سه چهار سال پیش، موقعی که توی مدرسه یک اکیپ بزرگ و کامل و واقعا باحال داشتم، تولد رفیقم بود.
بعد ولی با من خیلی زیاد احساساتشو بروز میداد. نمیفهمم چرا من خیلی اون موقع کمعقل بودم ولی انگار دلقک بودنِ من براش جذاب بود؟ خیلی ازم تعریف میکرد الان بهش فکر میکنم خندهم میگیره. شایدم چون به حرفاش گوش میدادم بنده خدا خیلی به صحبت کردن اهمیت میداد.
آره خلاصه بحثو نپیچونم، بعد که تولدش بود، ما عادت داشتیم قبل از اینکه معلم بیار تو کلاس یه حرکتی بزنیم. میخواد مسابقه های ورزشی باشه، دعوا باشه، مافیا یا مولودی خونی. (الان با این اخلاقیاتم حتی نمیتونم خودمو دوباره توی موقعیتِ سه چهار پیشم تصور کنم که چطور انقدر چیز بودم.)
Sick mind.
آره خلاصه بحثو نپیچونم، بعد که تولدش بود، ما عادت داشتیم قبل از اینکه معلم بیار تو کلاس یه حرکتی بزن
منظورم از چیز پنیر نیستا. منظورم دلقک بودنه.
Sick mind.
منظورم از چیز پنیر نیستا. منظورم دلقک بودنه.
هاها طنز لطفا یکی بهم بخنده.
Sick mind.
آره خلاصه بحثو نپیچونم، بعد که تولدش بود، ما عادت داشتیم قبل از اینکه معلم بیار تو کلاس یه حرکتی بزن
آره بعد ما تصمیم به اجرای مولودی برای رفیق متولدمون گرفتیم.
Sick mind.
من میزدم رو میز، و با اون یکی رفیقِ دلقکم که مثل خودم بود (منتها یکن خشن تر.) این آهنگو همخوانی میکردم.
بعد اون رفیق منزویم انقدر این عصبی و خجالت زده شده بود ما هم هی حرصش دادیم فشار میخورد لذت میبردیم.