eitaa logo
سکوت‌نوشته_
82 دنبال‌کننده
109 عکس
12 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هکتور، آخرین خطوط را به خط خطی‌های بوم نقاشی‌اش اضافه کرد. سپس از تابلو فاصله گرفت و گفت: «هیچکس قرار نیست بفهمه چه چیزی رو نقاشی کردم. اما خب مهم اینه که خودم ازش سر در میارم!» پیشبندش را باز کرد و روی صندلیش انداخت. پالت و قلمویش را روی میز گذاشت. دوباره به خط خطی‌های بی‌سر و تهش نگاه کرد. «هنر همه جوره کامله. حتی اگه یه بوم خط خطی و عجیب غریب باشه. با یه ظاهر ناقص و احتمالاً بد ریخت. ولی هکتور؛ کی اهمیت میده؟ مهم اینه که باحاله و حس خوبی رو به خودت منتقل می‌کنه پسر!» بعد از گفتن این حرف، حوله تن‌پوشش را برداشت و به سمت حمام رفت تا تکه‌های به جا مانده از هنر بر روی دست و صورتش را بشوید. _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کوله‌ام را روی صندلی قطار انداختم و نشستم. همان جای همیشگی، کنار پنجره. محو تماشای مناظر شده بودم که ناگهان، نگهبان قطار مرا به خودم آورد: «همان پسر همیشگی و همان مقصد همیشگی، درست است؟» لبخندی زدم و گفتم: «البته! بفرمایید، همان مبلغ همیشگی.» نگهبان قطار خندید و گفت: «خوش بگذرد پسر جان!» گفتم: «متشکرم آقا.» کتابم را از کوله‌ام بیرون آوردم و مشغول خواندن آن شدم. وقتی آخرین ایستگاه، مقصد شما باشد، باید فکر خیلی چیزها باشید! نیم ساعت بعد، _همانطور که همیشه بود_ کتاب و کوله‌ام را برداشتم و از قطار بیرون زدم. ایستگاه آخر. هنگام پیاده شدن، نگهبان قطار رو به من گفت: «به مادربزرگت سلام برسان!» لبخند دوستانه‌ای زدم و گفتم: «حتماً آقا، حتماً! همان سلام همیشگی!» و با سرعت به سمت خانه مادربزرگم روانه شدم. مانند تمام آخر هفته‌های دیگر، همان قطار، همان مقصد، همان خانه و همان مادربزرگ همیشگی! این زندگی دوست داشتنی من است. همان زندگی همیشگی! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/silent_words_13/665 توعم الا همچین ذهنیتی داری؟ چون قبلا اینطور نبودی _ جدی؟ خببب نمیدونم راستش هنوز توی یه سری از مفاهیم توی چندگانگی هستم. فکر کنم اون بیشتر هکتور بود نمیدونم:ء
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمی‌خواهم صدای خنده‌هایش را فراموش کنم. ‌نمی‌خواهم چهره‌اش را فراموش کنم. نمی‌خواهم خاطراتی که از خودش بر جای گذاشت را از یاد ببرم. از گذر زمان متنفرم. او مرده است. خیلی وقت است که مرده. جسم بی جانش، چند سالی می‌شود که خاک را در آغوش گرفته. چه‌ کسی می‌داند کدام یک سردتر است؟ خاک، یا جسم او؟ نمی‌خواهم آخرین بارها را فراموش کنم. نمی‌خواهم گذر زمان را احساس کنم. نمی‌خواهم زمان بر من غلبه کند. از فراموشی متنفرم. او دیگر نیست و من هر روز کمتر او را به یاد می‌آورم. هر روز کمتر به یادش می‌افتم. هر بار کمتر اهمیت می‌دهم. نمی‌خواهم خاطرات را از یاد ببرم. از وانمود کردن به اهمیت ندادن نسبت به برخی مسائل متنفرم. من از له شدن زیر قدرت زمان متنفرم... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا