eitaa logo
Sick mind.
67 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
451 ویدیو
4 فایل
لینک‌ناشناس‌: https://abzarek.ir/service-p/msg/5411858 - لینک‌کانال‌محافظ: https://eitaa.com/sickmind3
مشاهده در ایتا
دانلود
Sick mind.
هایجین/Haijin #Sketch #Oc
هایجین، توی تیم، جزو ۴ عضوِ این تیم‌ه.
Sick mind.
هایجین، توی تیم، جزو ۴ عضوِ این تیم‌ه.
هرچند تعداد اعضای تیم ها متغیره.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Sick mind.
دوست دارید داستانِ گذشته‌ی هانس رو براتون بگم؟
پاره‌ای از داستانِ گذشته (Back story) ِ هانس: پدر و مادرش یک پسر به نام هنسون بخ‌دنیا آوردند. پدرش به نام هِنری، از شدت علاقه به پسرش، اسم اون رو "هنسون"، به معنای "پسرِ هِن" (هن: مخفف هِنری) گذاشت. زندگیشون بی نقص بود. زوجی که با تک‌پسرِ موردعلاقه‌شون زندگیِ بی‌حاشیه و پر از عشقی داشتند. اما فقط تا ۸ سال بعد، زمانی که فرزند بعدی به نام "هانس" به دنیا اومد. گرچه پدر و مادرش‌هیچوقت نامی روی هانس نذاشته بودند. والدینِ هانس، انقدر از فکر به یک بچه‌ی ناخواسته بیزار بودن، و در عین حال عذاب‌وجدان‌شون اجازه‌ی سِقط نمیداد، اون بچه‌ی بی‌نام رو، در سن چند روزگی، به پرورشگاه سپردن. بلاخره راحت شدن از کابوسِ یک کودکِ ناخواسته که فکرش برای چندماهِ پایانِ بارداری، عذاب‌شان میداد. والدین، طوری این قضیه رو با پسر محبوب‌شون درمیون گذاشتند و روی مغزِ باورپذیر و ساده‌ی کودک کار کردند که هنسونِ ۸ ساله، قانع شد که "یک کودکِ ناخواسته به دنیا آمده، باید در پرورشگاه بزرگ شود!" در نتیجه، به زندگی‌ سه‌نفره‌شان، با تک‌پسر دوست‌داشتنی‌شان، ادامه دادند. ۱۰ سال در خوشی و آسایش، بدون توجه به خاطرات گذشته، گذشت. اما فقط برای پدر و مادرِ هانس. شاید هنسون در تمام این دوران به یاد اون بچه افتاده بوده؟ درسته. هنسون بعداز رسیدن به سن بلوغ، عقل خودش رو کار انداخت و اون روز رو، تولدِ برادرِ کوچکش رو، مرور کرد. تقریبا از ۱۵ سالگی بود که هنسون، قسمتی از ذهنش، نگران و درگیرِ برادر کوچکِ بی‌نام‌اش بود، که حتی نمیدونست جانی در بدنش باقی مونده یا نه. اونموقع هنسون ۱۸ ساله‌ش شده بود. زمانی که به تازگی پدر و مادرش طی یک تصادف در هواپیما فوت شده بودند. هنگام نشستِ هواپیما، خطای خلبان که قطعِ اشتباهی سوخت بود، باعث از کار افتادن موتور ها و منجر به سقوط هواپیما و کشته شدن سرنشینان، از جمله پدر و مادر هنسون، شد. هنسون به دلیل نگهداری از خانه و رفتن به سرکار، توی خونه مونده بود. همین شغلِ هنسون که هر روز صبح با بی‌حوصلگی میرفت، باعث شد با پدر و مادرش نره به عیادت مادربزرگ پیر و مریض‌شون و جون‌‌ش رو نجات داد. او بعد از مراسمات مرگِ پدر و مادرش، همچنان تنها توی خونه پدرش زندگی میکرد. مدرسه‌ش هم که یک یا دوماه بود که تمام شده بود. همچنان سرکارش هم میرفت. در ۱۸ سالگی، بعد از فوت والدین‌ش، غم زیادی بر اون غلبه نکرد. شاید چون احساس میکرد تمام این ۱۸ سال عمرش رو به ناحق، انقدر مورد توجه، عشق و ستایش پدر و مادرش بود. شاید با خودش فکر میکرد لیاقت‌ و حق‌ش فوت کردنِ تنها حامی های زندگی‌‌ش بود، بلکه کمی سختی بکشه، کمی روی پای خودش بایسته، و یا بلکه... بره سراغ برادرش کوچک‌ش؟ درهرصورت هنسون قبول داشت که برادر کوچک‌‌اش هم باید با عشقی که از طرف پدر و مادرش دریافت میکرد، سهیم میبود. باید در تمام خوشی های زندگی‌ِ خانوادگی‌شان سهیم میبود. پس تصمیم‌اش فورا قطعی شد. زمان‌ش رسیده بود. رفت به پرورشگاه ها سر زد. قطعا یک شهر، بیشتر از تعدادِ انگشت شماری پرورشگاه نداره. در نتیجه‌ی یک روز جستجو در پرورشگاه های شهر و اطراف شهر، پرورشگاهِ برادر کوچیک‌اش رو پیدا کرد. هنسون به سن قانونی رسیده بود، خانواده‌ی نزدیک، و هم‌خونِ هانس به حساب میومد. این ها دلایل موجه ای برای پس گرفتنِ هانس از پرورشگاه بود. پس گرفتن؟ مگه وسیله بود؟ ظاهرا. هنسون حالا نه فقط برادرِ بزرگتر، بلکه سرپرستِ قانونیِ هانس هم به حساب میومد. اونموقع، هانس، در سن ۱۰ سالگی، از پرورشگاه، فرستاده شد پیشِ یک سرپرست جدید که ظاهرا برادرش بزرگترشه. هانس توی ۱۰ سال زندگی‌اش فکر نمیکرد خانواده ای دارد، یا دارد و به فکر پس گرفتن‌ش هستند. قطعا خیلی خوشحال بود و ذوق داشت. هانس که از هیچکدوم از اتفاقاتِ خانواده‌ش خبر نداشت، پیش برادر بزرگترش، سرپرست جدیدش، زندگی خیلی بهتر از پرورشگاه رو شروع کرد. هنسون تصمیم گرفت روی برادر کوچکش که توسطِ پرورشگاه نامگذاری شده بود، و توی شناسنامه‌ش هم همون نام رو داشت، خودش یک نام جدید بذاره. به هرحال خانواده‌ش بود، دوست نداشت به اسمی که پرورشگاه به اجبار روش گذاشته بودن، برادرش کوچک‌ترش رو صدا بزنه. اسم "هانس" رو گذاشت. شبیه اسم خودش. "هنسون" و "هانس" دوتا اسم کاملا مناسب برای دوتا برادرش بود. شاید میخواست با انتخاب این اسم، غیرمستقیم، هانس رو متوجه کنه که "تو برادر خودمی. برات ارزش قائلم." هنسون برای جبرانِ ۱۰ سال زندگیِ هانس توی پرورشگاه، با هانس رفتار واقعا عالی از هر جهتی داشت. خرجِ یک بچه‌ی نیم وجبی که نصف خودشه هم زیاد به سختیِ شغلش اضافه نکرد، گرچه بازم زیادی بزرگوارانه بود. میتونست هانس رو، بی خبر، بذاره رها بمونه.‌ اما هنسون خیلی باوجدان تر از این حرف‌ها بود. اما ذهن هنسون، هنگام نگهداری از هانس زیاد آرام نبود.
Sick mind.
دوست دارید داستانِ گذشته‌ی هانس رو براتون بگم؟
چون هنسون توی ۸ سالگی، شاهد این بود که پدر و مادرش، هانس رو با رفتاری بی‌رحمانه که از پدر و مادر انتظار نمیره، گذاشتند پرورشگاه، عذاب‌وجدان داشت که هیچ مخالفتی نکرده بود. درسته که یک فقط یک بچه‌ی ساده‌لوح بود که نمیتوست روی حرف والدین‌ش حرفی بزنه، اما بازم برای عذاب وجدان‌ش دلیلِ قانع‌کننده‌ای نبود. هنسون واقعا هانس رو دوست داشت. مثل یک برادرِ بزرگِ خیلی بینظیر بود که همه آرزو دارند همچین برادری داشته باشند. هنسون بعد از ۱۸ سالگی که سرپرست یک بچه شده بود، با اینکه فقط ۸ سال ازش بزرگتر بود، بازم خیلی روی رفتارش تاثیر مثبت گذاشت. هنسون خیلی انسانِ باملاحظه و بالغی شده بود. مثل یک پدری که شاید توی ۳۰ سالگی میتونه همچین رفتاری داشته‌ باشه. رفتارش خیلی‌ مهربانانه و ملایم بود. خونسرد بود و هیجوقت عصبانی نمیشد؛ یا حداقل کسی عصبانیت‌ش رو نمیدید، همیشه لبخندی آرامش‌بخش بر لب داشت. همه اینها با وجود اینکه ۱۲ ساعت از روز رو توی انبار های نقاط مختلف شهر میگذروند و وسایل سنگین رو بلند و جابجا میکرد. اون کارگر جابجایی بار بود. با این‌حال، با این شغل خسته‌کننده و سخت برای یک جوان ۱۸ ساله، بازم هیجوقت جلوی هانس غر نمیزد. همیشه قبل از ورود به خونه، به ورژنِ آرامش‌بخش و رضایتمندِ خودش برمیگشت و از اخلاقِ جدیِ کاری‌اش فاصله میگرفت. هروقت وارد خاته میشد، هرطور شده بود، انرژی ذخیره‌شده‌ش رو آزاد میکرد و خیلی خوب و باحوصله با هانس رفتار میکرد. رفتار هنسون طوری بالغانه شده بود که اگه قرار بود هانس اونو به عنوان یک الگو یا شبیه الگو ببینه، نگرانی‌ای وجود نداشت؛ چون واقعا الگوی خوبی بود! واقعا هم الگوی بی‌نقصِ داخلِ دنیای هانس بود. هانس خیلی زود، و به شدت، به برادرش وابسته شده بود و هنسون رو بجای پدر نداشته‌ش دوست داشت. قبل از ۱۰ سالگی زندگی عادی و کمی سختی داشت. اما بعداز ۱۰ سالگی، پیش هنسون، شادترین دوران زندگی‌ش بود. درحدی که برای دیدن برادرش که از سرکار برمیگرده، براش ذوق هر روزش شده بود. لحظه‌شماری میکرد هنسون برگرده تا بهش توی کارهای خونه کمک کنه، هرچی به ذهنش میرسه رو با هنسون درمیون بذاره و تا خواب‌ش ببره باهاش صحبت کنه و بهش بچسبه. و رفتار هنسون در جواب این وابستگی و علاقه‌ی شدیدِ کودکانه‌ی هانس چی بود؟ ملاحظه‌ی مطلق. هیچوقت نشون نمیداد که خسته شده یا نیاز به یکم استراحت داره. گرچه خودش هم خوشحال بود که میتونه هانس رو خوشحال کنه و هانس باهاش احساس راحتی میکنه. بلاخره تونسته بود به عنوان برادر بزرگتر وظیفه‌ش رو انجام بده و عذاب‌‌وجدان‌ش رو از بین ببره. هنسون تا ۲۳ سالگی کارگرِ جابه‌جایی بار بود، بعد از اون، تصمیم گرفت بره سمت یک شغل با درآمد بیشتر و بهتر. از شدت سختی و طاقت‌فرسا بودنِ شغل خبر داشت، ولی شغلی بود که با سابقه‌ی ۵ ساله‌ی جابه‌جا کردن بار مطابقت داشت. پس معدن‌کارِ زیرزمینی شد. معادن متغیر. یکبار ذغال‌سنگ، یکبار آهن، و... . هانسِ ۱۵ ساله، توی اوج نوجوانی، توی سنی حساس از لحاظ روحی، افکاری به ذهنش هجوم آورد، راجب خانواده‌اش. پدر و مادرش کجان؟ اگه برادر داشت چرا ۱۰ سال توی پرورشگاه بزرگ شده بود؟ یک آدم عادی توی همون روز اولی که برادر بزرگترش ناگهان اونو از پرورشگاه میاره پیش خودش، این سوالات براش ایجاد میشه. اما هانس به طرز عجیبی، این سوالات دیر ذهن‌ش رو مشغول کرده بود. شاید انقدر که این ۵ سال رو با خوشی پیش برادر بزرگترش زندگی کرده بود، چشمش از حقیقت بسته شده بود و نمیخواست باز بشه. اما حالا ۱۵ سالش شده بود، تصور میکرد بزرگ شده و باید همه چیز رو بفهمه. ده ها سوال از هنسون پرسید. هنسون بدون کلمه‌ای دروغ، تمام ماجرا رو تعریف کرد. هانس شوکه شد، و از همون لحظه، از سه نفر نفرت پیدا کرد. پدرش، مادرش، و... هنسون؟ به هیج وجه...
حس میکنم بیشتر از داستان‌گذشته شبیه زندگینامه شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بهش گفتم "این چیز رو هرکی طوری که خودش میخواد تعیین میکنه." گفت "پس من چرا نمیتونم؟" منم گفتم "گفتم تعیین! نگفتم تبدیل."
Sick mind.
نیکولاس/Nicholas #Art #Oc
نفرِ بعدی حاضر در تیمِ درحال حاضر ۴ نفره‌: