟ آیا لذت زیستن به همان جهل و نادانی است؟تنها راه اینکه از زندگی ام لذت ببرم این است که حقایق را ندانم.
#لورا