احساس میکنم خنجری که در کمرم فرو رفته زهرآگین بوده.
"سامورایی از پشت خنجر نمیزنه."
توی این شهر و آدمایی که من دارم بینشون زندگی میکنم، تنها سامورایی خودمم. همونی که خیانت میبینه ولی به خاطر پیمان درونیش نمیتونه خیانت کنه. نمیتونه عهد بشکنه. نمیتونه آزار بده. فقط دفاع، دفاع، دفاع. از خودش، عقایدش، آرزوهاش، افکارش. زندگیش، حتی اتاقش!
از شمشیر زدنی که فقط برای بقا باشه خسته شدم. دستام درد میکنه...
میگن سلاح نویسنده، قلمشه. قلم من نمیتونه پشت سر کسی بنویسه یا پشت کسی رو خالی کنه؛ چون قلم من، همون شمشیر منه!
در دنیایی که عدالت فقط یک کلمه دارای ارزش املایی به حساب میاد، عادل بودن میتونه سختترین کار دنیا باشه.
متفاوت بودن قرار نیست لزوماً داشتن سبک متفاوت استایل یا رفتار باشه. میتونه انتخاب یک روش سخت، برای زندگی باشه. یه انتخاب مثل عادل بودن...
_سکوت
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگ heal تام اودل همش توی سرم پخش میشه...
دلم میخواد شفا رو در وجودم احساس کنم. لمس کنم. قوی شدن رو نیاز دارم که حس کنم. این آهنگم توی وجودم نشسته. توی مغزم تکرار میشه و بهم یادآوری میکنه که همه میتونن شفا رو احساس کنن! در زمانی که خواهد رسید...
Take my mind, take my pain
Like an empty bottle takes the rain
And heal, heal, heal...
شفا، شفا، شفا...:)
اگه قلبی بشکنه، شفا پیدا میکنه؟
اگه روحی بمیره، شفا رو احساس میکنه؟
اگه مغز متوقف بشه، شفا رو لمس میکنه؟
اگه به زندگیم ادامه بدم، بهه جواب این سوالاتم میرسم؟
_سکوت
اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدفهایی که از دریا جمع کرده بود شد. او از دریا میترسید، اما این باعث نمیشد که عاشق صدفها نباشد!
دستبند که تمام شد، آن را درون دستش انداخت و با خنده گفت: «چقدر شما هنرمند هستید، بانو اسکایلی!» بعد موهایش را که جلوی صورتش آمده بودند، پشت گوشش قرار داد و به سمت جعبه کوچک روی میزش رفت. دستبند را از دستش درآورد و درِ جعبه را باز کرد:
«هجدهمین دستبند، برای هجدهمین باری که باز هم از دریا ترسیدم!»
همچنان لبخند میزد. از ترسهایش خجالت نمیکشید. آنها را چون دیگر احساساتش عزیز میدانست.
درِ جعبه را بست. به سمت دفترچه خاطراتش رفت شروع کرد به نوشتن: «اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدفهایی که از دریا جمع کرده بود شد...»
_سکوت
بله داستایفسکی عزیز؛ واقعا سخت ترین کار دنیا این است که منطقی رفتار کنی درحالی که احساسات دارند تو را خفه میکنند.
مرا بیاحساس و سنگدل نامیدند. تنها بخاطر اینکه نتوانستم تمام احساسات درونیام را به زبان بیاورم؟
اما داستایفسکی عزیز؛ هنگامی که زبان عاری از قدرت بیان است، باید چه کرد؟
چگونه باید به آنها فهماند که احساسات، موجوداتی غیرفانیاند و مخلوقاتی فانی مانند زبان، گاهی از بیان آنها قاصر و عاجز است؟
شاید باید رها کرد. لزومی به اثبات نیست. هست؟ بیفایده بنظر میرسد؛ حداقل برای من.
آری جناب داستایفسکی؛ ما شاید متولد شدیم برای دیدن و درک کردن و دم نزدن. و فکر میکنم هیچکس اینهارا متوجه نخواهد شد...
_سکوت
بله NF عزیز. فکر میکنم من هم نیاز دارم مدتی رو غیب بشم و برم جایی که در امان باشم. جایی که افکارم دنبالم نکنن...
من چیز زیادی از تو نمیدونم NF عزیز. اما میدونم خسته و درمونده بودن از همهچیز چه حسی داره. خوب هم میدونم.
پس عیبی نداره اگه آدم حالش از همهچیز بهم بخوره. مهم اینه که اونقدر مسیرهای مختلف رو امتحان کنه تا بلاخره بفهمه روحش کجا شاده و آرامش داره!
من خیلی گشتم. هنوز هم دارم میگردم. اما... گاهی گیج میشم. دقیقا باید دنبال چی بگردم؟ شخص یا شیء؟ مکان یا زمان؟
یه روزی میفهمم. اما تا اون روز، فقط امیدوار میمونم. راستش من خیلی به امید اعتقاد دارم. تو چطور؟
_سکوت
داشتم خواب میدیدم؟ نمیدانم. اما هرچه که بود، برای لحظاتی کوتاه احساس شادی را در من زنده کرد.
کنارم نشسته بود. چرخید و در چشمانم خیره شد. دستش را سمت صورتم آورد و اشکهایم را _که نمیدانستم جاری شدهاند_ پاک کرد. لبخند آرامشبخشی زد و گفت: «خدای بزرگ! داری گریه میکنی؟ آخر چرا؟!»
گفتم: «تو، تو...» گفت: «من چی؟ مردهام؟ اون نه! آنها میگویند من مردهام، چون برایشان اهمیتی ندارد. اما من برای تو، ستارهی کوچک، همیشه زندهام!» گفتم: «بله، بله، تو برای من، همیشه زندهای.»
وقتی لبخند میزد، احساس خوبی داشتم. با همان لبخند گفت: «آفرین! حالا بگو ببینم، بدون من چه کارها کردهای؟» گفتم: «هیچ. فقط به تیکاری غذا دادم...»
اخمی کرد و گفت: «قرار نبود زندگی را متوقف کنی. ما قول داده بودیم هر اتفاقی هم که افتاد، زندگی را متوقف نکنیم. مگر نه؟ من عمر آدم چقدر است! بدون من هیچکار نکردهای؟ دیگر تکرار نشود!»
خندهام گرفت. اخم که میکرد، خیلی بامزه میشد. با لبخندی کوچک، چشمی گفتم. ناگهان تیکاری روی پایش پرید. او هم سر تیکاری را نوازش کرد و با خنده گفت: «باز جای شکرش باقیاست به این زبان بسته غذا میدهی.»
اینبار، هردو خندیدیم. تیکاری هم خرناسی کشید. فکر کنم او هم خوشحال بود.
به اینجا رسید که ناگهان به خودم آمدم و دیدم روی تخت دراز کشیدهام. پایین تخت، تیکاری لم داده بود و زیر لب خُرخُر میکرد. ساعت ۳:۴۸دقیقه ی صبح است...
_سکوت