نور طلایی خورشید، صورت دخترک را نوازش کرد. دخترک از خواب بیدار شد. به سمت پنجره رفت و گفت:«صبحت بخیر خورشید خانم!»
بعد موهای مشکی رنگش که تا پایین گردنش بودند را شانه، و چتریهای بلند سمت چپش را گیره زد. از اتاق بیرون آمد و صبحانهاش را که روی میز آماده بود خورد. غلات صبحانه با شیر! صبحانه مورد علاقهاش.
کیف کوچک سبز رنگش را برداشت و از خانه بیرون زد و به سوی طبیعت قدم برداشت. خانه او و خانوادهاش کلبهای میان جنگل بود. زیبا و سرسبز.
دخترک در راه رسیدن به رودخانه زیر لب آواز میخواند. همان آوازی که وقتی کوچک بود، مادربزرگش به او یاد داده بود؛ آواز امید!
_سکوت
در چشمانش زل زدم. او هم در چشمانم زل زد. به او لبخند زدم. یک لبخند گنده و صمیمی. او هم به من لبخند زد. البته کسی جز من متوجهش نشد!
در مقابلم نشست. دستم را روی کمرش کشیدم و آهسته گفتم:«میدانی؟ تنها کسی که به حرفهایم گوش میدهد تو هستی!»
صدای خرناس مانندی از خودش خارج کرد و این بار دراز کشید. سرش را نوازش کردم و ادامه دادم:«آدمها انگار حوصله خودشان را هم ندارند، چه برسد به دیگران!»
ناگهان به بدنش کش و قوسی داد و خمیازه کشید. گفتم:«فکر کنم حتی تو هم حوصله مرا نداری!»
دوباره در چشمانم زل زد و بعد مشغول لیسیدن دست و کمرش شد. من هم دوباره به او لبخندی زدم و گفتم:«الحق که گربهای تنبل و خواب آلودی! بخواب که فردا دوباره به سراغت میآیم. روزت بخیر رودولف!»
_سکوت
درود! سکوت نوشته میخواد تقدیمی بده؛
برای شرکت توی این تقدیمی کافیه که:
•اینجا عضو باشید.
•این پیام+متن موردعلاقتونو بین متنهای اینجا رو توی کانال خودتون ارسال کنید.
•لینک کانالتون رو توی صندوق پستی کوچولوی من بندازید.
در مقابل، من _سکوت_:
•برای شما یک متن مینویسم که عکسش قراره پروفایل کانالتون باشه.
•موضوع متن ممکنه شخصیت شما، یه داستان کوتاه که ممکنه ازش خوشتون بیاد، یا توصیف یک موجود یا شی یا آدمی که شما دوستش دارید باشه!
■یه نکته ی ریزه میزه
■یه نکته ی ریزه میزهی دیگه
■ظرفیت
ارادتمند و دوستدار شما_سکوت3>